خدا

کودک گفت: خدايا با من حرف بزن.

مرغ دريايی آواز خواند. کودک نشنيد.

سرش را بالا گرفت و فرياد زد: خدايا با من حرف بزن.

صدای رعد در آسمان طنين انداخت. کودک نشنيد.

نفس عميقی کشيد و گفت: خدايا، بگذار ببينمت.

ستاره ای در آسمان درخشيد. کودک آن را نديد.

فرياد زد: معجزه ای به من نشان بده تا باورت کنم.

و يک زندگی متولد شد. کودک توجهی به آن نکرد.

گريان و درمانده پای بر زمين کوبيد و نالان گفت: خدايا به من نشان بده که اينجايی.

خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد. کودک پروانه را کنار زد و رفت.

/ 8 نظر / 15 بازدید
علی

سلام.بالاخره يک بار هم شد که من اول بشم! ماری جان خيلی زيبا بود. جدی ميگم لطافت و ظرافت خارق العاده ای داشت. مدتی بود متنی به اين تاثير گذاری نخوانده بودم.

.

ziba bood.

ريحان

و ما چقدر هميشه کودکيم...

Parviz

It is beatiful. I always say: the god is as close to us as we are to ourselves.

فرزان

برای من که اين روز ها بقول شاعر رفته ام تا ته کوچه شک ! و بود و نبود خدا سوالی شده که مشغول و همراهشم...واقعا خدا هست...مثل يک پروانه...پس ظلم چيه؟ چرا معجزه نميکنه؟ چرا در يک چشم به هم زدن همه ی بدی ها حذف نميشه...چرا؟ چی بگم ؟چی ميشه گفت ؟

Ali Pahlevan

ماری عزيز، چقدر خداوند نزديک است. با خواندن نوشته ات، چقدر نزديک تر است...

pejman

خيلی قشنگ بود..................به جرعت می تونم تا حالا خودمو اين قدر جای شخصيت شعر احساس نکرده بودم..............شاد باشی