اندوه

او با کهنه لباس هايش که بوی دود گرفته بود از انتهای جاده می آمد. در ميان راه خسته شد. گوشه ای از جاده نشست. نشست و به اندوهش نگريست. اندوهش، اندک قدمی با او فاصله داشت. چندان که او می توانست صدای نفس های غريبش را بشنود و اندوهش را که چنان سخت نجوا می کرد به خاطر بسپارد. اندوهش، پيراهن بلند خاکستری به تن کرده بود و راه می رفت. در درازای تاريک جاده، راه می رفت. و فرياد می زد، اندوه درونش را. او خيره شد به اندوهش که چه غريبانه از او دور می شد و صدای فريادش را نجوا می شنيد. او به اندوهش نگريست و با خود گفت: اين يکی هم رفت.

                                                 ۶ فروردين۸۳ - ۱۲ شب.

/ 7 نظر / 8 بازدید
كوروش از بروبچه هاي پاپيونز

۳ بار خوندمش. بار سوم فهميدم که چی شد. يعنی اولش نفهميده بودم که چی شد. اصلا چی گفتم خودم هم نفهميدم چی شد D: loooooool موفق باشي.

amir

سلام خوبی عزيزم چه خبر ها سال جديدت هم مبارک بابا چقدر غمگين بود!!واسه چی اخه؟؟؟!!!

amir

ببين به من ميل بزن

فرزان

قشنگ بود....شايد اين نيز بگذرد....من که تصميم گرفتم سال جديد تلخ ننويسم....تو فکر می کنی می تونم؟......دوست عزيز تر از جان با نقد بوتيک در سال نو آمدم

amirhesam

چی بود داستان کوتاه بود......... جالب بود...موفق باشی