دختر تنهای دست دراز

دختر تنهای دست دراز از پله های آپارتمان کوچک اجاره ای اش پايين آمد، دوچرخه سياهش را برداشت و رفت.

صبح بود و هيچ صدايی در خيابان شنيده نمی شد. گاه، مردانی با کلاه های لبه دار پايين کشيده و دستانی سرد و در جيب پناه گرفته از برابر ديدگان دختر تنهای دست دراز می گذشتند. و هيچ کدام زحمت آن را به خود نمی دادند که بگويند "صبح بخير".

دختر تنهای دست دراز هيچ کس را نداشت به جز کبوتر سپيدی که گاه روی ميله های کثيف و خاک خورده ایوان خانه اش به اميد اندک دانه ای می نشست.

و دختر تنهای دست دراز هرگز دانه ای نداشت که به کبوتر بدهد. پس هر شب کمی از نان باقی مانده سفره اش را گوشه ايوان می گذاشت تا شايد نان فردای آن کبوتر سپيد را تضمين کرده باشد.

دختر تنهای دست دراز دوچرخه سياهش را به گوشه يک ديوار آجری تکيه داد و دوربين عکاسی اش را از کيف نيمه پاره کوله پشتی اش در آورد و با دستهای درازش،‌ دوربين را در برابر خودش قرار داد. زمانی که مطمئن شد خودش و دوچرخه سياهش در کادر هستند دکمه را فشار داد.

سپس لبخند زد، دوربين را در کيف گذاشت، به دوچرخه سياهش دست کشيد و گفت:

"- برويم، بهترين دوست من."

/ 22 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

من هم گاهی با موبایل درددل میکنم. واقعا همراه خوبیه............

hamid sohrabi

سلام اگر داستان کوتاه بود که خوب پخته بوديش .

واراند موسسيان

نوشته شما را شب خواندم و تا صبح بيدار بودم. صبح برای کمی پياده روی به خيابان رفتم.جای شما خالی صبح های پاريس هوای بسيار خوبی دارد.قول می دهم زمانی که به پاریس بیایید نگذارم به شما بد بگذرد.البته اگر افتخار دهید و یک روز صبح در هوای زیبا و خنک قدمی بزنيم و صحبتی کنيم.اميدوارم جسارت نکرده باشم.حقيقت اين است که من آرزومندم روزی با شما ملاقات کنم و از نوشته هايتان بگويم که چقدر زندگی مرا عوض کرد.نوشته دختر تنهای دست دراز شما مرا به ياد آپارتمان کوچک گذشته ام می اندازد.روزهای اولی که تنها به پاريس آمده بودم و هيچ کس را نداشتم به جز نوشته های شما بر روی صفحه های کاغذ.دلم می خواست همه اينها را برايتان ايميل کنم اما فکر کردم شايد فرصت نکنيد بخوانيد و نوشته من در بين نوشته های ديگران گم شود.تا زمانی که بتوانيم از وجود شما در فرانسه هم استفاده کنيم،خداحافظی نمی کنم چون می دانم ار اين کلمه خوشتان نمی آيد.

mehdi

kamkar shod,dige nemikhay benevisi?i

behnam

ادبيات خيلی خوبی داريد

علی

سلام.و من بالاخره توانستم آخرين مطلبت را ببينم! ديگران که پيش از من آمده اند همه چيز را گفته اند.چه راجع به دختر تنهای دست دراز و چه راجع با ماری! فقط ميخواستم بگويم زيبا بود و مرا ياد دوچرخهء سياه تنهايم انداختی که با چه ذوقی آن را سال پيش خريدم و پس از چند هفته او را پنچر در گوشهء پارکينگ رها کردم تا خاک بخورد و از دختر تنهای دست دراز هم تنها تر شود!شايد هم او را چشم در راه است...

ali

خانم مهرمند عزيز عالی بود.مثل همیشه خيلی لذت برديم.و البته خيلی هم گريه کرديم.من که ياد همه روزهای تنهايم افتادم و مثل هميشه خيلی چيزها از شما ياد گرفتم.....پاينده استاد!

ali

پاينده استاد!

John

-اين گفتم همین ، گفتی همین يعنی چی؟ -گفتم همین ، گفتی همین حالت خوبی به من نميده وقتی نظراتشو می خونم. -دختر تنهای دست دراز خيلی قوی بود. -نمی شود گفت کدام قسمتش بهتر بود چون همش قوی بود و عالی. -به نظر من کبوتر به خاطر دختر ميامد نه به خاطر نان. -دختر تنهای دست دراز نماد همه دردها و تنهايی های جامعه و مردم است. -دختر تنهای دست دراز به همه درس زندگی می آموزد. -قلمت پایدار. -عشقت جاوید.

Mary

من اينجا بس دلم تنگ است/ و هر سازی كه می بينم بد آهنگ است/ببينم آسمان هركجا آيا همين رنگ است ؟