قطار سبز (۶)

من و مينا در راهرو پشت سر آقايی ايستاده ايم. هوا خيلی گرم است. پنجره ها باز نمی شوند. درها را هم باز نمی کنند. هوا به داخل جريان ندارد. قطار توقف کرده و کولرها خاموش هستند. من نمی توانم نفس بکشم. مردم یک قطار که شايد هزار نفر باشند در يک راهرو جمع شده اند و فضای کوچک و باريک آن را اشغال کردن. بچه های کوچک گريه می کنند. بادکنی می ترکد. گريه بچه ها شديدتر می شود. ازدحام جمعيت وحشتناک است. هوا در ريه هايم جريان ندارد. اگر سه دقيقه بيشتر اينجا بمانم خفه می شوم. به ياد فيلم تايتانيک افتاده ام که مردم را در کشتی محبوس کرده بودند. خانم و آقايی در کوپه خودشان نشسته اند و عين خيالشان نيست که هر لحظه ممکن است هوا تمام شود. نمی دانم چرا با ما اين کار را کردند. احساس می کنم ما قربانی سياستهای اشتباه و نا معقول راه آهن هستيم. چرا بايد با يک قطار انسان اين طور رفتار شود؟‌ چرا؟ چراهای زيادی از مغزم می گذرد. سرم گيج می رود. پايم به تهران برسد نوشته هايم را چاپ می کنم تا به دنيا بفهمانم که در اين قطار چه خبر است. اينها دارند با جان مردم بازی می کنند. يک نفر بايد پيدا شود تا حقيقت را بگويد. «يک نفر بايد به پا خيزد.» نمی توانم نفس بکشم...صدايی آمد. همه سرها به سمت واگن يک بر ميگردد. صف تکان می خورد. مردم جلوتر می روند. انگار درها را باز کردند.

بيرون هوا خنک است. من تا می توانم نفس می کشم. مردم می دوند. ما هم. ولی نمی دانيم چرا. پسری که در جهت مخالف ما می دود، با شتاب می گويد: مواظب جيب هايتان باشيد.

يک کيسه بزرگ روی سرش کشيده. دويد و رفت. نفهميديم منظورش چه بود. مينا می خندد، پشت سرش را نگاه می کند و همان طور که می دويم می گويد: اين چرا اين شکلی بود؟!

من می خندم و پشت سرم را نگاه می کنم. ما از همه جلوتر هستيم. تا بر می گردم، مينا روسری اش را انداخته روی سرم. جلويم را نمی بينم. حجوم پشه ها راه ما را سد کرده. نمی دانم اين همه پشه از کجا آمدند. ما هنوز هم می دويم. سرمان را پايين گرفتيم و می دويم. از همه جلو زده ايم، ولی از پشه ها نه. تا به حال انقدر پشه را يک جا نديده بودم. حتی در فيلم های آلفرد هيچکاک. نه حرف می زنيم نه نفس می کشيم. برخورد سنگين پشه ها را روی بدنم احساس می کنم. هنوز می دويم. مينا می گويد: جلو پله است.

آهسته از پله ها بالا می رويم. جلويم را نمی بينم. با کمک مينا دارم از پله ها بالا می آيم. چقدر پله. پله-پشه-پله-پشه...جالب است که هر دو با پ شروع می شوند!

بالاخره رسيديم. چه فاتحانه! مسافرهای ديگر کيلومترها از ما دور هستند. ما داخل کشتی هستيم. ولی نه...همه جا تاريک است. فقط يک چراغ روشن است  و آن هم نور کمی دارد. اينجا فقط چهار نفر هستند. من، مينا و دو مرد ترک. يکی از مردهای ترک به ما نگاه می کند، به دوستش لبخند می زند و به سمت ما می آيد. مرد ترک ما را به سمت يک کاناپه که در دورافتاده ترين جای کشتی است می برد تا آنجا بنشينيم. وقتی نشستيم، می رود پيش مرد ديگری که آن طرف تر ايستاده. اينجا تنها کاناپه کشتی و در اصل تاريک ترين و پرت ترين قسمت کشتی. مرد مرتب از دوستش به ما و برعکس نگاه می کند. نمی دانم چرا احساس امنيت نمی کنم...

مينا که متوجه نگاه های مشکوک دو مرد شده می گويد: ماری، پاشو بريم. می پرسم: چرا؟! می گويد: کاريت نباشه! پاشو بريم!

 

                                                                              ...ادامه دارد

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Ali Pahlevan

ماری جان، چاپ از تو، تبليغات از ما! خيلی عالی بود. مثل هميشه. شاد باشی.

ali

خيلی با حاله! عجيب باحاله! تا حالا همشو خوندم. خيلی خوب می نويسی. اينارو چاپ کن.

soroush

تازه پيدات کردم و واقعآ خوشحالم که پيدات کردم چون عاشق نوشته هات شدم.

pooya

توپ! خوشم مياد ازت! خيلی خوب می نويسی.

Milad

هيجان داره بيشتر می شه! ببين من قلبم باتری می خوره ها!

saeed

بهترين وبلاگ رو داری. مطالبت عالی است و نوشته هات عالی تر! موفق باشی. اميدوارم بازم نوشته هايت رو بخونم.

shahla

مثل اينکه فقط پسرا ميان اينجا! خب ديگه طلسم شکسته شد! راستی،قطار سبز خيلی جالب است.

Ali Pahlevan

ماری جان يک بار ديگه از اينجا رد شدم دلم نيومد چيزی ننويسم. انقدر که تو قشنگ همه چيز را به هم نسبت می دی،فيلم های آلفرد هيچکاک با حمله پشه ها و...انقدر راحت می نويسی و انقدر لذت می برم وقتی نوشته های قشنگتو می خونم...که ديگه نمی تونم رها کنم و بعضی وقتها بارها نوشته هاتو می خونم و در ذهنم مرور می کنم. تو برای نويسندگی زاده شدی و واقعآ خوشحالم از اينکه دوست خوبی مثل تو دارم.

Parviz

khob digeh in chizi nist keh besheh khoond va bi nazar azash gozasht. har baar az daf-e-ye ghabl daareh behtar misheh. mes-le inkeh hamintor keh daastaan jolo mirafteh tarz-e neveshtan va ravooni tou ham bahaash jolo mirafteh. baraaye hamin ham hast keh hamash aadam delesh mikhaad ba-diro zoodtar bekhooneh, chon midooneh keh hamisheh az ghabli behtareh. beh ebaarat-e digeh, tou ham daashti hamzamaan baa daastaanet roshd mikardi. Mary tou darjaa yek nevisandeh-ye movafagh hasti va man behet tabrik migam.

simba

سلام. باز هم سر بزن.