پايان ديروز، با ارمغانی از دستهای تو

می گفت دلش می خواست مرد باشد. دلش می خواست پياده از کوه بالا برود. می خواست پابرهنه روی سنگ های گرم بدود و از روی جويبارهای سرد خيزی بلند کند. گفت دلش می خواست مرد باشد. می خواست قانون ها را بشکند، خودش قانون بگذارد. می خواست تمام جهت طلوع زندگی را عوض کند. خودش بشود تمام ماهيت وجودی انسان. می خواست قصه ها بسازد، حرفها بگويد، سازها بنوازد. می گفت می خواست مرد باشد. می خواست زندگی اش را پس بگيرد از تمام نامردانی که زندگی را از او گرفته بودند. می خواست غم باران را با دستهای خود بشويد، قدمی روی قلب بازار خوبی بگذارد. می خواست فصل را رنگ کند، قناری را جفت دهد، مسير آب را هم آبياری کند. می گفت دلش می خواست مرد باشد. می خواست با قدم هايش جاده ها را از انقلاب يادآوری کند. می خواست چشمهای هر کودک يتيم را سکه ای از طلا ببخشد. می خواست خلوت دل عاشقان را با سوز صدايش به هم ريزد. می خواست آسمان را با سر انگشتانش پاره کند. می گفت می خواست مرد باشد. می خواست روی دنيا پا بگذارد، ماجرای سخت اندوه را کنار جويبار خاطره ها پنهان کند. می خواست باور سنگين فرهنگ را پشت پنجره بگذارد، تمام ستون ها را با چشمهايش بشکند. می خواست ديگر زندانی نباشد، ديگر هيچ مادری در انتظار فرزندش چشم به در ندوزد. می گفت می خواست مرد باشد. و همه مردان زمين را گرد هم آورد. می خواست همه مردان زمين را از ميدان جنگ بيرون بکشد،‌ همه زخميان تاريخ را درمان کند، همه کودکان بی مادر را مادر شود، و هنوز می خواست مرد باشد. می خواست ديگری پادشاهی نباشد، ديگر استبدادی نباشد که بگويد چرا. می خواست نانوا را گندم ببخشد، بی هيچ درخواست اندکی سکه. می خواست دخترک گدا را لباس نو بر تن کند، مرد ترياکی ميدان قصر را يک جفت کفش دهد. می خواست همه را ببخشد، همه را شاد کند. می گفت دلش می خواست مرد باشد. می خواست هر چه را که هست مزه کند. می خواست تا می تواند بلند بخندد. می خواست بهشت را با چشمهای خود ببيند، و کوير را می تواند باران دهد. می گفت دلش می خواست از آسمان بالا رود و ديوارها را خرد کند. می گفت دلش می خواست مرد باشد، و رنگ فصل ها را عوض کند. می خواست قلمی بردارد و روی ديوارها نقش زند.  می گفت دلش می خواست مرد باشد، ولی خودش نمی دانست که همه بشريت را در مشتهای گره زده خود جا  داده است. می گفت دلش می خواست مرد باشد. روزی در آفتاب به او گفتم: ای زن. دستهايت کجاست؟

و او با دستهايش، بهار را در کيسه ای برايم به ارمغان آورد.

 

***

 

نوروز هزار و سيصد و هشتاد و شش مبارک. همچون سنت سالهای پيشين، سخنی از زرتشت:

برای شهریاری درخشان، برای زندگانی دور هنگام، برای همه خـوشبختی‌ها، برای همه درمـان‌ها، برای پـایداری در برابر جادوان و پریان و «كَـوی»ها و «كَـرَپَـن» های ستم پيشه،‌برای پايداری در برابر آزار ستمکاران.

فروردين يشت - بخش بيست و نهم - بند ۱۳۵. اوستا

/ 6 نظر / 20 بازدید
سپهر

عيد شما مبارک خانم ماری مهرمند برای ما هم دعا کنيد.

عمو اروند

با آرزوی رسیدن به آن روزی که همه‌ی انسان‌ها بدون توجه به جنس، رنگ پوست، باورها، عقایدیشان، غنا و فقرشان در مقابل قانون یکسان انگاشته شوند. نوروزت پیروز و هر روزت نوروز باد

مصطفی دال

تبريکات صميمانه عيد سعيد نوروز خدمت خانم مهرمند عزيز.با آرزوی بهترين ها در سال جديد.

سوسکی

ماری جانم، ممنون نازنين. نوروز و سال تازه به شما هم مبارک!‌ :) با عشق، --سوسکی

محمد

سال نو مبارک :) از صميم قلب اميدوارم سال خوبی داشته باشيد