هنوز هم من...

يک ماه پيش بود که در پاسخ دوست قديمی ام، ابراهيم نبوی که گفت: "هنوز هم زنده ای و مشغول نوشتن؟!" گفتم: "هنوز هم مشغول نفس کشيدن، نوشتن و جنگيدن هستم!"

اين هم گوشه ای از زندگی يک زن روزنامه نگار است که مثل زن های ديگر همچون بولدوزر کار می کند، روزی چهار فيلم می بيند و پنج فنجان قهوه می نوشد. حتی در بسياری موارد "خر" می شود و در دام عشق و اين جور چيزها هم می افتد. ولی در عين حال ناشرهای بی فرهنگ را هنوز هم به باد ناسزا می گيرد و برای بدست آوردن آزادی بيان، قلم شصت هزار تومانی اش را در قلب مستکبران ضد اصلاحات فرو می کند. اين زن از زمانی که "دو زار" سنش بود فهميد نويسنده است. حالا قاضی هم شود از خريت کار در مطبوعات دست نمی کشد، چرا که اين زن شبها بدون روزنامه ها و کاغذهايش خوابش نمی برد. اين زن روزنامه نگار اکنون در گوشه ديگر جهان پيتزا درست می کند و نان لوله شده پنير دار می فروشد. او همچنان سخت در تلاش است تا به روند زندگی قشنگ گذشته اش بازگردد. دنيايی که نويسنده ها را به پيتزا فروشی و کاريکاتوريست ها را به خشک شويی لباس ناچار می کند اصلآ دنيای جالبی نيست. هرچند که پيتزا فروشی بسيار شغل شريفی است و هرگز انکار نمی شود که اگر خشک شوی لباس نبود خيلی ها در کثافت غرق می شدند. ولی ناچار شدن هر انسان به انجام کاری و حضور در شرايطی که به آن تعلق ندارد به سختی قابل توصيف است. درست مثل اين است که يک "ضد ادبيات" را ناچار کنيد در رابطه با اهداف طنز امروز و رابطه آن با طنز ديروز دوازده صفحه مطلب بنويسد. امسال، سال بسيار عجيبی بود. ناخودآگاه در چاله هايی افتادم که با هيچ کدام اندکی آشنايی نداشتم. مثل هميشه بارها به زمين خوردم و باز ايستادم. خيلی چيزها عوض شد، ولی تلاش کردم عادت کنم که باز هم خيلی چيزها که در گذشته بودند، ديگر نيستند. ياد گرفتم که در شرايطی خاص، شرايطی که هرگز فکر نمی کردم دچارش شوم، راه بروم. و گاه آنقدر راه رفتم که پاهايم درد گرفت. و باز هم راه رفتم. هنوز هم گاه گداری در راه با خودم حرف می زنم، و در اعماق ذهنم، برای خود نمايشگاه نقاشی در تهران برگزار می کنم. گاهی هم می شود به سرم می زند تابلوهايم را ببرم کنار اقيانوس و به قيمت کلانی آنها ر بفروشم. در آن منطقه آدمهای زيادی هستند که برای هنر، نه به خاطر هنر، بلکه به بهانه اينکه کلکسيون تابلوهايشان زياد شود بهای گزافی می پردازند. گاه خسته می شوم، و به فکر فرو می روم. هنوز هم نفهميدم اين "آزادی" که از آن دم ميزنند چيست، و کجا بايد جستجويش کرد. اين زن روزنامه نگار، امروز داستانهای شگفت انگيزی از ديوانگان برای گفتن و نوشتن دارد. ديوانگانی که به مقام سلطنت رسيده اند. در اين يک سال که گذشت، با دشمنان مهربان زيادی آشنا شدم، و بهترين لحظه های زندگی ام را با دوستان بسياری تقسيم کردم. در اين سال که گذشت روزی چهار-پنج طرح زدم، بيست و هشت صفحه نوشتم و سه بار آواز ايران را بلند بلند در خيابان خواندم، هر سه بار هم به طرز عجيبی دلم برای بيست و دو بهمن های تهران تنگ شد. نامردان زيادی ديدم،‌ معتمدان زيادی هم ديدم. بر سر صحبت پيرمردان خسته دل، ساعتها در خيابان نشستم، و گوش دادم، به قصه زمانشان، به قصه امروز من.

من، هنوز هم منم. نمی دانم اين خوب است يا بد. ولی هنوز هم ترجيح می دهم پياده روی کنم تا سوار ماشين شوم، هنوز هم در خيابان بلند سوت ميزنم و هيچ اهميتی هم ندارد اگر بگويند سوت زدن کار اوباشان خيابانی است، چون از نظر من، سوت زدن هنوز هم هنر است. مهم تر از همه، هنوز هم می دانم که اگر رنگ آبی با سبز مخلوط شود چه رنگی از آب در می آيد! اين نشان می دهد که من هنوز هم قدرت تشخيص خيلی چيزها را دارم!

گذشته از تمام اين حرفها، تولدم باز هم مبارک!

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آليوشا

اين ها همه درست! اما حضور درست است عزیزم نه حظور! علاوه بر اين تولدت مبارک! خدا مرا نبخشد که روز تولدت را فراموش کردم... درگير صفحه آرايی يک مجله دويست صفحه ای بودم... همراه با طراحی يک جلد بسيار پرکار! در کنار همه اين ها داشتم درباره فلسفه برای مبتديان هم مطلب کوچکی می نوشتم!!!

آليوشا

دوباره منم! آخر من چقدر بايد غصه تو را بخورم دختر! اين را هم اصلاح کن: ابطحی درست است نه ابطهی!

sooski

ماری خانم تولدتون مبارک... نوشته تون منو با خودش برد... با مهر، --سوسکی

عمو اروند

سوت بزن، آواز بخوان، پیتزا بفروش ولی برای ما نیز بنویس!تولدت مبارک!

آليوشا

خب. حالا ديگر می‌توانی نوشته‌های قبلی من (حتی همين نوشته) را پاک کنی. کمی هم هنگام نوشتن دقت کن. من وقت ندارم که هر روز به وبلاگ تو سر بزنم و نوشته‌هايت را تصحيح کنم دختر! علاوه بر اين چند دقيقه‌ای برای هر نوشته وقت بگذار و فاصله‌های زائد را تبديل به نيم‌فاصله کن همان‌طور که من اين کار را می‌کنم. اگر وقت کردی به Philosophy for beginers من هم پاسخ بده. آن یادداشت کوتاه (در قالب اي‌-‌ميل)حاصل سال‌ها تجربه من است!

sooski

همینست که میگویی ماری جان! خيلی ها هنوز فرق خيلی چيزها را با هم نمی دانند!

Mary Mehrmand

معين جان، اميدوارم به زودی از آن مملکت گرمسير خلاص شوی!، آليوشا، که ويراستار شخصی من شدی و از خروس خوان تا خروس خواب اشتباهات تایپی مرا درست می کنی (!) ايميل تجربی ات را نگرفتم، اگر ممکن است دوباره بفرست تا جواب بدهم. از همه دوستان ممنونم که به شيوه های مختلف تولدم را تبريک گفتند، هرچند زياد هم واقعه مهمی نبود! ولی هر کس بايد حق اين را داشته باشد که يک روز در زندگيش احساس کند خيلی مهم است!

آليوشا

اشتباهات تایپی؟ يعنی می‌خواهی بگويی که حضور را به اين خاطر حظور نوشته بودی که انگشتت به اشتباه به جای ض بر روی ظ فرود آمده است؟! ماری جان! سقوط يک نويسنده از جايی آغاز می‌شود که فکر کند حرف‌هايش مهم‌تر از آن است که نگران حظور نوشتن حضور باشد... اگر اين طور می‌خواهی، من ديگر نوشته‌هايت را نمی‌خوانم و اصلاح نمی‌کنم. از این پس می‌توانی به اظهار‌نظرهای کلی ستايش‌آميز يا مفرح دوستانت اکتفا کنی...

Varand Musesian

دکتر جان!با اجازه خانم مهرمند می خواهم جوابت را بدهم.دلم می خواهد بدانم واقعآ به اين حرف که می زنی اعتقاد داری يا فقط می گويی که گفته باشی؟هر کسی که ذره ای اهل ادبيات و هنر باشد اين را می فهمد که حرفهای يک آدم از ز دسته دار و بی دسته، نقطه داشتن و نداشتن خيلی مهم تر است.مثل این هست که یک سخنران وسط حرفهایش عطسه کند و بگوییم که سخنران خیلی بدی است چون یک سخنران خوب وسط حرفهایش عطسه نمی کند.درصورتی که آن سخنران هم دل دارد و دماغ و عطسه می کند!باید همه چیز را به خاطر یک عطسه زیر پا گذاشت؟ متاسفم که آدمهايی مثل شما دنبال اينطور چيزها می گردند و از اصل موضوع منهرف می شوند.ببخشيد که منهرف را به ه وسط نوشتم،من فارسيم زياد خوب نيست!

آليوشا

ماری جان! من وکيل تو نيستم که از طرف تو با کسی سخن بگويم (ظاهراْ از نظر وکيل کمبودی احساس نمی‌کنی!). من فقط با تو حرف می‌زنم و اين آخرين حرفم در اين‌جاست: پراهمیت‌ترین سوی رسالت تو به عنوان نويسنده، «پاسداشت زبان» است. پس، هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز بر خود آسان مگیر که به خاطر اهمیت حرفی که می‌زنی، حضور را حظور بنویسی... حتی به اشتباه!