راستی می دانی؟ اين روزها به تو می گويند "زندانی سياسی"

به تو که عمودی های زندان تو را گم کرده است،

از انتظار نفرت دارم. و اين بلاتکليفی و نامه نگاری دارد بيمارم می کند. آنقدر به ديوارها مشت کوبيده ام که همه شان ريخته و خراب شده است، ولی مشت هايم ديگر کار نمی کند. اين روزگار هم ديوار پشت ديوار می سازد. خسته ام. و اين زندگی ديوانه ام کرده است. اين بی عدالتی ها و ميله های زندان و آدمها مرا به جنون کشيده است. خسته ام، ديوانه ام. و پُر از فريادی که هيچ کس خريدار آن نيست. پُر از خطوطی که هيچ چشمی نمی بيند. کجاست اين عدالت؟ ديگر از صلح هم نخواهم گفت، که بايد در واژه نامه تاريخ معنايش را جست. ديگر از گلفروش همسايه هم نخواهم نوشت، که کس را برای دربند، يارای گل خريدن نيست. ديگر از حرف نخواهم نوشت، که بی فايده ترين روش گفتگو است. ديگر از عدالت نخواهم نوشت، که آدميان را به خنده می اندازد. ديگر از احساس هم نخواهم گفت، که شش ضلعی خود را مدتهاست که از دست داده است. ديگر از سياست هم نخواهم نوشت، که با پنجه های زهرآگينش هر بار يکی را به قربانی گرفته است. خسته ام ديگر. هر چه می گويم کسی پاسخم را نمی دهد، نمی گويند چرا، تا کجا بايد بروم، تا کدامين ديوار پولادين را مشت زنم؟

می گويند بايد بروم. می گويند حرف زدن را دوای درد نخواهد شد. کاش می دانستی که نمی توانم. نمی شود.خسته ام. و زندگی بدون آن همه لحظات خوش که داشتيم چه دلگير است. ساعتها حرفهايمان را مرور می کنم، و هر بار اين جمله ات برايم روشن تر می شود که می گفتی: "سوژه کتاب هر چه باشد سياسی نخواهد بود"...همه را خوب يادم هست. پس چه شد؟ چرا کسی صدايم را نمی شنود؟ چرا هيچ کدام از اين مردان زمانه به بيداری عدالت نمی ايستند؟ کجا رفته اند اين همه مبارز؟ دلم شکسته است. خسته ام. و زندگی کردن خوب از ياد من رفته است. روز و شب را هم نمی گذرانم. خودش می گذرد. و نمی دانم چطور. تنها اين را می دانم که خوب نمی گذرد. راستی گفتم کتاب. برای کتاب مشترکمان هم يک ناشر پيدا شد که حاظر شود سرمايه گذاری کند. کاش در پشت آن ديوارهای لعنتی نبودی تا می دانستی.

امروز، پنجاه روز می شود که بی خبر مانده ام. پنجاه روز است که برای هر موجود زنده ای که زبان مادری اش را بلد است و خواندن و نوشتن می داند نامه نوشته ام. پنجاه روز می شود که شبهايم با روز هيچ فرقی ندارد. پنجاه روز است که اين روزگار رکورد سخن گفتن من با تو را شکسته است. پنجاه روز. باورت می شد؟ خسته ام. پنجاه روز است که نه صدايی شنيده ام،‌ نه آدمی ديده ام، نه هيچ حرکتی، که نشان دهد آجری تکان می خورد، يا که آبی از آسمان به پايين می ريزد. پنجاه روز است که باور را از دست داده ام. پنجاه روز است که اين جسم، اين ديوارهء سخت، روح مرا خراش می دهد. خسته ام. پنجاه روز است که هر کاری از من سر می زند يا از سر همان "جبر" احمقانه ای است که می گفتی،‌ يا همان اميد، که فردا روز پنجاه و يکم، شايد خبر آزادی ات برسد. پنجاه روز است که روزگار به من ثابت کرده است که خنديدن غدغن است. خنديدن که هيچ، راه رفتن هم غدغن است، نفس کشيدن هم غدغن است، زندگی کردن غدغن است، کار کردن غدغن است، مهر ورزيدن غدغن است، حرف زدن غدغن است. مانای من، اشتباه بود همه اش. خنديدن غدغن است.

خسته ام. می دانم که هر چه کردم هرگز نخواستی آينده را پيش بينی کنی. ولی ای کاش فردا صبح، روز پنجاه و يکم، روز آخر باشد. می دانم که نمی شود. می دانم، و اين انديشه مرا می ترساند. آری اين منم. همان که روزگاری می گفتند عجب قدرتی دارد، چه خوب لبخند زدن را بلد است. اين منم. زن ديوانه ای که بی هدف در خيابان ها، در جستجوی تار و پودی که به آن "قانون" می گويند،‌ کاشی های خاکستری را می شمارد و خدا را فرياد می زند. خسته ام. ديوانه ام.

ديگر از هيچ نخواهم نوشت. ديگر از هيچ نخواهم گفت.

با ماندنی های من چه کرده اند؟

 

لينک يادداشت در پرشين کارتون

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميد از اهواز

خانم مهرمند...من اين کامنت را برای شما می نوسم چون خيلی ناراحتم و هميشه هم نوشته های شما را می خوانم. اينجا اوضاع خيلی خراب است و نمی دانم به شما می گويند يا نه. مانا نيستانی حتما از شما خيلی خوشحال است و اينکه دوست خوب و باوفا چون شما دارد. ما هم دعا می کنيم که آزاد شود.همه چيز اينطوری نمی ماند و يک روز می رسد که اين دولت سرنگون خواهد شد.

اميد از اهواز

پيروز باشيد و بدانيد که ما اميدواريم در يک روز آفتابی شما را در يک ايران آزاد و آباد ملاقات کنيم. نبايد از پا افتاد تا اين کارها به جايی برسد. آقای گنجی هم که اعتصاب کرده و همه چيز دست به دست هم داده تا برای سرنگونی حکومت آماده شود. مطلب شما در رابطه ی تيم فوتبال و سياست خيلی جالب بود. با احترام فراوان.....اميد از اهواز

احمد

يادداشت نااميدانه ات را خواندم هم از دربند بون مانا که بسیار ناراحت و عصبی بودم و هم از نا اميدی تو متاثر شدم. بايد بدانی که اين اولین و آخرين بار نخواهد بود که کسانی چون او در بند جهل و تحجر گرفتار شده اند ولی چه بايد کرد؟ يا بايد صبر و تحمل داشته باشيم و اگر شد نه ژنجا روز حتی پنجاه ماه يا سال هم نوشت و نوشت نوشت تا گوش شنوايی پيدا شود و چون گنجی از سلاح قلم استفاده کنيم که به نظر من اين به صواب نزديکتر است و يا چون ديگرانی دست به اسلحه برد و ........ که تو بهتر ميدانی چه خواهد شد ؟ زيرا تو خود از این بيزاري .پس نا اميد مشو زيرا پايان شب سيه سپيد است. من هميشه به گاندی می انديشم که چه مرد بزرگی بود و به ماندلا که چه آزاد مردی است. باز هم بنويس و باز هم بگو و باز هم از دخترک گلفروش همسايه ات گل بخر. به باميد آزادی

marjan

emrooz rooze 54ome!!!!bavar nemikonam,hijoori bavaram nemishe ke 54 rooze ba mana harf nazadam.bavaram nemishe 54 rooze ke manam too zendadanam!!!!jesmam in biroone,beyne in hame mordeye moteharrek amma fekr o rooham 54 rooze ke pishe mana hast.jesmam o nemikham,roohamo mikham,mana ro mikham,bedoone mana hichi nemikham.

عشق خدائی

سلام وب زیبا و تخصصی خوبی داری با گفتهای خوب و آموزنده خواستم بگم افرین به شما که سر شار از انرژی مثبت هستید و به مخاطب خود انرزی فکری میدهی باز به دیدارت خواهم امد به امید دیداری دوباره موفق باشی (عشق خدائی) سلام بر گفتارهای شیرینت اری درباره عشق معنویت خوبیها گفتی من هم میگویم عشق وجودت سر شار از ویتامین خوشحالیی باشی چرا که وب شما هم خوب و هم زیبا و شعر و نوشتهایت از امید آرزوی سر چشمه میگیرد دلت شاد روح نورانیت لبریز از عشق خدائی باشد انشاا... http://www.mother20.persianblog.ir

سيامک فريد

سلام.مشتهای مرا از ياد مبر.اگر مشتهای تو از کار افتاد مال من هست و مشتهای ديگری که عدالت را ميخواهند.بيا دستهای من مال تو.به ديوار بکوبش و يا کودکی را نوازش کن.بيا اين دستها مال تو با آنها بنويس .آنفدر بنويس تا بشکنند تا از کار بيفتند.دستانی را نگاه کن که به صف ايستاده اند تا مال تو باشند

فرزان

حساب هايم از روز و ماه و سال گذشته و ديگر يادم رفته كه تعداد زندانيان سياسي و يا روزنامه هاي توقيفي ، فاتح عدد چند شد ؟ گاها با خود كه مي نشينم و خلوت مي كنم ، اندوهي سرشار مرا فرا ميگيرد و و اين حس لعنتيِ ناخوشايندِ پوچي - و شايد هم هيچي - رعشه در جان مي اندازد و نگاه به آينده مبهم و فاقد آزادي و رفاه و امنيت براي من ِ بيست و دو ساله چقدر آزار دهنده است . سرنوشت مانا مثل كاريكاتور آخرينِ فصل سوم كتاب خنديدن قدغن نيست ، شده است.مثل يك روياي صادقه ! ساعت از يك شب گذشته و طنين صداي فرهاد در نيمه شب در گوشم مي پيچد كه برايم از شاملو مي خواند : كوچه ها باريكن ، دكونا بستن.

ايمان

خانم مهرمند اعتصاب خود را بشکنيد و دوباره مشغول به فعاليت شويد.ما به شما و نوشته های پر اميد شما نيازمنديم.مانا نيستانی آزاد خواهد شد.ما به شما قول می دهيم.ناراحتی شما ما را هم ناراحت می کند.خانم مهرمند تو را به خدا بنويسيد و ما را محروم نکنيد.

:

اعتصاب چرا؟ ...

احمد شيسی

امضا برای اعتراض به نقض حقوق بشر در ایران