قطار سبز (۱۱)

صبح شد.

مينا می گويد که نخوابيده. ولی من خوابيدم و احساس آرامش کردم. می گويد: باز هم شرف اين ترکای خر (!)‌ که از روی هر چی که هست، به آدم کمک می کنن.

 ساعت هشت است. ما آب نداريم ولی مقداری نان برای خوردن هست. مينا نان ها را پيش از حرکت از شيرينی دانمارکی خريد. شايد احساس کرده بود که ممکن است تا سه روز غذا نداشته باشيم. سه روز و پنج ساعت. مامان به ما گفته بود که با خود غذای بيشتری همراه ببريم. ولی ما چون بليت با غذا گرفته بوديم، به جز همين چند تکه نان چيزی با خود نياورده ايم. با خودم می گويم: مثل بی نوايان ويکتور هوگو شديم!

به راهرو می روم. پنجره های اينجا از پنجره ها در قطار ايران کوچکتر هستند. در اصل تنها بخش بالای پنجره باز می شود و اصلآ قابل استفاده نيست. مردی از کوپه بغل ما بيرون می آيد و کنار من می ايستد. به نظر نمی آيد بيشتر از بيست و هشت سال داشته باشد. لبخند می زند و پس از مکث چند لحظه ای به پارسی می پرسد: ايرانی؟! کمی لهجه دارد. انگليسی جوابش را می دهم. انگليسی بلد نيست. می خواهد پارسی حرف بزند. مينا از کوپه بيرون آمد. به مرد سلام کرد. او پارسی جوابش را داد، به کوپه اش که درست کنار کوپه ماست اشاره کرد و گفت: من اينجا هستم.

هر سه به کوپه مان بر می گرديم. مينا می گويد: آب هم نداريم. در همين لحظه يک نفر در کوپه ما را می زند. در را که باز می کنيم مردی را می بينيم که يک بطری بزرگ کوکا کولا در دست دارد. آن را به ما می دهد. داخلش آب هست. ميگويد که از همسفران همان مردی است که در راهرو او را ديديم. ما تشکر می کنيم و آب را می گيريم. مينا می گويد: کاش يه چيزه ديگه از خدا خواسته بودم! ببين! اينو می گن معرفت! نه اون مردای {.....} ايرانی!

مينا در بطری را باز می کند. من دستم را زير آن می گيرم. آب روی دستم می ريزد. صورتم را می شويم. آب خنک است. يک بار ديگر دستهايم را از آب پر می کنم و به صورتم می زنم. درست مثل زندانی ها. خنده ام می گيرد. خنده مان می گيرد. حالا نوبت من است. آب را روی دستهای مينا نگه می دارم. مينا می خندد و آب همه اش روی زمين می ريزد.

                                                ****

نهار نان داريم. نان و آب! به مينا می گويم: نان و عشق! اين يک نهار عرفانی است!

من دو تا نان می خورم. ميل ندارم. مينا می گويد: بخور بيچاره! می خوای مامان و بابا منو بکشند؟!

من به زور يک نصفه نان ديگر هم می خورم. مينا از کوپه بيرون می رود. می گويد می روم سری به توالت ها بزنم! بر می گردد. قيافه اش مشکوک است! می پرسم: چی شد؟! می گويد: ...واقعآ بايد هنر اين مردم را ستود! می خندم و می پرسم: چطور مگه؟! جواب می دهد: در تمام طول راهی که از دستشويی به کوپه مان می آمدم در اين فکر بودم که انسان موجودی کاملآ ستودنيست! داشتم فکر می کردم که انسان در چه حالتی می تونه قرار بگيره که روی در و ديوار هم {.....}!!!! واقعآ هنر اين آدم ستودنيست!!

و اينگونه بود که او از خير دستشويی گذشت!! و ما کوشش کرديم که از آن مقدار آب باقی مانده نهايت استفاده را بکنيم!!

                                                                              ...ادامه دارد

/ 4 نظر / 6 بازدید
مصطفی

سلام خوبی دختر خانوم!؟دختری ديگه؟يه جا خوندم گفتی به فوتبال علاقه داری اونم به شدت حالا طرفدار چه تيمی هستی!؟

M A

Vaghan ensan che ghodrati dare !!! shayad taraf spider man bude ke rooye divar ... ! :))

آرش گونزالز ( آرش آنتی بارسا )

اگه امکانش هست جواب حرفهاتو اينجا بنويسم ، شرمنده که به نوشته ات ربطی نداره! ، دختر خانوم گل! رئال و رائول ، يکی از مقدسات منه و ۱۴ سال ميشه که به عشق رئال زندگی می کنم! حق با شماست ، اين دوره زمونه با تبليغات زيادی که برا رئال ميشه و همچنين نتايج درخشانی که رئال گرفته و با بازيکنان توپی که خريده ، هر کسی هم که اصلا اطلاعی از فوتبال نداره ، خودشو رئالی خطاب می کنه! يادش به خير اون وقتهايی رئال مثل حالا در اوج نبود و کمتر کسی بود که نتايج اين تيم رو دنبال کنه و حتی کمتر کسی بود که اسم رئال به گوشش خورده باشه ( رئال مادريد کبير شايد در اون زمان در دوران اوج قرار نداشت ولی دليل مهم تر عدم توجه به فوتبال اسپانيا در ايران بود و... ) افتخار می کنم که اون موقع رئالی بودم و ...! هوگو سانچز رو می شناسی؟‌ اميل بوتراگوئنو رو چی ؟ فکر نکنم سن شما کفاف بده ( دی : ) ، زياد حرف زدم ، يه سر به ما بزن. با تبادل لينک چطوری ؟