به ياد پيام آور لبخند

چقدر به اين مرد عشق داشتیم و چه راحت ما را تنها گذاشت و...رفت.

راهرو خلوت است. از راهرو می گذرم. بدون آنکه بدانم چه کسانی به من سلام می کنند، پاسخ می دهم. گيج شده ام. تصاوير تشييح جنازه آقای صابری روی ديوار آويزان است. گريه ام می گيرد. نمی خواهم نگاه کنم.

سالن خالی است. فقط خانم صابری در رديف اول نشسته. موسيقی ملايمی پخش می شود. سلام می کنم. از همان "سلام ماری جان" های هميشگی تحويلم می دهد. به کاغذهای همراهم اشاره می کنم و  می گويم: "گفتيد بياورم..." بغض، جمله ام را ناتمام می گذارد. زمزمه می کند: "بده به آقای زراندوز." می خواهم بگويم: "آقای زراندوز هميشه کارهای مرا گم می کند." نمی گويم.

آقای زراندوز بالای سالن ايستاده. همان کت و شلوار خاکستری اش را پوشيده. يادم می آيد هر سال همين کت و شلوار را می پوشيد. سلام می کند و حالم را می پرسد. می خواهم بگويم حالم خيلی بد است. ولی تنها می گويم "مرسی". و کاغذ را به او می دهم.

می نشينم. گلهای ريز بنفش و سپيد، اطراف عکس آقای صابری را احاطه کرده اند. اشک می ريزم. پوپک از سالن بيرون می رود. او هم...اشک می ريزد. ساعتی که می گذرد، رديف اول پر شده از خانواده آقای صابری. با خودم می گويم: "روی صندلی اش نشستند..." و اشک هايم مانع از ديدن زنی می شود که کنار پوپک نشسته روی صندلی آقای صابری.

آقای گلستانی می خواهد جلوی من بنشيند. نگاهم می کند. می خواهم سلام کنم. نمی توانم. لبخند تلخی می زند. من هم. و گريه ام می گيرد. آقای گلستانی هميشه کلاه به سر دارد. صدايش در گوشم می پيچد. شبی که در غرفه گل آقا روی تخت، کنار شاغلام و سماور طلايی آبدارخانه نشسته بود تا از او عکس بگيرم. جشنواره مطبوعات بود و درست يادم هست که گفت: "با کلاه يا بی کلاه، مهرمند جان؟!" و من لبخند زدم و گفتم: "با کلاه آقای گلستانی! بی کلاه تیپتان به هم می خورد!"

خانم صفرزاده همان لبخند هميشگی را به لب دارد. تنها يک بار، آن هم در يک عکس ديدم که لبخند نمی زند. آن عکس را روز مرگ گل آقا گرفته بودند. کنار چمن ها نشسته بود، دستهايش روی زانوانش، به زمين خيره شده بود. اين تنها باری بود که او را بدون لبخند می ديدم.

روی يکی از کاغذهايم می نويسم: کاش می شد امروز، صندلی آقای صابری را خالی می گذاشتيم و به جای آن، يک گل جايگزين آن می کرديم. تا ثابت کنيم که آن صندلی، آقايش را از دست داد، ولی گلش را، نه.

و بار ديگر به زنی نگاه می کنم که کنار پوپک نشسته...روی صندلی آقای صابری.

سالن شلوغ تر شده. می خواهند يک فيلم کوتاه پخش کنند. پرده ها را کنار می زنند. گلهای ريز بنفش و سپيد را به همراه عکس آقای صابری به کناری می برند. فيلم را که پخش می کنند، دست خودم نيست...نمی توانم ببينم چطور آدمی را که تا يک ماه پيش در کنار ما بود و...نفس می کشيد به زير خاک می برند. نفسم بند می آيد از بس بی اراده اشک می ريزم...نمی توانم، نمی خواهم ببينم. چشمهايم تار می بيند...چراغها را روشن می کنند. نور، چشمانم را آزار می دهد. چشم هايم را می بندم و اشک می ريزم. پوپک را نمی بينم. نمی دانم چه حالی دارد.

دوربين های شبکه های تلويزيونی همه ناگهان می چرخند به يک سمت. اگر آدمهای اطرافم مدام نمی گفتند "خاتمی، خاتمی" امکان نداشت متوجه حظورش شوم. اينجا، و در اين لحظه، هيچ کس برای من با ديگری فرقی ندارد. خانم صفرزاده می گويد: "ببخشيد اگر بدون توجه به سِمت افراد، همه را «دوستان» خطاب می کنم. چون امروز، هر کسی که اينجا حظور دارد از دوستان گل آقا به شمار می رود."

سرم را پايين می اندازم. چشمم می افتد به «طنز سياه» خودم. از نوشته های خودم گريه ام می گيرد. صدای خودم را می شنوم: شرايط بسيار سختی است، برای سخن گفتن. و من امروز تلاشم بر اين است که با وجود اندوه بسيار، لبخند بزنم. چرا که تصوير مردی روبه روی من است که از لابه لای تاروپود کاغذها، به من می گويد لبخند بزن، هر چهره ای با لبخند زيباتر است.

دوستانش می آيند روی صحنه. آقای سپهر می گويد: "دلم می خواست صابری برای مرگ من چيزی بنويسد ولی...دريغا من شدم اکنون دريغا گوی خاقانی."

يکی از يارانش در توفيق می آيد. از توفيق می گويد. نوشته هايش را زمانی که پنج-شش سال داشتم در توفيق خوانده بودم ولی خودش را تا به حال نديده بودم. می گويد: "در توفيق همه اسم ها دگرگون می شد تا به کسی توهين نشود. مثلآ می گفتيم «ملخ مطيعی»!" مرا می برد به دوران کودکيم که در توفيق، داستان نخست وزير «عصايی» را می خواندم و تا مدتها فکر می کردم که اسم نخست وزير واقعآ «عصايی» بود!

ساعت هشت است. به رديف جلو می روم، زانو می زنم روبه روی پوپک و در حالی که سعی می کنم گريه نکنم، می گويم: "خانم صابری، اگر با من کاری نداريد من بروم." می گويد: "مگر شام نميمانی؟" و يکی از همان "ماری جان" های هميشگی ضميمه اش می کند. با بغض می گويم: "همين که شما را ديدم...خوشحال شدم." دروغ نگفتم. خوشحال شدم. ولی از روزی که او را در مسجد ديدم، نمی توانم به چهره اش نگاه کنم و گريه ام نگيرد. فکر می کنم خودش هم همين احساس را دارد. می گويم: "راستی خانم صابری، من يک ماه ديگر می روم. البته پيش از اينکه بروم، حتمآ به شما خبر می دهم..." و کارتم را به او می دهم. برای اطمينان. می خواهم بگويم: "زياد خودت را ناراحت نکن. من هم شب و روز گريه می کنم. ولی مرگ يک واقعيت است که بايد بپذيريم." ولی نمی گويم. به جايش لبخند می زنم. می دانم که خودش همه اين حرفها را می داند. می دانم که آدمهای زيادی به او اين حرفها را زده اند، درست مثل تمام کسانی که به من اين حرفها را زده اند...فقط می پرسم: "تعطيل که نمی کنيد؟" بغض کرده، می گويد: "نه عزيزم..." نمی خواهم دوباره هر دويمان گريه مان بگيرد. خداحافظی می کنيم.

در راهرو، آقای زراندوز گوشه ای ايستاده و با مردی که موهای بلند دارد زمزمه می کند و بلند بلند می خندد. احساس خوبی نمی کنم. جلو می روم و می پرسم: "آقای زراندوز، اگر با من کاری نداريد من بروم." می گويد: "مرسی خانم مهرمند!" می پرسم: "حالا با اين چه کار می کنيد؟" (منظورم طنز سياه است.) به سادگی می گويد: "چاپ می کنيم!" و نا خودآگاه دستش را به سمت جيب کتش می برد. چشمهايم گرد می شود. می گويم: "آقای زراندوز، همين کارها را می کنيد که نوشته های من گم می شود! سالم ترين کاغذم را به شما دادم، آن وقت شما آن را تا کرديد و گذاشتيد در جيب بغل کتتان؟! می خواهيد اين هم به سرنوشت «هنرمند نما» و امثال کارهای ديگری که به شما دادم دچار شود؟!" ديگر جملات هميشگی اش را تکرار نمی کند که: گذاشتم روی ميزم ـ فردا ياد آوری کنيد، حتمآ می خوانم ـ احتمالآ خواندمش، يادم نيست!

***

چهل روز گذشت. و چقدر...سخت گذشت.

/ 8 نظر / 15 بازدید
Mary

این پست را می خواستم ننويسم. چون فکر می کردم اگر بنويسم، کسی چوب لباسی را نخواهد خواند. ولی نتوانستم ننويسم. بايد خالی می شدم. بايد می نوشتم. و نوشتم.

فرزان ( گفتم همین ، گفتی همین )

من قبل از اينکه اين نوشته ی پر از احساس را بخوانم چوب لباسی را خواندم ، نمی خواستم چیزی از تو داشته باشم و نخوانده بماند!..........دوست عزیزم ، تا حالا شده به واژه مرگ فکر کنی؟...آیا واقعا حق است؟...چرا باید خوب ها بروند؟....چرا کسی که گوشت و پوست و خونش آکنده از هنر است ، برای هنر است ، از هنر است و برای هنر و هنر دوست مینویسد باید برود؟ باید برود تا از او یک مشت کاغذ بماند که با تقویم به سراغش رویم؟ باید برود که یادمام بماند چه شب تلخی بود که گل آقای ملت ایران رفت ؟ مگر چه چیز از عظمت خدای کم میشود ، که را داریم که بخواهد این مردم غمگین فسرده را بخواند ، دیگر نمی توانم با نوشته های ( دوست داشتنی ) ابراهیم نبوی بخندم ، خدایا چگونه میشود این اخم های قائم ما را گشود ، چشم هایم را میبندم و به هیچ چیز فکر نمیکنم ، شماره ای از گل آقا را به خاطر می آورم روی جلدش عکس یک خیابان است که به مجلس ختم میشود ، با ژیان میروند و با بنز می آیند ، چشم هایم را باز میکنم ، برای او فاتحه میخوانم ، روحش شاد ( کاش اگر امکان آن بود و میشد که من هم بیایم می آمدم ، شاید ادای دینی میشد برای خانواده یک هنرمند) پاینده باشی مهربان

علی

سلام ماری جان.اميدوارم خوب باشی.هر دو مطلب اخيرت را خواندم.مثل هميشه تاثير گذار و نافذ بود.اميدوارم هرچه زودتر غم از دست دادن ايشان کمتر آزارت دهد و ياد وی همواره در ذهن تو و ما باقی بماند.

Parviz

Again, I am sorry about how you feel about Mr. Saberi’s loss. When I read this article, I felt like I was present there and I could understand your feeling even more. I think people like him die in our physical reality but they never die in our heart. I wish you patience.

عماد

سلامون عليکم اخوي ! متن نوشته هات به اسم وبلاگت نمي خوره !

سارا

همه اش قشنگ بود ..هم اين پست ..هم چوب لباسی ....دست مريزاد

mehdi

خيلی زيبا نوشتی.گريه ام گرفت.