آخرين زرشک

آخرين بازمانده، در سکوت سنگين چهار ديواری آجری اش تا آسمان دوازدهم "از کرخه تا راين" را سوت می زد. بوی گرم زرشک پلو در روزنه های ديوارهايش رخنه کرده بود و فرياد عشق می کشيد. عشق...چه واژه عميقی است برای زرشک پلو. عشق؟ زرشک!

بوی زرشک پلوی تازه، وطن را فرياد می زد و وجودش، حس آشنای چیپس های خرد شده زير بسته های سيب زمينی را برای بازمانده تداعی می کرد. چند سالی می شد که رنگ زرشک پلو را نديده بود. به چشم هايش غريبه بود رنگ آميزی هنرمندانه آش رشته، و عضو بی معنی دو سوراخه روی صورتش، ديگر بوی دستمال های سپيد چلو کبابی های وطن و دود منقل همسايه را فراموش کرده بود. بازمانده، شب ها هم خواب خيابان های وطن، راننده تاکسی های ونک، موتورسوارهای تجريش، ناشرهای نه چندان انقلابی خيابان انقلاب، پيرمرد لُنگ فروش خيابان پاسداران و چلو کباب های "لوکس طلايی" را می ديد. رنج او زمانی بيشتر می شد که صبحدم، زمان بيدار شدن از خوابی پريشان، صدای همخانه اش را می شنيد که می گفت: "چلو کباب؟! زرشک! تهران؟! مگر خوابش را ببينی!"

بازمانده هرگز نفهميد که چرا اين روزها هر کجا که می رود از زرشک می شنود و آدمهايی زرشک وار می بيند. انگار زرشک شده بود فلسفه ای تازه، يا سياستی نوين که مردم را چند سالی به بازی بگيرد و بعد به آنها بخندد و با صدای بلند بگويد: "زرشک!" اما زرشک، در عمق سرخ رنگ خود خيلی حرفها برای گفتن داشت، ولی ديگر از اکبر گنجی هم بدتر شده بود، هر چه فرياد می زد، کسی صدای او را نمی شنيد. بازمانده، روزهای خود را صرف تماشای برنامه های آشپزی وطنی می کرد و افسوس می خورد که چرا هنوز که هنوز است نمی داند قيمه بادمجان چيست و چطور درست می شود. بازمانده، از زمانی که به ناچار از سرزمين چلوکباب به مملکت همبرگر و پيتزای تقلبی تبعيد شده بود به صورت کاملآ ناگهانی علاقه وافری به برنامه های اشپزی شبکه دو تهران پيدا کرده بود، و درست همه کسانی که در وطن به آنها ناسزا می گفت را دوست داشت!

اين آخرين بسته زرشک بود که در ميان برنج های سپيد می رقصيد و آواز "ای ايران"، ای مرز پرگهر را بلند بلند سر می داد. بازمانده انديشيد که ديگر چند ماهی زمان می خواهد تا مسافری مهربان پيدا شود و برای او يک بسته زرشک از وطن به ارمغان بياورد. شايد تا آن زمان ياد گرفت و خودش يک خورشت بادمجان درست کرد، يا از آن بهتر، شايد تا آن زمان يک همسايه هموطن پيدا شد و در زمستانی سرد، يک کاسه آش رشته به در خانه اش آورد. بازمانده به سوپر مارکت نزديک خانه اش رفت تا گوشت چرخ کرده بخرد. در راهروی باريکی که ديوارهايش غذاهای جهانی را به تصوير کشيده بود به سمت يخچال ها قدم گذاشت. در اين ميان تعداد زيادی برنج را ديد که در قفسه زير پايش به او چشمک می زدند. او به برنج ها زمزمه کرد: "چشمانت را درويش کن پدر سگ! مگر خواهر و مادر نداری؟!"

بازمانده متوجه برچسب های مختلف روی بسته های بزرگ و کوچک برنج شد.آن زمان با خود گفت: "ديگر هيچ اهميتی ندارد! ديگر نمی خواهم سواد داشته باشم و خطوط مسخره روی برچسب برنج را بخوانم! اين برنج از هند بيايد يا ژاپن هيچ فرقی ندارد، چون هر چه باشد از مازندران نمی آيد!" بازمانده به خانه اش بازگشت و روی کاغذهايش برای روزنامه شروع به نوشتن کرد. هرچه فکر کرد ديد هيچ مطلبی مهم تر از زرشک پلو و آش رشته های وطنش نيست، حتی مرگ آريل شارون! برای همين با خود گفت: "اين بار را گور پدر سردبير! من بايد جهانيان را با فرهنگ آش رشته آشنا کنم!" قلم روی کاغذ گرفت و با اعتماد به نفس نوشت:

"وطن من، يعنی سرزمين غذاهای اصيل! راستی گفتی مازندران. خودمانيم، رشت هم عجب هوايی دارد!"

/ 8 نظر / 6 بازدید
Mary Mehrmand

نخستين کامنت به افتخار خودم، که از دست نيک آهنگ ۱۰ روز است که در رفته ام و آپديت نکردم!! به خودم صمیمانه تبريک می گم!

** علیرضا **

اي كاش هميشه باران ببارد. تا در سايه ي چتر تو با صداي نوازش باران به خواب روم. چه خواب شيريني! (( با سلام / خوشحالم ميكني سري بهم بزني و با قلب مهربونت يادگاري برام بزاري ))

ALI

صفحه کامنت ها به سختی باز می شه.

mehdi

خانوم مهرمند خيلی باحال نوشتيد.آخر غربت زدگی و عشق آش رشته بود!!همه دگه می فهمند شما چی می کشيد.

من

غربت... خیلی سخته مخصوصا اگر اجبارا متحمل غربت شوی...چه شانسی !آدم از دست نيک آهنگ دربرود؟....موفق باشید

فرزان

ماری مهرمند از دیار کالیفرنیا چنان از زرشک پلو و آش رشته – که تصادفا برای رشت نیست – نوشت که من به ایرانی بودنم افتخارم شد! از اینکه هر روز در سرمای این روز های تهران خودم را در تاکسی های ونک چپاندم تا به صدای هایده ای که همیشه پخش میشود گوش کنم مفتخر شوم و خوشحال ترم که برنج مازندرانی می خورم! دوست من اینجا آنقدر ها هم که می گویند خوشمزه – ببخشید!- افتخار بر انگیز نیست ، دیگر کسی شب هایش را به یاد تخت جمشید و سی و سه پل و خاجو و حافظیه و طوس و هزار جای دیگر گرم نمی کنند ، اینجا خیلی ها غم نان را به دوش می کشند و از خفقان سیاسی موجود دلشان میگیرد ، این شهر دیگر نشانی از آن چه باید باشد ندارد ، سال ها هست که دیگر در شهر من کسی آش نذری هم نمنی آورد ، پس زودانه زود در کالیفرنیا می بینمت!

M A

تا زمانی که در ایران باشیم، پیتزا غذای لذیذمان خواهد بود، و زمانی که خارج میشویم، آش رشته و فسنجان. تا زمانی که در ایرانیم به دنبال آنیم که از آنجا خارج شویم، و هنگامی که خارج میشویم، به دنبال زمانی کوچک که به آن داخل شویم. تا زمانی که در کنار دوستمان هستیم قدرش را نمیدانیم، و هنگامی که از او دور میشویم، هرروز دلمان برایش تنگ میشود. تا زمانی که زنده هستیم بدور خود خواهیم چرخید، ولی چه خوب اگر همدیگر را فراموش نکنیم.

آليوشا

فقط يک تصحيح کوچولو: بهترين برنج‌های ايران از گيلان می‌آيد نه مازندران! پوزش می‌خواهم که مصدع اوقات شريف شدم...