خاکهای سرزمين من

صفحه های تاريخ که ورق می خورد صداهای مردمانی در عمق افکار تا اوج آسمان ابری به گوش می رسد و واژه های بهت زده در باد پراکنده می شوند و گاه نيز فرياد های مبهمی از لابه لای کاغذها به گوش می رسد که سالهاست در انتظار شنيده شدن بر باد نشسته اند.

همه اينها، بازی پريشان حالی مردمان صبوريست که تا پرواز ماهيان در شب، چشم به صداهای غريبی دوخته اند که يک روز باد آنها را با خود خواهد برد و در دورترين غربت تاريخ مدفون خواهد کرد.

زمانی خواهد رسيد که شايد، کودکی پا برهنه، در جنگلی صحرا شده از انسانهای دور، دستهای خسته اش را در خاکها فرو کند و صداهای مردمان بازيچه ای را بيرون بياورد که يک روز، تاريخ آنها را در خاکهايش مدفون کرد.

/ 9 نظر / 16 بازدید
Atena

ماری جان مثل هميشه نوشته ات زيبا بود و من را در فکر فرو برد و خيلی چيزها را برايم زنده کرد.

MASoft

و روزی خواهد رسید که ما نیز فراموش خواهیم شد و اگر اینچنین نشد ما زندگی را مات کرده ایم.

ali

وای خدا!!!!! بايد باز هم بخونمش،زياد دستگيرم نشد.برای من خيلی عميق بود.

jalal raeoofi

صفحه هاي يك دل پر رمز وراز.... هر ورق تاريخ منظوميست از بود نياز......... آن صداي مردمان ا ز عمق افكار وجود.... اينهمه فرياد ساكت از دل بودونبود........... واژه ها هم اين وسط حيران ومست از هر وجود.... باد هم در هر وزش بهتان گرفته از قيود........... آدمكها هم نمادين همان دلهاي بست.... چو مترسك در دل مرغزار ولي هشيار رست........... مردمان در لغزش دل همچو آن ماهي به تنگ.... دل به دريا ميدهند در حين آن بسته به ننگ............ رقص بر نور همه پروانه هاي شمعزده.... عاقبت آتش زند بربا ل آن گردشگران شبزده........... رقص آن كودك ميان جنگل تنهاي سرد.... رقص عشق است در ميان خاطرات قبل درد........... دستهاي خسته من را تو بگير وتوببر.... در ميان رمز تاريخي كه پنهان در ثمر............ باد خواهد آمد وبا خود همه تاريخ دور.... گنج مدفونش بدل در زمانه ريزش دلها به گور......!!!!!! ....

jalal raeoofi

من راه بجستم زسوالي ؛ دل چيست........ آن غنچه خاموش فقط اشك گريست........ بنشستم بر سجده كه كعبه حاجات تويي..... بر دور طواف دل خورشيد همه چي بزيست........!!!!!

jalal raeoofi

از ديده بحر وشك به يقين برسم..... در سوز همه يقين كه حك شد بدلم.......... جوينده درون خود به دنبال خودم..... هر موج درون نشاني از او به رهم.......!!!!.

jalal raeoofi

سلامی به بلندای کلام..... حرفهای دلتون بار معنايی قابل تعمقی داره و نشاني از نويسنده اون داره که بسيار زيبا انديش وتواناست .....همواره سبز باشيد وهمواره برقرار........يا حق.....

nazanin

عاقبت خاک گل کوزه گرانیم. به منهم سر بزنید.

Ali

استاد، متن شما اين بار دل من را لرزاند و می دانم که دل خيلی های ديگر را هم لرزانده است.بعد از حواندن نوشته جديد شما وحشتي وجودم را گرفت که شايد تا به حال،البته به جز چند بخشی از قطار سبز وجودم را نلرزانده بود.وحشت از مرگ و البته يادآوری شما از اين مساله بسيار ظريفانه بود.اين متن ادبی را بايد در جيب هر انسان عارف و روشن دلی پيدا کرد.روزانه بايد هرازان بار خواندش و شکر کرد،وجود شما را.