قطار سبز (۱)

 قطار سبز، مجموعه نوشته های چاپ نشده من است که مربوط به سفر من و مينا (مادرم) به ترکيه است. اين نوشته حقايق سفر با قطار سبز را بيان می کند. حقايقی که پوشيده مانده و هر انسانی، قبل از سفر با قطار سبز، بايد بداند. ممکن است بعضی از بخشهای اين نوشته شما و حتی خودم را به خنده بيندازد. ولی فراموش نکنيد که تمام اين نوشته حقيقت محض است و در حين سفر در قطار سبز نوشته شده.

                                                                     ****

قطار سبز، مدتی است که خيلی معروف شده. تلويزيون مدام حرف از قطار سبز می زند. مينا هم چند روزی است به فکر افتاده که بليت بخرد. می گويد: من و تو با همه چيز رفتيم ترکيه به غير از قطار.

ولی بليت پيدا نميشود. مينا يک ماه هست که دنبال بليت است. ما هر سال می رويم ترکيه. مينا می گويد اگر بليت قطار گيرم نيامد بايد با هواپيما برويم.

ولی بليت را گرفتيم. مينا خوشحال است. می گويد: من همه چيز را به سختی بدست ميارم. حتی بليت قطار!

برنامه حرکت قطار در کاتالوگ نوشته شده و عکسهايی هم از قسمتهای مختلف قطار وجود دارد. کوپه ها خيلی راحت، بزرگ و جادار به نظر می رسد. رنگ پرده ها روشن است و پنجره بسيار بزرگ. تصاويری از رستوران قطار و راهرو هم هست.

                                                                    ****

ساعت ۵ دقيقه به شش بعد از ظهر است. داريم خانه را به قصد راه آهن ترک می کنيم.

خيابان خيلی شلوغ بود. الان ساعت بيست دقيقه به هفت است و ما در راه آهن هستيم. مينا رفت تا سوال کند می تواند بارها را تحويل بدهد يا نه. من درست وسط سالن ايستاده ام و می نويسم. اينجا سقف قشنگی دارد.

الان ساعت ۷:۲۴ است. ما بارمان را تحويل داديم. فقط يک ساک کوچک بود. ما عادت نداريم در مسافرت زياد بار با خودمان ببريم. اما مردم اينجا خيلی بار دارند و اين باعث شد که تحويل بار ما هم خيلی طول بکشد. بعضی از آدمها که کمبود چمدان داشتند، علاوه بر چندين چمدان، چندين گونی بزرگ هم با خود آورده اند! مردی که بارها را تحويل می گرفت از مينا پرسيد: بقيه اش کو؟! مينا گفت: بقيه چی؟! مرد جواب داد: بقيه بار. مينا گفت: همينه! بقيه نداره!

اين بود که ساک کوچک ما در زير خروارها بار مدفون شد! و اين تنها ابتدای داستان است!

پنج دقيقه پيش رفتم که تلفن کنم. با هزار بدبختی اجازه دادند که من کيفم را به مينا بدهم و خودم بروم. اينجا خانمی چادری با لحجه آبادانی با تلفن حرف می زند. از من پرسيد که خودکار دارم يا نه. نداشتم! او از هر کس که از اينجا رد می شود اين سوال را می پرسد ولی هيچ کس خودکار ندارد!

من منتظرم تا صحبت های مردم تمام شود. الان پسر لاغری به آن زن يک خودکار داد. و زن، او را به سمت تلفن کشيد تا پسر، آدرس يا شماره تلفنی را يادداشت کند!

پس از اينکه زن آبادانی از تلفن دست کشيد، من به مامان، باور و افشان زنگ زدم. با هر کدام دو دقيقه بيشتر حرف نزدم. 

                                                                    ****

ساعت هشت و پنج دقيقه  است.

من و مينا ۳۳ پله را پايين آمديم تا سوار قطار شديم و روی صندلی های بزرگ و سبز کوپه، نزديک پنجره نشسته ايم. ( واگن شماره ۳. کوپه ۳۴ ) کوپه ما اولين کوپه در واگن ۳ است. هنوز کسی وارد اين کوپه نشده.

زير پای من يک فرش کوچک است با نقش های صورتی، سپيد و سبز. صندلی ها، پرده ها و احتمالآ تخت ها هم سبز هستند. يک نردبان نقره ای ۶ پله ای هم کنار من هست.

منير خانم، همان کسی که دفعه پيش در ترکيه رفتيم خانه اش را ديديم هم در سالن راه آهن بود. البته او به واگن شماره ۲ می رفت. پارسال در ترکيه، آقا رضا ( دوست ما در ترکيه ) می گفت زمانی که منير به ترکيه آمد با يک ارتشی ترک ازدواج کرد که بتواند در ترکيه بماند و پاسپورت بگيرد. بعد هم طلاق گرفت و در جرياناتی خانه آقا رضا را بالا کشيد!

الان ساعت ۸:۱۱ است. کوپه ما را عوض کردند. چهار تا زن ترک آمده بودند و چون جا نبود ما را منتقل کردند به يک کوپه ديگر. حالا با دو دختر ديگر در اين کوپه هستيم. مردی که خانواده اش را در کوپه قبلی ما گذاشته بود از پشت شيشه به مينا گفت: خواهرم کوپه ۳۴ است، اگر کاری داشتی بگو.

مينا تشکر کرد و مرد، رفت.

من کتاب وداع با اسلحه را امروز تمام کردم و کتاب زندگی، جنگ و ديگر هيچ را با خودم آورده ام تا در قطار بخوانم.

الان ساعت ۸:۱۹ است.

و قطار، آرام آرام به راه می افتد. دختری که کنار من است گفت: چه خوب که همه خانم هستيم.

                                                                              ...ادامه دارد

                                                                    ****

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
MASoft

مثل هميشه خوبه !!!

Parviz

Life is a story. Sometimes sad, sometimes happy, with different endings, which mostly does not completely match with what people like. It is us who read this story, live this story, love, or hate this story, and finally leave this story. Understanding and communicating with others to understand our story is an art. This is the art you are successfully experiencing. I feel like I was with you in that green train.

Ali

من واقعآ يکی از طرفدارهای وبلاگت هستم. منتظرم تا بقيه داستان رو بخونم...

Ali Pahlevan

سلام ماری جان. روان و راحت می نويسی و آدم را با خودت به دنبال می کشی. حتی اگر کار داشته باشم، در روز ساعتی را به نوشته های تو اختصاص می دهم. منتظر ادامه هستم. شاد باشی.

sepehr

سلام. بايد جالب باشه. منتظرم تا ببينم چی می شه!

payam

خيلی عالی است که بلاگری مثل تو وجود داره. کسی که کارش را جدی می گيره. اميدوارم آن ناشر خوشبخت را پيدا کنی.

nima

سلام . با اينکه هيچ متن منتشر شده ای رو دقيقا مثل اون چيزی که نوشتی نديده ام ولی می تونه آدم رو باهات همسفر کنه و اگه يه روز ناشری رو می شناختم که دنبال يه کار قشنگ باشه بهش معرفی ات می کنم .و در مورد گروه ما : مثل هميشه يک نفر م ! و بقيه متواری شدن ! لطفاٌ اگه سری به ما زدی ميلت رو بذار . موفق باشی

sepehr

سلام کجاييی ....چرا نمی نمايی ...

sepehr

بيا نظرم بده با مرام ...

AJ McLean

Mary jan salam! age doost dasht ye sari be kolbe koochoolooye man bezan ! emrooz ghesmate jadido neveshtam!