انتظار نجومی

از فضای انتخاباتی بدم می آید. و از دوستان و دشمنان افراطی بیزارم. غصه ام می گیرد وقتی همکارم، مرد میانسال فرهیخته ای که ده سال از من بیشتر سابقه کار مطبوعاتی دارد از من می خواهد که هفته آینده برای حظور در جلسه "سبز" بپوشم. و قلبم را می فشارد وقتی تمام مردمانی که سالها می پنداشتم روشنفکران کشور بودند، امروز که مرا در پیراهنی سرخ می بینند می پرسند: "کدام سوی ماجرایی؟"

می خواهم بگویم "سرخ رنگ خون است، رنگ انقلاب، مثل جنگ". ولی امروز انگار هر که از جنگ بگوید با دولت همزبان است، و هر که از انقلاب بگوید باید مرد باشد، ریش داشته باشد، یا که زن باشد و چادر به سر کند. انگار "جنگ" شده است واژه ای برای پیدا کردن "دوستداران نظام" یا که "انقلاب" شده است عاملی برای یافتن یک گروه شخصیت های خیالی که در تاریخ مرده اند. دستهایم می لرزد هر بار که می خواهم باورهای حقیقی ام را درباره این روزگار تلخی که ساخته ایم روی کاغذ بیاورم. گریه ام می گیرد وقتی به این می اندیشم که چقدر همه چیز را فراموش کرده ایم، کجا بودیم و به کجا رسیده ایم. و امروز، با اندیشه ساده آنکه اگر "سبز" شویم همه چیز درست خواهد شد، چشم بسته به سوی نمایشی قدم بر میداریم که نتیجه اش هیچ نخواهد بود.

اینکه مردم کشور من در انتظارند تا خداوند برایشان معجزه ای بفرستد بسیار غمگین است،  و اینکه آن "معجزه گر" هر بار به چهره ای تازه بدل می شود از آن بدتر. دلتنگی ما و نابودی هر روز کشور ما رنگ دیروز ندارد. به خواب رفتن کشور من دلیل سطحی نگری ها و بازی های مردم من است. آدمهایی که ناخواسته باور کرده اند که آزادی یک شبه به دست خواهد آمد، آدمهایی که فراموش کرده اند ایران برای چه می جنگد، و برای چه باید بجنگد. و آدمهایی که همجنس و همزبانشان را عروسک خیمه شب بازی کرده اند، نشسته اند در بالاترین سکو که قانونی خیالی پشتوانی اش را می کند، و با ظرافت می رقصانند "ضعیفان" را. و مردم من می رقصند. با نوای آرام و زیبای "معجزه گر" می رقصند. به امید آزادی، رفاه، عدالت...به امید آینده می رقصند. "سبز" می شوند، ناگهان عاشق پرچم، کتاب می خوانند، شعر می نویسند، در کافه های شهر بحث سیاست می کنند، آنگاه تمام "گلنراقی"ها و "سعیدی سیرجانی"ها دوباره معنا پیدا می کند، و از روی احساس، گاه اگر بشود در خیابان می آیند و فریادی خاموش می زنند.

امروز، این "معجزه گر" چهره مردی را دارد که به گواه آنکه دست در دست یک زن به خیابان می رود برچسب "آزادیخواه" خورده است. فراموش کرده ایم آزادی چیست؟ فراموش کرده ایم که در کشورمان حرف زدن هم گاه ممنوع است؟ فراموش کرده ایم که تا زبان باز کردیم دهانمان را بستند؟ فراموش کرده ایم آن همه جنگ را، آن روزهای تلخ به زندان افتادن نزدیک ترینهایمان، کشته شدن پاره وجودمان...فراموش کرده ایم توقیف و تحریم و فرار را؟ اینکه مجبور نباشیم ازدواج قانونی مان را به ماموران دولت ثابت کنیم برایمان کافیست؟ اینکه دست یک مرد را در خیابان لمس کنیم، بوسه از یک زن برایمان بس است که ادعای "آزادی" کنیم؟ فکر می کنیم اگر "سبز شویم" همه چیز عوض می شود؟ دیگر زندانی سیاسی وجود نخواهد داشت، دیگر هیچ کس به جرم سخن در بند نخواهد افتاد؟

من امروز با حظور جسمانی خود در "سرزمین آزادی" برای مردمی می نویسم که در مصاحبه ها و حرف های روزمره شان اعلام می کنند که "آزادی، شیشه مشروب باز کردن، دست یک زن در خیابان گرفتن است". من، در کشوری که مدعی آزادی است، دست یک مرد را می گیرم و "آزادانه" در خیابان قهوه تلخ می نوشم. آنگاه، وقتی آن مرد، که هیچ عقدنامه ای که نام من زیر آن نوشته شده به همراه ندارد، دستهایش را روی شانه های من می گذارد و از دوره دانشگاه، دختر همسایه و تظاهرات می گوید. از آزادی می گوید که وجود ندارد، از آرزوهای بر باد رفته اش می گوید، از انقلاب، از جنگ می گوید. و من به شب نامه هایی که "مینا" با تکه تکه هایش مرا بزرگ کرد، با عکس های سیاه و سپید پدر از دوران سربازی، زورخانه و کشتارگاه، از یادگار های مادر و روایت های امروز، و آشنایی او با پدر در گروه های سیاسی می اندیشم. من آزاد نیستم. من در "آزادترین" نقطه جغرافیایی کره زمین هم آزاد نیستم. و شب ها به آرزوی بیهوده آنکه "آزادی مطلق" روزی نسیبمان خواهد شد به خواب نمی روم.

چشم هایمان را باز کنیم...اینجا زمین است. سیاره ای که دایره بودن مطلق آن هم سالهاست زیر سوال رفته، جایی که یک شبانه روز به دور خود می چرخد و همواره چهره ای متغیر دارد. سیاره ای که آدمهایش با هم غریبه اند، و خوبان از بدان چند قدم بیشتر فاصله ندارند. سیاره ای که روزگاری در آن موجودات زنده دیگری نیز نفس می کشیدند، و پیش از تجزیه شدن یک پاره خشکیِ بزرگ به هفت تکه زمینِ تنها همه با هم همسایه بودند. همه شاید حرف دیگری را می فهمیدند، و هیچ کس برای رسیدن به یک هدف، از همنوع خود پله نمی ساخت.

تکامل زمین هنوز ادامه دارد. پوسته زمین توسط فورانهای آتشفشانی در عمق اقیانوسها نوسازی می شود و مدام بر اثر زمین لرزه ها در حال تغییر است. آن تکه خشکی که در جنوب غربی آسیا واقع شده، تکه زمینی که پر از درخت و سرشار از آب است، زمینی که انسانهای هوشمند، هنرمند و متفکر روی آن راه می روند، ایران من انقلاب می خواهد. ایران من، بازیچه دیگری نمی خواهد، دیگر زمانش فرا رسیده تا فریبکاری های سیاستمدارانی که همه از یک ریشه برخواسته اند گریبانگیرمان نشود. ایران من، مردم من، آماده اند، و امروز زمان آن رسیده است که برخیزیم. ما از نوادگان کوروش، در دوران ساخته شدن استوانه سفالین حقوق بشر، از دوستداران نادر، فاتح بحرین، قندهار، خوارزم، بخارا، هندوستان...ما ایرانیان "انقلاب" می خواهیم، انقلابی بی رنگ، بدون دخالت مردانی که سالیان سال است ما را بازی داده اند و به نام عدالت ما را "سبز" و نارنجی کرده اند. ایران، یک عروسک دیگر نمی خواهد. ایران امروز نیازمند یک انسان قاطع است، مردی که به خود و تندیشه خود باور دارد، مردی که از زمین و مردمش برای رسیدن به هدف های شخصی خود استفاده نمی کند. مردی که اهمیت نمی دهد مردمش "سبز باشند یا سرخ، یا که "نارنجی".

چشم هایمان را باز کنیم...اینجا زمین است. حدود ۵ میلیارد سال دیگر ذخایر انرژی خورشید تمام شده و خورشید،سرد، افزایش حجم می‌دهد. گرمای شدید  یخ های مناطق قطبی را ذوب می کند و باعث بالا آمدن آب اقیانوس می‌شود. سپس جو زمین شروع به تبخیر می‌کند و گیاهان خشک آتش می‌گیرند. در چنین شرایطی امکان زندگی در زمین  بین می‌رود. شاید انسان در آینده بتواند قبل از وقوع فاجعه‌ زمین را به جایی دورتر از خورشید منتقل کند.

باید پنج میلیارد سال انتظار کشید؟

/ 7 نظر / 32 بازدید
50 فیلم جدید و گلچین شده در یک دی وی دی

این مجموعه قابل اجرا در کامپیوتر می باشد . این مجموعه سانسور شده ، با دوبله فارسی و محصول کشور امریکا می باشد. تمامی فیلم ها بین سال های 2000 تا 2007 ساخته شده اند. باپسوند WMV - قابل اجرا در کامپیوتر برای کسب اطلاعات بیشتر به ادرس http://www.shopkadeh.com/?cat=74 مراجعه کنید. موفق باشید.

معین

و افسوس که مردم ما در حسرت آزادی همان گرفتن دست کسی، که دوستش دارند، در خیابان فریاد می‌زنند ! و همین لحظه‌ای امید، که اگر سبز شویم شاید بشود، کافی نیست ؟

کورش

سلام ماری جان. اینجا ایران است. سرزمینی که خوشبختانه یا از بد زمانه ثروت سرشار دارد. کسی تقصیری ندارد. ثروت آنقدر چشم گیر است که برقش چشم دنیا را کور کرده. امروز هر کس در این دنیا سهمی از این ثروت برای خود قائل شده و متاسفانه خود مردم ایران از آن بی بهره اند و دچار فقر مادی و در پی آن فقر فرهنگی شده اند. خیلی خوشحال شدم نوشتت رو خوندم راستی هنوزم بدون من بستنی می خوری؟

اگر آن همه جمعیت سبز پوشی که تا قبل از انتخابات در خیابان ها رقص و شادی می کردند اکنون در خیابان ها خواستار حق خود بودند چه کسی یارای مقابله با آنها را داشت؟ کجایید؟ چرا حالا سکوت کرده اید؟ بیایید متحد باشیم (این تقاضا رو به گوش همه برسون)

خرید ملک در آلانیا

شرکت بست هوم پیشرو در توسعه ساخت مستغلات در منطقه آنالیا از سال 2004 میباشد.شروع کار شرکت بصورت آژانس املاک بود که در سال 2008 هدف شرکت بر ساخت و فروش املاک آماده تحویل در بهترین مناطق آنالیا قرار گرفت. رزومه شرکت ات به امروز شامل 15 پروژه به متراژ 29000 متر مربع میباشد.