"جاودانی" شيشه اش را از آب تصفيه شده ای که از لوله ی آهنين به پايين می ريخت پُر کرد، با دستمال سپيد رنگش ديوار را نوازشی داد، کفش ها به پا کرد و آماده رفتن شد."زندگی"، در گوشه ای ديگر آواز می خواند، و به رقص آرام دستهای مرد نوازنده، چشمهايش را به همراه او می رقصاند. "مهر"، در بلندترين مرکز ميدان خيالی شهر، دستهای باريکش را رو به آسمان گرفته بود، در جستجوی قطره ای آب.

"لبخند"، به تقويم خيره شد، و انديشيد که ديگر چه فرقی دارد چه روزی باشد. "اشک"، امروز تا چه اندازه بلند بلند می خنديد. "روزگار"، نفرين هايش را شمارد، و چقدر غمگين شد. "عشق"، در لابه لای کاغذهای پوسيده و کتابهای کهنه، به دنبال نام غريبانه خود می گشت. "فلسفه"، در يک چهارم بُعد گمشده خود، نيم نفس هايش را به نسيم تقديم کرد. "احساس"، به ديوار لبخندی زد و روی خود را به سمت آسمان هدايت نمود. "شبنم" به درخت گفت: "صبر کن. می خواهم کوله بار اندوهم را بردارم". خورشيد خنديد. و باران زد.

آن زمان بود که "کودک"، احساس عاشقانه اش را با درختان آواز خواند، و "جاودانی" از رفتن پشيمان شد. "اشک"، به کار هميشگی خود بازگشت، و در ميان راه، به لبخند گفت: "امروز پنجشنبه است".

/ 1 نظر / 9 بازدید