برادر بسیجی

پاییز سال هزار و سیصد و هشتاد, با زنی آشنا شدم, شاید سی ساله. زمانی که حرف می زد چشمهای سیاهش مات به من نگاه می کرد, لبهای باریکش تکان می خورد وقتی از انقلاب می گفت و چادر سیاهش از روی موهای سیاهتر او هرگز جدا نمی شد. خانم "الله دادیان" صحبت با مرد غریبه را حرام می دانست. نفس کشیدن, بی اجازه "آقا", رهبر, برایش گناه بود. خانم "الله دادیان" قرآن می خواند, و به تک تک آیه هایش معتقد بود. نماز می خواند, روزه می گرفت و می گفت: "اگر خدا بخواهد..." انگار اگر "اگر خدا بخواهد" حتی آسمان هم به زمین دوخته می شود. می گفت: "در زمان غیبت آقا امام زمان, همه ما وظیفه ای داریم". یکی از آنها تلاش برای اصلاح جامعه, تلاش براى برطرف کردن مفاسد اجتماعى, یا همانطور که خودش می گفت, "امر به معروف و نهى از منکر" بود. گاه به من می گفت که "موهای طلایی" ام را زیر مقنعه بهتر بپوشانم. اذیتش می کردم که: "موهای من طلایی نیست"! آنقدر با هم رفیق شده بودیم که به راحتی به او می گفتم: "اگر به جای بینش اسلامی رفته بودید و مدرک هنر گرفته بودید احتمالآ فرق میان قهوه ای روشن و طلایی را راحت تر پیدا می کردید!"

برادرش بسیجی بود, و خانم "الله دادیان" به برادر بسیجی اش افتخار می کرد. به چشمهایش, سپاه پاسداران انقلاب, سازمان "مردان خداپرست" بود. می گفت: "ایمان, یعنی قبول کردن آنکه آقا کمکت می کند." کنجکاو می پرسیدم: "مگر نمی گویند از تو حرکت, از خدا برکت؟" جواب می داد: "دعا کن!" در پاییز هزار و سیصد و هشتاد, حرف های این زن برایم عجیب بود, ولی با وجود این, دوستش داشتم. بیست و دو بهمن که شد, با چشمهای خیس آمد و روی نیمکت رنگ و رو رفته حیاط چند متری, نشست روبه رویم و از درد اینکه "هیچ کس بسیج را نمی فهمد" برایم ساعتها اشک ریخت. برادرش, آن زمان که به جنگ رفت جوان بود. آن روز به من گفت که برادرش هرگز از جبهه به خانه نیامد.

همانطور که اشک می ریخت می گفت: "هیچ کس بسیج را نمی فهمد...هیچ کس یک برادر بسیجی را آنطور که باید در قلب خود جا نمی کند." با خودکار سیاهی که در میان انگشتانم می لغزید روی پوسته سخت نیمکت نقش یک درخت نیمه کاره کشیدم. و پرسیدم: "چه فرقی دارد برادر با برادر؟ مگر نیست که می گویند همه با هم برادریم؟"  در سکوت, آنگاه که باز هم اشک در چشمانش حلقه زد, همچون جوانی که انتظار پاسخ پرسش های فراوانش را می کشید, پرسیدم: "بسیجی یعنی چه؟" و او اشک هایش را پاک کرد و قاطعانه گفت: "بسیجی یعنی برادری که از خون خود می گذرد تا همنوع خود آزاد باشد."

 ***

امروز, "بسیجی", شبانه به خانه برادر من می ریزد و او را بدون وجود هیچ حکم قانونی با خود می برد. امروز, "برادر بسیجی" پاره وجود مرا به جرم اندیشه به زندان می افکند. امروز, "بسیجی", به برادر بی دفاع من در خیابان حمله می کند. امروز, "برادر بسیجی"خواهر مرا از پشت تیر می زند, و او را تنها, در استخر خون سرخش در خیابان رها می کند. امروز, "برادر بسیجی", خانه ام را ویران می کند, برادرم را مجروح, کودکانم را می ترساند. امروز, "برادر بسیجی"رحم نمی کند, ایمان ندارد, آدم می کشد. امروز, "بسیجی"خیابان های شهر مرا با گاز اشک آور می پوشاند, میدان های سبز کشورم را به میدان نبرد تبدیل می کند و هیچ زیبایی را نمی بیند. امروز, "برادر بسیجی"از آن روحیه فداکاری تنها درجهت هدف های کوتاه مدت خود استفاده می کند, به دروغ چهره ای دلسوزانه به خود می گیرد و زن حامله بی گناه را در میان جمعیت بی دفاع آنقدر می زند تا فرزندی که دیگر هرگز متولد نمی شود هم از او متنفر باشد. امروز, "برادر بسیجی"چشمهایش را می بندد, در میان جمعیتی غیر مسلح, با اسلحه آهنینش, همزبان خود را به قتل می رساند. امروز "برادر بسیجی"جنایت می کند, به بهانه دستیابی به سهمیه کنکور برای ورود به دانشگاه, به جذابیت اسباب بازی هایی چون دستبند, بی سیم, گاز اشک آور و اسلحه, به بهانه اندک تمایلات مذهبی, به نام خداوند, به پشتوانه رهبر جنایت می کند. امروز, "برادر بسیجی", بسیج را فراموش کرده است, وطن را, همنوع و همجنس و همزبان را فراموش کرده است. بسیج, یادگار روزهای سخت مبارزه و دفاع بزرگ میهن, با دستهای خون آلوده مردانی که دست به قتل همسایه شان می زنند نابود شده است. امروز, "برادر بسیجی"برادرت را, برادر بیگناه و بی دفاعت را, خواهرت, خواهر تنها و ضعیفت, فرزندت, فرزند جوانت را می کشد. و به بهانه آنکه از کشور خود دفاع کرده است, به نام مذهب, به نام خداوندی که در هیچ کتابی جنایت بر همنوع را تبلیغ نکرده, سر بر بالین می گذارد.

روزی فرا خواهد رسید که مادر یک "بسیجی", به سخنان کهنه پیرمردی می نگرد که "پدر انقلاب اسلامی" ایران بود. زمانی که در سال هزار و سیصد و شصت و هفت به "بسیجیان" گفت: "شما آیینه مجسم مظلومیت ها و رشادت های این ملت بزرگ، در صحنه نبرد و تاریخ مصور انقلابید." و آن مادر, خواهد اندیشید, به تربیت فرزندش, همان "آیینه مجسم مظلومیت", که امروز استخوانهای یک مظلوم را زیر ضربه چکمه خود خٌرد می کند.

اگر برادر این است, اگر برادر کسی است که باعث پایین ریختن اشک های مادرم می شود, اگر برادر همان است که دستهایش آلوده خون برادر دیگری است, من برادری ندارم...

/ 2 نظر / 59 بازدید
معین

و دیدی که سبز شدیم، و نشد ؟ دیدی که همان سبزی را هم به ما ندیدند ؟

ش

مراقب باش.اما بنویس به امید سرخ شهیدان مرگ بر قاتلان