روايت يک خواب

نوشته زير برگرفته از خوابی است که در نيمه شب سی و يک فروردين هزار و سيصد و شصت و دو توسط شخصی از آشنايان من به رشته تحرير در آمده و به درستی می توان گفت که بيشتر به يک فيلم نامه شبيه است تا يک خواب معمولی. و من بدون اندکی دخل و تصرف، آن را اينجا می آورم.

                                                ****

در صحنه اول يک زندان را می بينم که زندانيان آن با همه زندانيان ديگر (در فيلم های ديگر) فرق دارند. روزهای يکشنبه، زندانی ها برای گردش مرخصی دارند و می توانند  کاميون های مخصوص زندان را با خود بردارند و ببرند و زن و بچه خود را در آن بريزند و به گردش ببرند. محيط زندان با زندانهای ديگر فرق دارد. سلولها به قول معروف قرتی بازی است و هر زندانی هر جور که بخواهد زندان را برای خودش درست می کند.

دوربين، زندانی ها را نشان می دهد که به پنجره ای که به بيرون راه دارد پرده آويزان کردند و هر روز، اين زندانی که اندکی عقلش هم احتمالآ کم است به بالای نردبان می رود، پرده ها را باز می کند و می شويد. يکی از زندانی ها در سلول خود ضبط صوت دارد و کشته مُرده آهنگهای روز است و تنهايی برای خودش نوار می گذارد و گاهی هم قرکی می دهد. خلاصه زندانی های اين زندان فيلمی هستند و هر کس به نوعی زندگی می کند.

يکی از روزهای يکشنبه که زندانبانها برای مرخصی به بيرون می خواهند بروند،‌در هنگام سوار شدن يکی از اين زندانبانها به زندانی که دارد با حسرت از ميله های سلول خود به بيرون نگاه می کند می گويد اگر می خواهی بيايی زود بپر بالا. در ضمن مواظب باش خيال فرار به سرت نزند و گرنه خودت می دانی. زندانی که خيلی خوشحال می شود می رود و سوار کاميون می شود. البته به پاهای او زنجير وصل است و خلاصه با بدبختی خود را سوار کاميون می کند و در راه، دوربين، آسمان و پرنده ها را نشان می دهد و زندانی که با حسرت به آنها نگاه می کند.

می رسيم به يک خانه مجلل که جلوی آن درياچه ای است و منطقه ای سبز و خرم که در آنجا خانواده ای با بچه ها در حال بازی و گفتگو هستند.  زندانبان از ماشين پياده می شود و زندانی را با خود به آن خانه مجلل می برد که تا به حال هيچکدام چنين جايی را نديده اند. زندانبان به زندانی می گويد دوستی دارد که می خواهد چند کلمه با او صحبت کند چون خيلی وقت است که او را نديده. و به او می گويد، تو با من بيا آنجا، بعد با هم می رويم. زندانی هم که چاره ای ندارد به دنبال زندانبان راه می افتد و وارد راهرو های بلند و زيبای خانه عجيب و غريب می شود. دوربين اتاق مجللی را نشان می دهد که هر  طرف آن يک تلفن قرار دارد. آن هم تلفن های عجيب و غريب که نيازی هم به ميز تلفن ندارد. يعنی هم ميز است، هم تلفن و کشو هم دارد. خلاصه کسی که وارد اتاق می شود هم آن مرد و هم خود اتاق برايش عجيب است. قيافه او مثل دانشمندها می ماند. هر دو به آرامی وارد می شوند. اول زندانبان و بعد زندانی که صدای زنجير پايش مرد صاحب خانه را به خود می آورد. مرد يک لحظه هم فرصت ندارد و دايم به تلفن جواب می دهد و حرف می زند. و تازه باز هم تلفنی که در گوشه ديگر اتاق قرار دارد زنگ می زند و مرد با عجله به طرف تلفن می دود و با اينکه دو تلفن در دست دارد و سيمهای تلفن به دور پاهای او می پيچند و به زمين می افتد، ولی باهزار تقلا بالاخره گوشی تلفن را بر می دارد. حالا سه گوشی در دست دارد و نمی داند به کدام جواب دهد. خلاصه در اين مدت هفت يا شايد هشت ساعتی که در اين اتاق هستند، بدون هيچ حرفی، مرد فقط به دنبال تلفن می دود. زندانبان به ساعت خود نگاه می کند که انگار دير شده و به زندانی می گويد تو بايد هر چه زودتر به زندان برگردی ولی چه طوری!! به مرد که هنوز هم گوشی دستش است رو می کند و می گويد تو بايد هر چه زودتر اين زندانی را ببری به زندان وگرنه حساب مرا می رسند. مرد صاحبخانه، ماده ای را در يک کپسول بزرگ که به شکل موشک است ميريزد و زندانی در آن قرار می گيرد. دانشمند،‌کبريت را آماده می کند و ناگهان موشک به هوا می رود. و در اين هنگام، دوربين عقاب را نشان می دهد که با پرواز زندانی هماهنگی دارد. مردمی که در پايين هستند با کنجکاوی او را دنبال می کنند. همه به دنبال او هستند و زندانی از اينکه بال در آورده و آزاد شده خوشحال است. صاحبخانه ناراحت و زندانبان خوشحال از اينکه زندانی خود را زودتر به زندان فرستاده و زندانی خوشحال از اينکه آزاد شده. صاحبخانه به زندانبان می گويد او ديگر بر نمی گردد، من يادم رفت از اين دارو بريزم توی مخزن. و دوربين دارويی که در دست مرد است نشان می دهد. و سپس زندانی را که سرگردان و خوشحال به هر سو می پرد. و به دنبالش،‌ عقاب.

                                                ****

خلاصه اگر يک نفر فيلم ساز پيدا شد که روی اين نوشته کار کند، من با نويسنده اش صحبت می کنم!

/ 6 نظر / 8 بازدید
elahe

سلام نازنينم... مطالبتو خوندم... خيلی جالب بود مخصوصآ صدای مرگ ۲... برات ارزوی موفقيت ميکنم... <سمفونی صلح>

فرزان ( گفتم همين ، گفتي همين )

آره ، مثل فیلمنامه بود منتها خیلی عجیب ، شاید این نوشته در سبکی بگنجد که دوست دارد خواننده را غافلگیر کند یا به فکر فرو برد....در هر صورت قشنگ بود، فقط نویسنده را معرفی نکردی....هر چند با حس ششم میتوانم حدسش بزنم!...ماه خانه ی ما نورانیست ماه شما چه طور؟

M A

سلام يه جوری نوشته آدم رو گمراه ميکنه و هدف اصلی رو نميبينيم. يا شايد من نفهميدم !!!

بامداد

جالب بود . عجیب و غافلگیر کننده و انتظار نداشتم که در آخر زندانی اینچنین بگریزد ولی همه چیز در خواب امکانی میابد برای زندگی.

mehdi

باحال بود.خوشم اومد.خيلی.

pejman

خيلی جالب بود..........مخصوصا توی بالا پايين بردن ذهن خواننده هنرمندانه نوشته شده بود..............موفق باشی