شماره شش

"شماره شش" با کفش های سیاه واکس خورده منگوله دارش درازای خیابان پاستور را راه می رفت. هر از گاهی به پشت شانه هایش و آستین های پیراهن راه راه خاکستری اش نگاهی می انداخت و مطمن می شد تا همه بخش های لباسش سر جای خود باشد. به فضای نیمه خالی خیابان پشت سرش نگاهی می انداخت تا مطمن شود همه چیز سر جای خود باشد و هیچ نامردی از جای خود تکان نخورد.

"شماره شش" از برابر دانشگاه علم و صنعت با افتخار می گذشت و نیم نگاهی به دانشجوهای سال دوم, با لبخندی برنامه ریزی شده می انداخت و می گفت: "سلام".

 "شماره شش" تازه داشت به فضای شلوغ شهر عادت می کرد و از دیدن این همه "آدمیت" همچنان چشمهایش باز مانده بود. هر چه باشد "شماره شش" اهل "خوار" بود, همان جا که به پایتخت انار و خربزه و گندم می فروخت. همان جا که پنبه های خوبی هم داشت. همان جا که "شماره شش" روزگاری آهنگری می کرد.

***

"شماره شش" سرش را برگرداند تا در آینه لبخند برنامه ریزی شده اش را که آن روز قرار بود تحویل مردم دهد در آینه تمرین کند. و تمام دروغ های واضحی را که از پیش روی پاره کاغذی نگاشته بود با خود برای بار هشتم خواند, مبادا صدایش بلرزد وقتی می خواند.

"شماره شش" از استکبار و ظلم بر جهانیان گفت و تا توانست تاریخ را انکار کرد. مردم برایش دست زدند و به او افتخار کردند. و او به حرفهایش ادامه داد. آخر او اهل "خوار" بود, همان جا که به پایتخت انار و خربزه و گندم می فروخت. همان جا که پنبه های خوبی هم داشت. همان جا که تعداد آدمهایش از آدمهای شهر خیلی کمتر بود. و "شماره شش" از دیدن این همه "آدمیت" هنوز هم تعجب می کرد.

 "شماره شش" شاید آن روز می دانست که روزی جهانی در برابر او خواهد ایستاد, و آدمان, اتاقک سپید رنگی که همه را در خود خانه می دهد ترک خواهند کرد وقتی او سخن گوید. "شماره شش" شاید آن روز می دانست, ولی هیچ نگفت. آخر "شماره شش", با شگفتی و حیرت, از سرزمینی برخاست که از نظر مساحت, ششمین تکه زمین کشور است. "شماره شش" آن روز تمام ننگ جهان را بر دوش خود بار زد, و باز هم تاریخ را انکار کرد. ملتش را....انکار کرد. قطعات فلز را که با چکشکاری به شکل های مختلف در می آورد را انکار کرد. انارها را انکار کرد, الیاف سپید پوشاننده گل های پنبه را انکار کرد. ملت را, زبان و فرهنگ و...تاریخ را انکار کرد.

و آن لحظه, گلوله ای بر سینه پیرمردی به جرم سبز پوشیدن فرو رفت.

 "شماره شش" از استکبار و ظلم بر جهانیان گفت و لحظه ای که جمله اش به پایان رسید, قلمی شکست. زنی بر زمین افتاد. روزنامه ای در آتش سوخت. کودکی یتیم شد. گنجشک های فرتوت روی سیم های آلوده برق از جا پریدند و شهر من...در آتش خود ساخته همزبان من سوخت...

 "شماره شش" از آزادی گفت. و لحظه ای که جمله اش به پایان رسید, دستبدنی آهنین بر دستان یک متهم قفل شد. آن متهم, نویسنده ای همکار من بود. که به جرم یک صفحه قرار بود تا چند ماه دیگر در زندان باشد.

 "شماره شش" من نویسنده, تو آهنگر, او کشاورز را انکار کرد. و تمام بدن های بی جان افتاده در گوشه خیابان های شهر را...چشمهایش را بست و انکار کرد.  "شماره شش" امروز و دیروز و فردا را انکار کرد. او عشق میان دو مرد را انکار کرد. ملت را, زبان و فرهنگ و...تاریخ را انکار کرد. او مرگ را...انکار کرد.

آنان برای "شماره شش" پله ای ساخته بودند تا از آن بالا رود...و سخن گوید. "آنان" شاید آن روز می دانستند که روزی جهانی در برابرشان خواهد ایستاد, و آدمان, اتاقک سپید رنگی که همه را در خود خانه می دهد ترک خواهند کرد وقتی نماینده شان  سخن گوید. ولی "آنان" هیچ نگفتند. و "شماره شش" همچنان سخن گفت.

"شماره شش" از فساد اداری سخن گفت, و از کاهش نرخ تورم نوشت. آن زمان, زنی به نرخ ماهیانه صد هزار تومان خود را به برچسب منشی اداره و ویلای کیش فروخت و خیارشور سه برابر گران تر شد.

"شماره شش" از بالندگی فرهنگ و تقویت تاریخ شعار داد. همان تاریخی که به سادگی آن را انکار کرد...و همان فرهنگی که به سادگی از روی آن راه رفت.

"شماره شش" از بروز شکاف میان مردم و دولت سخن گفت و راه حل پیشگیری از آن. در آن لحظه, پسر بچه های تا دیروز بی غیرت تهران برایش نقشه نابودی می کشیدند.

و آن روز, گلوله های زیادی بر سینه به جرم سبز پوشیدن فرو رفت.

و من برهنه گشتم...

نه لباسی بر تن که سبز باشد یا که سرخ. نه تکه پارچه ای که نماد چپ باشد یا که راست, من برهنه گشتم. پوسته نازک روی تنم به هیچ زبانی سخن نمی گوید. من, برهنه, خسته...زخم تمام مردمم را روی بدن رنگ پریده خود به نمایش می گذارم.

آن لحظه, گلوله دیگری سینه همسایه ام را درید...و من برهنه تر شدم.

آن روز..."شماره شش" با چشمهای بی روح سیاهش از پشت شیشه ای ساختگی به من نگاه کرد.

و من به او گفتم:‌"‌شماره شش، طلاقم بده. و پایین بیا از این پله خود ساخته. شاید تاریخ نام تو را در خود ثبت کند. آن روز, شاید دیگر زمانی برای انکار تاریخ برایت مانده نباشد."

/ 0 نظر / 32 بازدید