انسان و جنگ

      

 خبری برای يک قرن!

 

 

خبر دستگيری صدام را که حتمآ همه می دانيد. درست بودنش با خودشان اما، تنها خبری که بعد از اين همه مدت اخبار را دنبال کردن به گوشم رسيد همين بود. ساعت سه و نيم بعد از ظهر بود که من از دفتر مجله بيرون آمدم. مثل هميشه سوار تاکسی شدم. ولی اين بار فرق داشت. تنها مسافر من بودم. راديو روشن بود و گوينده، اخبار تکراری را بازگو می کرد. تا اينکه با همان لحن احمقانه گفت:

ساعتی پيش، مقامات آمريکايی «ادعا» کردند که محل استقرار صدام حسين را يافته و وی را دستگير نمودند. طی گزارشات به دست رسيده، صدام هيچ مقاومتی به عمل نياورده...خبر بعدی...

بگذريم از اينکه در تمام خبرها، کارهايی که آمريکايی ها می کنند «ادعا» خوانده می شود. ولی لحن گوينده چنان سرد و بی روح بود که انگار دارد يک خبر کاملآ پيش پا افتاده را بيان می کند. اما من با همان لحن سرد و بی روح به وجد آمدم و به راننده (که او هم از گوينده بی خيال تر بود) گفتم: آقا شنيديد چی گفت؟! گفت: بله...بله...صدام رو گرفتن! خدا پدرشونو بيامرزه!

 

        

        صدام، جنگ و ديگر هيچ

 

 

فکر نمی کنم کسی از ايرانی ها وجود داشته باشد که با صدام موافق باشد و از دستگيری او ناراحت شود. صدام کسی بود که با حمله به خاک ايران هزاران هزاران مرد و زن ايرانی را از بين برد. صدام با بمبارانهای شيميايی روی خاک ايران و روی مردم ايران اثراتی بر جای گذاشت که هنوز هم شاهد آن هستيم. شاهد از بين رفتن مردان و زنانی که سالها برای اين کشور جنگيدند. برای ايران. نه برای دولت. نه برای دين. فقط برای ايران و مردمش. سال گذشته به يکی از مراکز نگهداری از جانبازان و شيميايی های جنگ رفتم. و درست آنجا بود که معنای مقاومت را آن طور که هست فهميدم. ماجراهای صحبتهايم را با تک تک اين مردان نوشتم...و حال هر زمان که آن را می خوانم، صدای موشک می شنوم. حرفهای من نه به خاطر تخليه احساسات شاعرانه ام است و نه می خواهم که حرفهای کليشه ای را تکرار کنم. فقط می خواهم که يادمان باشد، افرادی بودند، که رفتند، تا من اينجا روی تخت لم دهم و روزنامه بخوانم. تا تو، امروز سرت را راحت روی بالشت بگذاری و بدانی که هيچ کس نيست که در خانه ات را بشکند و...

اين حرفها که می گويند «او رفت تا اسلام زنده بماند.» دروغ محض است. او رفت تا من و امثال من زنده بمانيم. تا کشورش زير پای عرب لگد مال نشود. او رفت و از همه چيز گذشت. و حالا از آن همه انسان، هيچ چيز بيشتر از يک نام در کتابهای درسی باقی نمانده است. حسين فهميده الگو نيست. حسين فهميده يک پسر بچه دوازده ساله بود که از جنگ هيچ نمی دانست. او تمام خانواده اش را از دست داده بود و ديگر دليلی برای زنده ماندن نمی ديد. شايد اگر فهميده چند سال بزرگتر بود می فهميد که با مردنش، کار به جايی نميرسد. اگر فهميده آنقدر که می گويند الگو بود، چرا نماند و نجنگيد؟ چه دليلی بالا تر از اينکه او هنوز بين اسلحه کلاشينکف و کلت کمری فرقی نمی ديد و از ديد او، جنگ يک بازی کودکانه بود؟

حسين فهميده که می گويند، فقط يک بازيچه بود. نه چيز ديگر. چرا که همسالان فهميده بسيار بودند اما در اين ميان فهميده الگوی نسل بعدی شد.

به هر حال، جنگ يک جنايت است. مهم نيست کدام دولت جنگ را آغاز می کند. در اين ميان تنها مردمند که ضرر می کنند. مردمند که خانه شان ويران می شود و در آن زمان است که دولتها، به صندليهای چرمی شان تکيه ای محکم می زنند و شاهد مرگ مردم می شوند.

بعد از گذشت سالها، معلوم نيست که در تاريخ چه خواهند نوشت و به فرزندانمان چه ياد خواهند داد. فقط می دانم که در ميان اين مردم، کسی پيدا خواهد شد که جرات بيان حقيقت را داشته باشد. تا آن روز، هزاران نسخه کتاب خواهند نوشت. کسی چه می داند...شايد بيست سال ديگر در کتابهای درسی بچه ها بخوانيم «شيعه سيزده امامي».

/ 3 نظر / 17 بازدید

salam be maa ham sar bezanin

nayestan

بازم سلام ولی بدجوری مارا گير دادی من شيميايی هستم وحالام اگه جنگی بشه برا مملکت و سر دمداران اسلحه دست نمی گيرم اگه برا خدا نباشه يه تار مويم به اينا ...... چی میگي؟ که برا خدا دروغه! چشمها را بايد شست! جور ديگر بايد ديد..........!

salam be maa ham sar bezanin