قطار سبز (۹)

در را باز کردم. درست روبه روی در، دختر و پسری مشغول عشق بازی هستند. چه جای خوبی انتخاب کردند! با اينکه درست روبه رويشان هستم ولی متوجه من نمی شوند. از کنارشان می گذرم. اينجا تاريک است و يک راهروی کوچک مرا به سمت چهار پله هدايت می کند. از پله ها بالا می روم. اينجا همان عرشه ای است که از آن می گويند. آدمهای زيادی اينجا نيستند. جلوتر که می روم به نرده ها می رسم. پايين را نگاه می کنم. سرم گيج می رود. به نظر نمی آيد اينقدر تند می رويم. لنج، با سرعت آبها را می شکافد و به جلو می رود. سياهی شب در آبهای درياچه وان منعکس شده و آب را تيره کرده. باد سردی می آيد. حرکتی می کنم و متوجه می شوم که درست زير پای من، يکی از چوب ها لق می خورد. اگر زانو بزنم می توام از حفره ای که روی زمين است، آب را واضح تر ببينم. ولی همين حرکت شتاب زده لنج و ردی که روی آب می گذارد بس است تا سرم بيش تر گيج برود. صحنه زيبا و خوف انگيزی است. در چند جمله ميتوان خلاصه اش کرد: دختری تنها روی عرشه تاريک يک لنج قديمی به آبهای زير پايش نگاه می کند. باد سرد موهايش را می پراکند و در آن لحظه به شکوه آبها فکر می کند و دختر و پسری که در اوج لذت و ترس، فقط به لحظه می انديشند.

با پاهايم يک بار ديگر به چوب لق زير پايم ضربه می زنم و يک بار ديگر از آن در می گذرم.

حالا من و مينا هر دو با هم اينجا هستيم. مسافرهای بيشتری به عرشه آمده اند. اينجا هم چند صندلی پلاستيکی آبی رنگ هست. ما نزديک يکی از نرده ها می نشينيم. از اينجا نمی شود حرکت لنج را درست ديد و تنها سياهی از دور دست پيداست. از پشت سر صدای خنده می آيد.

                                                ****

چشمهايم را که باز می کنم می فهمم دو ساعت است که خوابيده ام. اولين بار است که در سفر می خوابم. دلم نمی خواهد صحنه ای را از دست داده باشم.

مينا، آرام به پشت سر اشاره می کند و می گويد: ببين. اين همان مرد است.

نگاه که می کنم همان مردترکی را می بينم که در ابتدای ورود، ما را به سمت تنها کاناپه کشتی هدايت کرد. او يک سينی کوچک نقره ای رنگ در دست دارد. قد کوتاه است و روبه روی يکی از دخترهای ايرانی ايستاده. هر دو می خندند. نمی دانم به چه. سرم را بر می گردانم. مينا می گويد: از وقتی تو خوابيدی بيست دفعه اومده اينجا که چای بياره.

چيزی نمی گويم. چند تا از چراغها را روشن کرده اند. جايی که ما نشسته ايم از نور پشت سرمان کمی روشن شده. سه زن رو به روی ما نشسته اند. صندلی هايشان نزديک به نرده ها است. چند قدم آن طرف تر، مردی روی يکی از صندلی ها لم داده، پايش را روی نرده ها گذاشته و خوابيده. پنج-شش سانتی متر دورتر از او همان جايی است که چوب آن لق بود. يقه کتم را بالا می دهم. «هوا بس ناجوانمردانه سرد است»

آن مرد ترک دوباره آمد اينجا. با همان سينی کوچک و لبخند مرموز. می خواهد چای بياورد. مينا جواب منفی می دهد و من در دل می گويم: بيست و يک بار!

حالا که مرد از اينجا رفت، مينا می گويد: ترک خر! فقط برای من می خواد چای بياره! پدر سگ!

                                                ****

پنج ساعت در اين لنج متروک گذشت. ديگر زمان رفتن است. آن طور که گفته اند تا الان بايد رسيده باشيم. من و مينا از راهرو ها می گذريم تا به قسمت ديگر عرشه می رسيم. می گويند از اينجا بايد پياده شويم. يک زن ديگر هم می آيد و کم کم تعداد مسافران بيشتر می شود.

کشتی متوقف شد. من از اين بالا نه قطاری می بينم نه موجود زنده ای. يک لامپ کوچک نور تمام اين منطقه را تامين می کند برای همين فقط فضای زير لامپ روشن است. ما فاصله زيادی با خشکی داريم. يک نردبان روی خشکی است و از آنجا، يک تکه چوب به طرف ما فرستادند. اين تکه چوب قرار است محافظ جان عده ای مسافر باشد. مينا به من می گويد: ماری، اينا می خوان ما رو از روی اين چوب رد کنند. من اول تو رو می فرستم.

من به ارتفاع نگاه می کنم. با زمين خيلی فاصله داريم. مينا می گويد: اين آدمايی که من می شناسم می خوان حمله کنن روی اين چوب. اون وقت همه می افتند در آب.

زمان فرا رسيد. درست زمانی که همه می خواهند روی چوب بروند مينا می پرد جلو و با صدای بلند می گويد: اگه بخواين همه با هم از روی اين چوب رد بشين، همه می افتيم. عجله نکنيد. اون پايين خبری نيست! بذارين مردم تک تک از روی چوب رد شوند.

در همين زمان است که من به آن طرف چوب رسيدم. مينا هم پشت سر من آمد. پايمان که به زمين رسيد بالا را نگاه کرديم و مردم را ديديم که به سمت چوب هجوم می آوردند. در حالی که به سمت راست می رويم مينا سر تکان می دهد و می گويد: گور پدرشون! پدر سگا حاليشون نيست!

تا ديگران بخواهند به خشکی برسند ما به قطار رسيده ايم. مينا بليت را از کيف کمری اش خارج می کند و به دنبال واگن ۵ می گردد. يک بار از ابتدا تا انتهای اين قطار را رفتيم و آمديم. ولی شمارش واگن ها بدين شکل است: ۱، ۲، ۳، ۴، ۶، ۷، ۸...

مينا می گويد: يعنی چی؟! پس واگن پنج کجاست؟!

من با بهت و حيرت می گويم: انگار واگن پنجی وجود نداره!

مينا با زبان دست و پا شکسته ترکی که در طول اين سفرها آموخته از يکی از مردهايی که آنجا ايستاده سوال می کند. از مسئولان قطار است. بليت را هم به او نشان می دهيم. به ما می گويد که نمی داند چطور اين بليت را به ما فروخته اند. چون اين قطار واگن پنج ندارد.

                                                                              ...ادامه دارد

/ 10 نظر / 19 بازدید
farzam

آخ جون من اولين نفرم! همين الان اسمتو ديدم روی هوم. اومدم و خوندم. خيييييلی جالب بود. چجوری از روی يه چوب رد شدين؟!

MASoft

چه جالب ! فروش بليط برای واگنی در دنيايی ديگر !

amirhesam

الان اهر هيجانه .......بقيه اش کووووووو ؟؟

no1

فاصله رو زياد نكن .منتظرم .

ali

واگن پنج ندارد؟ پس کجا می رين؟!

فرزان

خيلی قشنگ بود - تصوير کشيدن خود شما را در روی لنج کهنه با موهای ژريشون لمس کردم و شايد عشق بازی آن دو جوان....بهترين جا هم تموم کردی بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم......

sepehr

سلام به منم سر بزن ..و.. اين قطار سبزم خوب قطاريه ها ....

Josef

ماری جان داستان بسيار جالب و قابل لمس هست. ببخش اگر جمله بندی فارسی خوب نيست.قسمت روی عرشه را از همه بيشتر دوست داشتم و وقتی انجا بودی فکر کردم دارم نگاهت می کنم.

Josef

جمله بندی فارسی خودم را گفتم!

Louris

ماری عزيز.تو مايه افتخار همه ما هستی.همه ما نوشته هايت را دوست داريم و حمايتت می کنيم.و از همين امروز در تمام مراسم دعا برايت دعا می خوانيم و تو را ياد می کنيم.تا باشد که يک نفر نوشته های زيبای تو را منتشر کند.روی کمک ما حساب کن.