تنها به بهانه اين ده روز مرخصی

ده روز. ده روز ديگر.

و با اين ده روز، روزه ی ما هم شکست. خدا را شکر که پس از اين همه عذاب، وقت داريم ده روز نفس بکشيم. ولی تنها ده روز. در اين نود روز بازداشت، نود و پنج روزش را به خداوند فرياد زدم و دعوا کردم. شايد هم می خواست به من ثابت کند که هست، و هنوز هم می داند که آدمهايی که آفريده است تا به چه اندازه دارند تاوان اشتباهات آدم و حوا را پس می دهند. عجب لحظه عجيبی بود آن پنج-شش نفر که خبر را به منِ بی خبر در خيابان رساندند، و آن پيغام های مرموز تلفنی که: "مانا آزاد شد". انگار همه می دانستند روزگار مرا. مانا ولی آزاد نشد. ده روز ديگر مانده است تا يکی از همان دو دست و دو پا های غريب، درباره سرنوشت او، يک بی گناه ديگر تصميم بگيرد. ولی هنوز ده روز ديگر زمان برای زندگی تقريبآ آرام مانده است. هيچ عنصری تا کنون نتوانسته اين قلم را از من بگيرد و ديری نخواهد کشيد که روزگار به همان جاده قديمی خود باز خواهد گشت. يا اينکه ما تنها به آن اميدواريم. اين ده روز فرصت خوبی است برای انديشيدن، و برای اميدوار بودن. يا که دعا کردن آنکه ديگر تمام شود. همه چيز تمام شود و بار ديگر لبخند به پهنای صورتِ مردمانِ خسته سرزمين زخم خورده من بازگردد. اين سوی آبها که باشی همه روزگار فرق می کند. نگاه ها هم فرق می کند، آدمها هم فرق می کنند، و درد کشيدن هم فرق می کند. اينکه هر روز را تا شب خيره می شوی به يک صفحه زشت و چهار ضلعی و آن همه واژه های از آن زشت تر و حرفهای بی نتيجه و هر آن چه گرفتارتر ات می کند شده است زندگی. و اينکه انتظار همين ده روز را، فقط همين ده روز را با چه رنجی ترسيم کرده ای و آخرش هم بلاتکليفی روحت را سوراخ می کند هم می شود وعده غذايی. وعده غذايی همان چيزی است که ديگران از آن به چلوکباب و زرشک پلو ياد می کنند. می گويند هر کس سليقه ای دارد، مزاج آدمها با هم فرق می کند. يکی خوراکش رنج است و زندان و روز شماری و عشق، يکی ديگر هم نان و برنج و دوغ آبعلی. مزاج آدمها گاه آنقدر بی اهميت می شود که به ناچار "فاصله" را می چشند به جای سيب. اين روزها ديگر حتی نمی شود رژيم هم گرفت. تا بيايی بجنبی "رژيم" تو را می گيرد.  راستی، خوانده ام که در گوشه هايی از ممالک آسيايی، خوراک بسياری از مردمان آن سرزمين ها يک موجود قهوه ای رنگِ بی آزار است: "سوسک"

درست مثل نوازنده ای که پيش درآمد می نوازد، متنی را امشب گذاشته ام برای "غذای روح"، يا که شايد آن طور که من می خوانمش "خراش روح". بخوانيد و نفس بکشيد، تا ده روز ديگر...

 

لينک يادداشت در پرشين کارتون

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

انگار دنيا را به من دادند که شما اعتصابتان شکست....که شما شروع به کار کرديد....که مانا نيستانی آمد بيرون...که کارها به نتيجه ای رسيد.خوشحالم و صمیمانه به نتیجه ده روزه زحمتهایتان تبريک می گويم.

شهرام

در ازادی ده روزه مانا نيستانی اگر شما مطلقآ باعث و بانی اش نبوديد ولی نقش فوق الاده مهمی داشتيد.مثل همه دوستداران ديگر به شما تبريک می گويم و بهترين ارزوها را برای شما دارم.با ارزوی آن روز که دادگاه هم به خوبی و خوشی بگذرد.ما منتظر مطالعه مطالب غنی شما در رابطه با دادگاه مانا نيستانی هستيم.قربان شما.شهرام.

mojtaba sepehri

میشه با بال محّبت توی قلبی پر زنیم میشه گاهی ز سرلطف به دری در بزنیم میشه با دریا دلی از خطا کاری گذشت میشه با یاد خدا هم به یتیمی سر زنیم ‌‌ *** میشه با باران عشق در کویری خانه کرد میشه خورشید محّبت شدودردل لانه کرد میشه چون ماه بتابیم به شب تار کسی میشه گرد شمع دوستی سینه را پروانه کرد وب زیبایی داری شاذ باشی سری هم به ما بزنید

زمزمه های ذهن من

هنوز هم پیدا می شود؛ انسانیت را می گویم، همراهی انسان ها با هم را می گویم. کسی که فکر کند و نگران انسانیت خود و دیگران باشد همیشه رنج کشیده و احساس تنهایی کرده ولی در عین تنهایی، دوستان همراه یا همفکری داشته اند که آنها هم رنج کشیده اند و احساس تنهایی کرده اند. پس انگار که در این لحظه تنها نیستیم

سارا.ک.ب

سلام...اين همه آزادی بی هيچ دليل؟!بايد منتظر بود.نمی خواهم بد بين باشم.ماری جان به من سر بزن...منتظرم

پيام

خانم مهرمند با سلام و عرض تبريک جهت موفقيت شما و دوستدارانتان در آزادی ده روزه مانا نيستانی،اميدوارم که دادگاه ايشان هم موفقيت آميز باشد.

بيلی و من

سلام، از لطف شما سپاسگزارم. راستی ايکاش کاری می کردی که بتوان به مطالب بسيار عالی ات لينک داد.

رادمنش

خانم مهرمند دادگاه نيستانی چه شد؟چرا چيزی ننوشتيد؟بی خبريم.تنهایمان نگذاريد.

خانمی را برايمان نمی‌نويسی و يا می‌نويسی و به چشم نامحرمان نمی‌آید که در آن بالا چند ضربدر قرمز هست/ از همان ضربدرهائی که بعضی از دانشجویان گرفته اند. امیدوارم که خوب باشی!

عمو اروند

کامنت پائیی را من نوشته ام و از روی عجله ضربه‌ای به تکمه‌ی اینترن زدم و چاپ شد.