قطار سبز (۷)

ما می رويم و روی صندلی های پلاستيکی آبی رنگ می نشينيم. همه جا کثيف و تاريک است. سطل آشغال ها يک پايه بلند و باريک دارند و هيچ کدام درست روی آن پايه بلند بند نشده اند. پرده ها خاکستری شده اند و کاملآ مشخص است که زمانی قرمز بودند. مسافرها کم کم وارد می شوند. چند جوان، آن طرف نشسته اند. مست کرده اند و خود را با ورق های بازی باد می زنند. اينجا بيشتر يک لنج کهنه و از کار افتاده است تا يک کشتی. شايد هم يک قمار خانه قديمی...بعضی ها روی صندلی های بلند و رنگ و رو رفته بار نشسته اند و سيگار می کشند. هوا جريان ندارد. دود سيگار همه جا پخش شده و هوا را خفه تر از پيش کرده. نفس کشيدن دوباره برايم مشکل شده. اينجا خبری از پشه ها نيست. مسافرهای بيشتری وارد شده اند و همه از ديدن چنين جايی که به نام کشتی به آنها معرفی شده تعجب کردند. صندلی های پلاستيکی آبی به طور پراکنده و نا مرتبی، همه جای اين به اصتلاح کشتی قرار گرفته اند. شايد در زمان آتا ترک، اين لنج وسيله ای برای انتقال مسافران قاچاق بوده. از کجا معلوم که ما الان در دست عده ای قاچاقچی انسان نباشيم؟ اين يکی غير ممکن است، چون راه آهن ايران متعهد شده. چه تعهدی؟ اگر تعهدی وجود داشت که ما الان اينجا نبوديم. دخترهای کوپه ما که فکر کردند وارد تايتانيک می شوند! تو چه طور؟ تو که فکر می کردی وارد يک....من فکر می کردم وارد يک کشتی معمولی می شوم. البته بستگی دارد منظورت از کشتی چه باشد. اگر منظورت جسمی باشد که روی آب حرکت می کند، شايد به اينجا بشود گفت کشتی.

بعضی ها می گويند چراغ ها را روشن کنيد. مينا زير لب می گويد: که چی؟ که پشه ها دوباره بيايند؟

در باز است ولی هوا به داخل نمی آيد. پشه ها هم به خاطر تاريکی يا شايد هم به خاطر هوای خفه لنج به داخل نمی آيند. مينا هم مثل من احساس خوبی ندارد. می گويد: ما از گوسفند هم کم ارزش تريم که ما را با اين لنج می برند.

من فکر می کنم که ما مثل تبعيدی ها شده ايم. شايد تبعيدی ها هم انقدر رنج نمی کشيدند. مردمی که پشت سر ما بودند کم کم وارد لنج می شوند. يکی از مردها که معلوم است از جدالی طولانی با پشه ها بازگشته، به اميد اينکه وارد يک کشتی می شود، سرش را بالا می گيرد. ولی با ديدن آلودگی و کمبود اکسيژن در اينجا، می گويد: اينجا ديگه کدوم جهنميه؟! خاک تو سرا ببين ما رو کجا اوردن!

مسافر ديگری که در تاريکی نمی توانم چهره اش را درست ببينم می گويد: اين کشتی است يا آشغالدونی؟ زنی جواب می دهد: هيچ کدام. اينجا اصلآ هيچ چيز نيست. نه هوا داره، نه نور. به اينجا که نمی شه گفت کشتی.

حوصله گوش کردن به حرفهای مردم را ندارم. نمی توانم نفس بکشم. می روم کنار در تا شايد آنجا هوايی باشد. ولی اشتباه کردم. به صندلی بر می گردم. لنج حرکتی می کند، می ايستد و من در تاريکی نمی توانم تشخيص دهم که حرکت می کند يا نه. کيفم را روی صندلی می گذارم، با احتياط قدم بر می دارم و به سمت پنجره می روم. نور کم سوی ماه را می بينم که بر روی درياچه سايه افکنده است. می توانم ببينم که حرکت می کنيم. به مردم رو می کنم و می گويم: داره حرکت می کنه. مردم می پرسند: ديگه چی می بينی؟ می گويم: فعلآ هيچ چيز.

چند دقيقه گذشت. حالا چيزی را که می بينم برای مردم تعريف می کنم: کشتی وارد آب شد.

صدای نفس هايی را می شنوم که انگار سالهاست در سينه حبس شده اند. شايد مردم فکر می کردند هنوز وارد آب نشده، غرق می شويم! بالاخره حرکت کرديم. خيلی آرام حرکت می کنيم. طوری که شايد اگر من نمی دانستم که حرکت کرديم فکر می کردم که روی آب ثابت هستيم. فکر می کنم که اينجا ديگر نه کشتی است، نه لنج زمان آتا ترک، نه قمارخانه قديمی و نه آشغالدانی. اينجا قتلگاه است.

                                                                              ...ادامه دارد

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
MASoft

با اين وضعی که بود من حتی حاضر نبودم يه پولی بگيرم و برم ترکيه. ما پارسال با اتوبوس رفتيم ترکيه . خيلی بهتر از اين وضع شما بود. البته من توی راه همش با کامپيوتر کار می کردم متوجه گذر زمان نبودم ! اميدوارم ديگه با قطار ترکيه نريد :)

فرهنگ

سفرنامه ات واقعا برام خواندني است...صحنه ها رو خيلي قشنگ ترسيم ميکني که خيلي راهت مي تونم فضا رو درک کنم...خيلي راحت....يک نکته رو تنها مي تونم بگويم...اينجا ايران است..!

payam

عاليه! خيلی عاليه!

hesam

بعد از اين همه وقت...ببخشيد دير سر زدم. ماجرا داره واقعآ جالب می شه.

amirhesam

عجب .....جالب بود....... دنبالش ميکنم....مووفق باشی

Ali Pahlevan

قبل از اينکه برم سر کار،صبح اول وقت اومدم سری بهت بزنم.چقدر خيانت؟! منظورم راه آهن ايران است که چقدر به مسافرها دروغ گفته اند. اگر نمی شناختمت و اگر نمی دانستيم که اين داستان سفر خودت است حتمآ فکر می کرديم که نويسنده غرق شده و فقط نوشته هايش باقی مانده.شايد هم می گفتيم قطار از ريل خارج شده و در ميان مردم يک دفترچه پيدا کردند و حالا اين داستان آنهاست. من برم سر کار! زود آپديت کن. منتظريم.

زوربا

سلام و ممنون از لطفتون...برقرار باشيد