بازگشت

بازگشت چيز خوبی است. اعلام موجوديت کردن هم. و من امروز، بار ديگر قاطعانه اعلام موجوديت می کنم. باز هم اين بار افرادی که به هر شکل با من در ارتباط بودند ماجرای سر و سامان گرفتن مرا خوب می دانند. و هنوز هم برای من عجيب است که خيلی ها سر و سامان گرفتن را در ازدواج شناخته اند! به هر حال، زندگی يک ماهه من بدون اتصال به شبکه جهانی چندان هم دشوار نبود. روزهای فراوانی را در کافه ای خلوت گذراندم. کاغذ سپيد بدون خطی روبه رويم گذاشتم و تا توانستم نوشتم، از آدمها طرح زدم، خيال کردم، و چقدر فکر کردم. فکر کردم که چطور يک کودک از چرخيدن مداوم روی يک اسب پلاستيکی لذت می برد، و فهميدم که می شود ساعتها به دنبال يک کودک غريبه در کنار ساحل دريا دويد و عکس گرفت، می شود حتی گاه با خودکار آبی هم نوشت، می شود در خيابان سرود ملی را خواند و به هيچ کس هم بر نخورد. اين روزها برای من روزهای خوبی است که با سختی در آميخته است. اين روزها می توانم صدای دف را تا اوج آسمانها بالا ببرم و نگران گوش همسايه هم نباشم، چون همسايه يک مرد تنهای آسيايی است که صبح های زود از خانه بيرون می رود و شب ها هم دير وقت به چهارديواری اش باز می گردد. اين روزها آنقدر نوشته ام و خواهم نوشت که ديگر نيم قرانی هم برای کاغذ خريدن در اعماق جيبهايم باقی نمانده باشد. آن روز را به ياد دورانی نه چندان دور، روی دستمال های کافه داستان ها خواهم نوشت.

اين روزها نمی دانم از گرانی بنزين در اين ديار، به حال کشور خودم شادی کنم يا نه. اين روزها نمی دانم فردا برای من چه خواهد ساخت، آيا قطاری که بارش حکمت و اسکناس، و مسافرش يک ناشر انديشمند باشد به سراغ من خواهد آمد يا نه. قرار است از مرغان دريايی بپرسم، چرا که مدتی است در اين اطراف کلاغی نديده ام تا خبرهای دور و نزديک را به گوشهايم برساند.

فردا، دوباره خواهم رفت. و به تمام کسانی که تا به امروز انديشيده اند که بار نويسندگی ام را رها کرده ام، روزه سياسی گرفته ام، به ملت پشت کرده ام و هزاران مورد ديگر که روزانه به شيوه های مختلف به دستم می رسد می گويم که اين "بار"، چنان مطلوب پشت من سنگينی می کند که حاظر نخواهم شد به اين سادگی رهايش کنم. آری من اين "بار" را دوست می دارم، و می دانم که اگر نباشد کمرم خم خواهد شد. همچنان آرزومندم که هر موجودی کمی بيشتر از وسعت انديشه خود به زندگی نگاه کند، کمی بيشتر کتاب بخرد تا کار کتابخانه ها کساد شود، کمی بيشتر در خلوت خود انديشه کند، و به ديگری ناروا سخن گزافه نگويد. کمی بيشتر، کمابيش سخن عشق بگويد و "دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی" باشد به سپيدی گل های ياس و انقلاب قلب های سرخ. کمی بيشتر به ماه نگاه کند، و فلسفه ماه نيمه را دور بيندازد. کمی بيشتر به خود فکر کند، و بداند که حقيقت اين است، که اگر مخالف نبود، لذت موافق بودن چقدر گُم می شد. کمی بيشتر در خيابان های پر از آدم و حيوان و گياه راه برود، و گاهی هم مقايسه ای کند آدم را با گياه، شايد هم حيوان. کمی بيشتر لبخند بزند. و کمی بيشتر فرياد، تا قفل ها را بشکند. کمی بيشتر هوا خوری کند، اکسيژن هوا را در ريه های خود بفشارد انگار که ساعتی ديگر تمام خواهد شد. کمی بيشتر بنويسد، و بداند که هرگز رفتن به شکل مطلق وجود ندارد.

هنوز هم راه بسياری باقی است. و من اين راه را استوار خواهم رفت.

/ 6 نظر / 16 بازدید
Blog News

به اين مطلب شما لينک داده شد. متاسفانه لينک جداگانه باز نيست. سال نو مبارک

nasrin

کاش می شد يه روزی من هم می رفتم. خسته شدم از اين شلوغی. کاش کافه ای هم پيدا می شد تا منو تو کنجش جا بده. نوروز پيشاپيش مبارک. سال خوبی داشته باشی. سر سفره هفت سین برام دعا کن. خداحافظ.

sooski

اون حال روی دستمالهای کافه نوشتن رو خوب می‌فهمم! نوروزت پيشاپيش شادباد :) --سوسکی

احمد

از بازگشتت خوشحالم و خوشحال تر از اينکه دوباره پيدات کردم. سال نو بر تو مبارک.

mohsen rasoulov

avval inke noroozet pirooz. dovvom inke basi khorsand gardidim az bazgashtetan sevvom inke hameye in matn be kenar ke ziba ham neveshte boodi, in jomleye gah mishavad ba khodkare abi ham nevesht gole sarsabade in matn bood. chaharom inke shad bashi. :)