تجارت نوين

دير زمانيست که بسيار از اين محيط دوست داشتنی دور شده ام. دوستانم دلگيرند از اينکه زندگی مجالم نمی دهد نوشته های زيبايشان را بخوانم. حجم زيادی از ايميل ها ناجواب مانده و من شرم می کنم از اينکه نتوانستم مثل هميشه باشم. دختری مثل هميشه، کسی که به دوستانش به دليل دير نوشتن و کم کاری گله می کند ولی اکنون خودش...آه! روزگار غريبيست نازنين! درگير امتحانهای پايان ترم هستم. و تا کنون، تنها عنصر سازنده ای که توانست از اعتياد من به اينترنت، اندکی بکاهد، همين امتحانهای پايان ترم بود! و به درستی می گويم، با صداقت کامل، اين تنها باريست که من چنان غرق در درس هستم و بيشتر زمان روزم به درس خواندن می گذرد. ماجرايی که برايتان می نويسم داستانی حقيقی و واقعيتی تلخ است که به دلايلی از نام بردن اشخاص معذورم. واقعيت تلخی که امروزه در کشور ما بسيار ديده می شود.

از مدتها پيش صحبت خريد سوالهای امتحان در دبيرستان پيچيده بود. يکی از دخترها دبير هندسه خصوصی دارد. می گويد دبير، آقايی است که سوالهای امتحان را می فروشد. همه با خوشحالی و هيجان قيمت سوالها را می پرسند. من ايستاده ام و نگاهشان می کنم. می گويد برای هر {ورق} صد هزار تومان می گيرد. سلولهای مغزم تکرار می کنند: "برای هر {ورق} صد هزار تومان"، کاسبی خوبی به نظر می آيد. می پرسم: "از کجا معلوم سوالها درست باشند؟" می گويد: "طرف کارش خيلی درسته. اول سوالها رو می ده، بعد پول می گيره."

(A) می گويد: "ببين، من حسابان رو می خوام، هندسه رو می خوام، شيمی، وای فيزيک!..." اين چنين است که سفارش ها آغاز می شوند. دختر رابط می گويد: "اگه تعدادمون زياد شه، خرج هم کمتر می شه." او مدتی درباره اين بحث توضيح می دهد، سپس به من رو می کند و می گويد: "تو چی؟! سوالهای رشته ادبيات رو هم داره! می خوای؟!" لبخندی می زنم و می گويم: "مرسی. من پولم را خرج اين چيزها نمی کنم." نگاه عجيبی به من می اندازد و با حيرت می گويد: "اين چيزا کم چيزی نيست. امتحان نهايی است!" (A) می گويد: "اينو ولش کن بابا! اين درسشو می خونه. يه چيزی حاليشه! خب بگو ببينم..."

***

در کلاس بچه های رشته رياضی نشسته ام روی ميز دبير. می پرسم: "حالا نفری چقدر بايد بدهيد؟"

(H) می گويد: "بيست هزار تومن."

(N) می گويد: "عجب حالی بکنيم!"

زنگ می خورد. از روی ميز پايين می پرم. (B‌) لم داده روی نيمکت، می پرسد: "کجا؟!"

می گويم: "کلاس دارم." (B‌) نيم نگاهی به من می اندازد: "بی خيال بابا! جدی گرفتی ها! "

از کلاس بيرون می روم. با خود می گويم: "جدی گرفته ام چون جدی است." در کلاس آرايه های ادبی، به فکر فرو رفته ام که چرا کسی جلوی اين خريد و فروش ها را نمی گيرد. دبير آرايه های ادبی شعری می خواند از رهی معيری:

من از دلبستگی های تو با آيينه دانستم      که بر رخسار خود، ای تازه گل عاشق تر از مايی

با همان لحن گيرای هميشگی می پرسد: "گرفتين مطلب چی بود؟!" پرسش او بی جواب می ماند. من می گويم: "واضح بود!" می خندد و می گويد: "اين خنگها هنوز نفهميدند! اين که ديگه تاريخ بيهقی نيست! بايد اينو هم ترجمه کنم؟!" شاگردان ديگر با نگاه های عجيب مرا زير نظر دارند. نگاهشان نمی کنم. خيره می شوم به نوشته روی ميز. با خط ريزی نوشته ام (FC. Bayern) دبير آرايه های ادبی می گويد: "از يک دانش آموز سال سوم رشته ادبيات و علوم انسانی به دور است که برای فهم چنين شعر ساده ای مشکل داشته باشد...خجالت آور است. زمانی که من دانشکده ادبيات می رفتم..."

(D) با چشم و ابروهايش برای من اداهايی در می آورد که ما در ادبيات به‌ آن می گوييم "ناز، کرشمه يا غمزه نگاه!" و می گويد: "بابای من کارخونه داره، به خواهرم که پشت کنکور مونده گفته امسال سوالها رو براش می خره. به منم گفته عزيزم! اصلآ نگران نباش من هر طور شده سوالها رو برات می خرم."

(S) به من می گويد: " ماری جان من اگه مثل تو داشتم می رفتم به {.....} هم نبود اين امتحانا!"

***

امروز با چند نفر از دوستانم بودم. قرار بود پول جمع کنند. ساعت هفت و نيم با دبير مسئوليت پذير (!) قرار ملاقات داشتند و قرار شده بود که درست پس از اينکه پولها جمع شد، دو نفر از بچه ها به خانه طرف قرارداد بروند و سوالها را بگيرند. من ناخواسته وارد اين جريان شدم. چون قرار بر اين بود که فقط قدم بزنيم!

چهار نفر هستيم و روبه روی در ايستاده ايم. بچه ها به تمام ماشين های مشکوک به آژانس خيره می شوند. استرس در آنها موج می زند. من به ديوار تکيه داده ام و روزنامه می خوانم. زنی از آن طرف خيابان می آيد. نمی شناسمش. به سمت ما می آيد و می پرسد: "خانم (K)؟" به (N) اشاره می کنم. زن به (N) می گويد: "ببخشيد خانم، به من گفته اند شما سوالهای امتحان نهايی رو دارين..." (N) با او صحبت می کند و مطمئن می شود که از طرف چه کسی با خبر شده. سپس، از او يک پاکت می گيرد، هزار تومانی ها را خارج می کند و می شمارد. چهل و هفت هزار تومان.

زن ديگری می آيد. با دخترش. پاکتی به دست (N) می دهد و رو به همه ما می گويد: "من نمی دونم شما چه جور آدمهايی هستین که به خاطر يه دونه سوال زندگيتونو آتيش می زنين؟!"

(N) با لبخند می گويد: "يه دونه سوال نيست خانوم، هجده تا سواله!" زن، هنگام حرف زدن بيشتر به من نگاه می کند. من روزنامه را می بندم، به زن لبخندی می زنم و می گويم: "صورت منو شطرنجی کنين! من با اينا نيستم."

پس از اينکه چند جمله ای ميان دو طرف قرارداد رد و بدل شد، (N) پاکت را باز می کند و پولها را می شمارد. هشتادو نه هزار تومان.

پرايد سفيدی از کنار ما می گذرد. دنبال آدرس می گردد. ترمز می کند، پاده می شود و می پرسد: "خانم (K)؟" پاکتی به دست (N) می دهد. (N)، پاکت را به دست من می دهد: "بشمار!"

می شمرم. دويست و بيست و دو هزار تومان. (N) از راننده می پرسد: "شما از طرف کی اومدين؟" راننده پاسخ می دهد: "از طرف خانم (G)"

(N) سری تکان می دهد و می گويد: "بفرماييد، مرسی. درسته."

در تمام مدتی که اينجا بوديم، سه ماشين آژانس، هر کدام از طرف شخصی، برای (N) پاکت های سفيد  آوردند. (N) می گويد هنوز يک دويست هزار تومان به دستشان نرسيده. عصبی است. می گويد اينها اين کاره نيستند. ساعت هفت است و آنها ساعت هفت و نيم قرار دارند.

(A) با نگرانی می گويد: "اگه بفهمن سوالها لو رفته دیپلم که نمی گيريم هيچ..."

من با جديت می گويم: "دیپلم چيه بدبخت! اين کار شما جرم داره."

***

روزانه سوالهای زيادی در ميان مردم به فروش می رسند. نه تنها در سطح دیپلم، بلکه در سطوح بالاتر و دانشگاهی. البته خريد و فروش هايی که از آن به نام «صندلی دانشگاه» ياد می شود نيز بسيار رواج دارند. علاوه بر اين، آمار غم انگيزتری حاکی از خريد و فروش مدارک تحصيلی در تمام مقاطع است.

به راستی يک تکه کاغذ چقدر ارزش دارد؟ تا به امروز چند درصد از افراد اين جامعه دارای مدرک های جعلی شده اند و تا به امروز چند درصد افراد اين کشور، زير دست مردان و زنانی مورد عمل جراحی قرار گرفته اند که بدون داشتن کوچکترين آگاهی نسبت به شغل، جان مردم را به خطر انداخته اند؟ نگاهی کوتاه به زندگی در کشورمان و آمارهای نگران کننده از ساخت ساختمانها و برجهای سر به فلک کشيده که فاقد ايمنی و امنيت هستند نشان می دهند که روزانه بسياری مهندسان جعلی در حال کار هستند. نکته ای که بايد مورد توجه همه ما قرار گيرد تنها در دو کلمه خلاصه می شود: «احساس مسئوليت»

احساس مسئوليت در برابر تمام افرادی که در جامعه، تو را به عنوان يک مهندس نگاه می کنند، و تو، خانه ای می سازی، فاقد ايمنی لازم. و حتی به اين فکر نمی کنی که خانواده ای در آن خانه زندگی خواهند کرد و با اين کار، تو با جان عده زيادی بازی کرده ای.

مشکل ها بسيارند. برای رفع آنها، ابتدا از همين جامعه کوچک آغاز کنيم. خانواده.

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

سلام ماری جان.امیدوارم خوب و سلامت باشی.در بارهء فروش سوالات نمیدانم شنیده ای که امسال سوالهای آزمون تخصص و رزیدنتی پزشکی با چه حجم انبوهی به فروش رفته بود.سالهای پیش تعداد انگشت شماری نمره شان بالاتر از پانصد(از ششصد) میشد ولی امسال فقط 6 نفر ششصد آورده اند.سالهای گذشته کسی که نمرهء چهارصد می گرفت رتبه ای دو رقمی کسل میکرد اما امسال دوست من که چهارصد آورد نفر هشتصدم شد!بگذریم.اینقدر گندبه این مملکت زده اند که هرگجایش را ببینی بوی تعفن از آن بلند میشود.بوی نکبت بار خودخواهی.

.

Dar iran.kharid va forooshe soalat,hala dar har darajeyi,nemooneyi az koochektarin fesady ast ke keshvare maro fara gerefte.motasefane,dar mavarede bozorgtar ham in zado bandha vojood dare,gharardadhaye nafty,nezamy va.... bekhatere hamin fesady ke kole keshvar ro fara gerefte,bar mala shodan in etefaghat kochak,faghat SOALFROSHAN ro mohtat tar mikone.

MASoft

سلام٬ چرا اینقدر دیر گفتید ؟ زودتر میگفتید منم میومدم می خریدم :)) ما فعلا سرگرم مشکلات کوچیکیم٬ بزرگاشو نمیدونیم و نمیبینیم٬ وگرنه اونوقت دیوونه میشدیم.

فرزان

سلام...مثل هميشه قشنگ بود...اين مشکلی که مطرح کردی اين روز ها بطور جدی گريبان من رو گرفته...برادرم در آزمون تخصص هم با اين مشکل مواجه شده....واقعا سخته....امتحان فوق دکتری در واقع!!! البته ما هنوز باور نکرديم اينجا ايران است! چرا که اگه به اين باور برسيم مطمئنا مشکلی و ذهن مشغولی گريبانمان را نميگيرد...راستش وقتی دانشگاه آزاد قبول شدم به خودم خيلی سر کوفت ميزدم اما حالا با خودم ميگم خودم دانشگاه آزادی باشم خيلی بهتر از اينه که با اين استعداد به کمک سهميه و پول و ....دانشگاه تهران برم واز کلاسای کاتوزيان و .. استفاده کنم...(هدف انتقاد من استعداد درخشان ها نيست) ماری عزيز زياد خودت زو درگير امتحانات نکن همدرد زياد هست...من که هنوز بلد نشدم بعد ۵ ترم کتاب دستم بگيرم!!!

Parviz

Mary Salaam, It is good to talk about these kind of subjects. I was not even aware of such an activity that you are talking about. Thanks for your very informational article. Good luck in your final exams.

بامداد

ماری شايد خواب قدغن نباشه و قابل دزدين هم نباشه ولی وقتی بودنت رو ازت ميگيرن انگار همه چيزت رو گرفتن.ولی هر چیزی رو که ازم بگیرن قلمم رو نمیتونن هرگز هرگز هرگز. نوشته های جالبی داری.

sepehr

بابا.......... آپديت ميکنی مثل من بيا همه جا جار بکش که همه بدونن آپديت کردی ........... هنوز نخوندمش چون خوابم مياد شديد بايد برم بخوابم ولی آفلاين ميخوندم بعدا ...... قربانت و بای ...

Mehdi

آبرو نبر زياد! من خودم دیپلم رو خريدم!

afshan

احساس مسئوليت دو کلمه ايست که اين روزها کمتر کسی را تحت تاثير قرار می دهد. پس بهتر است که قبل از شروع کردن از خانواده از خودمان شروع کنيم.

payam

مهدی حتمآ تو هم از اونايی هستی که الف رو از ب تشخيص نمی دی؟!!