مرز بازرگان (۲)

درست در جايی که ما نشسته ايم بوی شديد نفت می آيد. مينا موضوع را با مرد چاق مطرح می کند، ولی او به عبارتی به روی خودش نمی آورد.

تا به حال تنها يک توقف داشتيم و آن هم در قزوين بود. در حال حاضر به دليل مشکلی که در اتوبوس پيش آمده بود توقف کرده ايم.

اينجا زنجان است. روبه روی اتوبوس، يک مغازه کوچک قرار دارد. من و مينا وارد مغازه می شويم. فروشنده مرد خوش برخورد و لاغراندامی است که به گرمی با ما احوال پرسی می کند. در مغازه تنها چاقو وجود دارد. مدل های مختلف چاقو در اندازه های متفاوت.

من از چاقو خوشم نمی آيد.

چشممان می افتد به يک دسته چاقوی خيلی کوچک که به ظرافت در يک حلقه جمع شده اند و شکل يک جاکليدی را به خود گرفته اند. من به فکر بابا هستم، چون او هميشه جاکليدی هايش را گم می کند. مينا قيمت آن را می پرسد. به نظر نمی آيد بيشتر از دو ـ‌ سه هزار تومان باشد. فروشنده با همان لبخند می گويد: ارزان! مينا می گويد: چند؟! و فروشنده با چهره ای که يعنی انگار نه انگار (!) می گويد: هشت هزار و هفتصد!

من به فروشنده حق می دهم که انقدر گران فروشی کند. چون مغازه اش در جايی قرار دارد که هيچ کس از آن خريد نمی کند. و حالا هم که يک مشتری پيدا کرده می خواهد هر طور شده يکی از جنس هايش را به او بفروشد. اينجا همه جور آدم پيدا می شود. برای همين هست که من سفر را دوست دارم. من ايران را دوست دارم. چرا که هر گوشه آن که می روی، آدمهای متفاوت می بينی. آدمهايی با لهجه ها و فرهنگ های متفاوت و آدمهايی با اهداف مختلف. گروهی می خواهند سرت را کلاه بگذارند و گروهی به کمکت نياز دارند. من همه اين آدمها را دوست دارم.

اشکال اتوبوس حل شده است. حالا،‌ به سمت ميانه حرکت می کنيم.

 

                                                  ادامه دارد...

 

/ 5 نظر / 9 بازدید
Atena

راست می گويی در همه جا همه جور آدمی پيدا می شود و در آخر هم همه بايد همديگر و تحمل کنند و با همه ی آنها کنار بياد چه خوششان بيايد چه بدشان بيايد.

Atena

انسانها متفاوتند پس ما بايد هر لحضه منتظر برخوردی نو باشيم چه خوب چه بد.

Ali Pahlevan

ماری جان اين مدت سرم خيلی شلوغ بود و خودت می دانی که چه جرياناتی بود که نتوانستم برايت پيام بگذارم.البته چند نفر از دوستان می گفتند که سر زدند ولی وبلاگت باز نمی شده.مرز بازرگان يک و دو را خواندم و برايم مهم نيست ديگران درباره اين نوشته خاص چه می گويند.بلکه تنها چيزی که مهم است قلم توست که من می خوانمش و دوستش دارم.تا جايی که من فهميدم،چند نفر از خوانندگانت علاقه چندانی نسبت به اين نوشته نشان ندادند و از نظر من هر کدام سعی کردند او را به عبارتی خرد کنند و کاری کنند که تو ديگر ننويسی.متاسفانه آنها نمی دانند ماری مهرمند چه قدرتی دارد!اگر کسی نوشته را دوست ندارد مجبور نيست بخواندش!هيچ کس ديگری را مجبور به خواندن نکرده!مرز بازرگان لحن سالهای پيشت را دارد و همين است که اين نوشته را زيبا کرده.

M A

من سفر رو دوست دارم ولی زیاد سفر نرفتم ... شاید بیشتر عمرم پ‍شت کام‍‍پیوتر بودم ! برای همین وقتی نوشته های تو رو میخونم برام جالبه چون دارم سفر رو از دید یکی دیگه به غیر از خودم میبینم.

هادی

ماری عزيز نمی دانم زمانی که به مغازه چاقو فروشی رفتی چه احساسی داشتی.چون خودم می دانم که تو از چاقو خوشت نمی آيد!حالا‌ به سمت ميانه حرکت می کنيم.سفر درازی در پيش است.