پسيان

چقدر اين خيابان آشناست.

زمانی که سرش را بالا گرفت تا درختان زيبا را نگاه کند بار ديگر خود را سرزنش کرد که هنوز نام درختان را نمی داند.

آب، به آرامی از جوی آلوده به پايين سرآزير می شد. هر چه از خيابان اصلی فاصله می گرفت صدای ماشين ها و راننده های عصبی را کمتر می شنيد. و اين برايش بسيار خوشايند بود. با خود فکر کرد که اينجا خيابان زيبايی است.

از در وارد شد. همان در هميشگی. پله ها را بالا رفت. آدمها، با کاغذهايشان، نيمی ايستاده و نيمی روی صندلی هايی که چند ماهی بيشتر نيست گذاشته اند، نشسته. چهره هاشان «نياز» را فرياد می زند.

گوشه سالن يک در نيمه باز هست که روی آن تابلوی خطاطی شده ای از دور نشان می دهد: «رييس». و او وارد اتاق می شود. جايی که روی ديوار پوستر بزرگی از شناسنامه رهبر نصب شده. و پرچم ايران، روی ميز، پنهانی از باد کولر اندک رقصی می کند.

وقتی حرفهايش را،‌ همه حرفهايش را، بدون مکث گفت، رييس خنده خشک و مسخره ای تحويلش داد و حرفهای بی منطق و ناجوانمردانه اش را تکرار کرد. در اين لحظه، دختر فکر کرد که آيا رييس فکر هم می کند؟ آيا رييس به جز ميز و صندلی اش فکر ديگری هم می کند؟ رييس برای چه اينجا نشسته؟ او کيست، چه حقی دارد که برای هويت او تصميم بگيرد؟ چه کسی بهتر می داند که زندگی با نام کسی که حتی او را نمی شناسی چطور است؟

از اتاق خارج شد. می خواست تمام اندوه جهان را که بر دوشش سنگينی می کرد فرياد بزند. از پله ها پايين رفت و در همان حال، از اينکه يک «نادان» برای هويتش تصميم می گرفت افسوس خورد.

در خيابان، به تابلوی بزرگ بالای سرش نگاه کرد. جايی که با حروف درشتی نوشته شده بود: « اداره کل ثبت احوال شميرانات»

با خود گفت که چقدر از اينجا متنفر است. و ديگر از اينکه نام درختان را نمی داند خود را سرزنش نکرد. به خيابان اصلی نزديک می شد و صدای ماشين ها و راننده های عصبی گوشش را پر می کرد. بار ديگر، پيش از آنکه از خيابان بگذرد به تابلوی کوچک خيابان نگاهی انداخت. حروف آن در ذهنش نقش بست: «پسيان»

از خيابان عبور کرد. و به نخستين تاکسی که برايش توقف کرد گفت: تجريش.

و ديگر به تابلو نگاه نکرد.

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

سلام.خوشحالم که اولین نظر را در اولين آپديت از... من نوشتم.در مورد نوشته ات هم به دليل شدت خواب آلودگی چيز زيادی دستگيرم نشد اما جملهء بسيار زيبايی در آن ديدم که بدجوری به دلم نشست و آن رقص پنهانی پرچم روی ميز بود.موفق باشی ماری جان.

علی

آه! مثل اينکه پرويز خان از من فرض تر بود!

محمد(مسافر مهتاب)

سلام ماری جان . متنت خیلی قشنگ بود . خوشحال میشم اگه به وبلاگ منم یه سری بزنی . موفق باشی عزیزم

کتکله

راز مارمولک کشف شد! میگی نه؟!!

فـــــرزان

سردرد شدیدی دارم ، از صدای فریاد بوق های ممتد ماشین ها در بزرگ راه های کوچک و دویدن به دنبال تاکسی و اتوبوس و هر چیز دیگر‌،‌ من خسته ام از اینهمه بی برنامگی ،‌از اینهمه دیدن روزانه ی خورشید و ماه بدون اینکه حرفی تازه ، اندیشه تازه و حتی اتفاق تازه ای دگرگونم کند ، اما تو چرا ؟ تو چرا هنوز پس لرزه ای میلرزاند و یا می آزاردت ،‌ تو شب ها میتوانی در اوج سکوت ،‌بی دغدغه و راحت و آسوده روی راحتی مشرف به ستاره های زیبای شهر بنشینی و از ته دل بخندی ،‌ تو خیلی آسوده می توانی در کشوری که در آن غم و بهانه معنا دارد بریستی و بخندی !‌ تو چرا ،‌تو چرا ....خاطراتت را فراموش کن ،‌ فردا ساعت هشت تالار بزرگ شهر کسی می آید و برایت می خواند که دوستش داری...ماری خواهش میکنم ،‌خواهش میکنم ،‌خواهش میکنم ،‌ تو دیگر با آن لحن زیبا و تاثیر گذارت از غم و درد ایران ننویس ،‌ بگذار کمی تنفس کنیم !

ehsan

سلام . خيلی متنات طولانيه . اينجوری زياد نيستن که تا اخر بخونن . کمترش کنی بحتره بای

Mary

ببخشيد احسان جان، ولی شما اول برو ياد بگير «بهتر» رو با چه «ه» می نويسند!

Atena

mary jan mesle hamishe matnat ziba bood va in ra bedan ke man tora dark mikonam,momkene ke be andazeye khodat to ra nafahmam amma in ra bedan ke kheili hamishe sai kardam ke to ra dar tamame vojoodam hes va dark konam be har hal in ra bedan ke namo famili ziad mohem nist va in hoviyat va raftaro shakhsiate fard ast ke khaterehara dar yad negah midarad pas bedan ke to hamishe dar yade hameye maha khahi mand,ham khodat ham esmat be name:mary mehrmand,nevisandeye bozorg

mehrdad

عجب چيزی بود! دو روزه رفتم تو فکر.