يک نامه سرگشاده ديگر به رييس قوه قضاييه

محضر مبارك رياست محترم قوه قضائيه، حضرت آيت الله هاشمی شاهرودی   

در زمانی قرار داريم که روزگار تا به اندازه ای ما را در حساسيت گرفتار کرده است که گاه خودمان هم فراموش می کنيم در کدامين جهت قدم برداشته ايم. درست در زمانی قرار گرفته ايم که اين حساسيت ها ما را به جايی کشانده است که خودمان را، و هموطنانمان را در گودال مرگ افکنده و از بالا به آن نگريسته و راحت از برابر آنان می گذريم. نمی دانم از کجا بگويم، و چه بگويم از اين رنج که ما را گرفتار کرده است. نمی دانم نتيجه اين درگيری ها چه خواهد شد، و در محوطه کار و آگاهی شخصی اينجانب هم نمی گنجد. وليکن در باب اين اعتراضات اخير سخن می گويم، به شما سخن می گويم که شايد اين بار نامه ام را بخوانيد. نامه های سرگشاده فراوانی با محوريت مسايل فرهنگی و سياسی كشور به رياست جمهوری، وزارت کشور و تا سازمان ملل متحد نگاشته ام که همگی بی جواب مانده است. و تنها اميد من به شماست، که می دانم سال خدمتگذاری به مردم را هنوز هم به خاطر داريد. جناب آقای شاهرودی، اينجانب نه از ديدگاه يک فعال سياسی (که هرگز نبوده ام)، بلکه از ديدگاه ذهن ناقص يک روزنامه نگار برايتان می نويسم. از زمانی که به خاطر می آورم نخستين خط را رسمآ در مطبوعات کشور به انتشار درآوردم، آموختم که اهميت اين الفاض و اين قلم تا به چه اندازه است. آن زمان جوانی بودم نو پا و بی تجربه در امور سياسی، اجتماعی و مطبوعاتی. با اين وجود در طول اين ساليان اندک فعاليت خود در عرصه مطبوعات، به درستی آموختم که زيبايی اين حرفه تا چه اندازه وسعت دارد، و در عين حال به چشم خود سانسور را و قواعد مربوط به اجتماع را مشاهده کردم. آن زمان آموختم که هر چه می خواهی را نمی توان گفت، هر چه هست را نمی توان نوشت، و هر چه می شود هم رسمآ قابل انتشار نخواهد بود. با نشست و برخواست با بزرگان مطبوعات، هنر و ادبيات کشور، اينجانب همچنين آموختم که اين قواعد و مرزها جزو پر اهميتی نه تنها از اين حرفه، بلکه در زندگی روزمره نيز هست. نمی توان در کشوری زندگی کرد که قانونی بر آن حکم نمی راند، چرا که حتی همان جنگل که از آن مثال می زنند هم فاقد مقررات نيست. آری اينجانب بسيار آموخته ام، و اکنون ديگر از آن جوان خام روزنامه به دست، زنی مقاوم و معتقد بار آمده است که سردی و گرمی روزگار را تا مغز استخوان خود لمس کرده است. آقای شاهرودی، سالها گذشته است از آن زمان که برای بار نخست قلم را به دست گرفتم و نام خود را در مجله ای منتشر شده ديدم. آن روز به خود قول دادم که تا نفس دارم، و تا دستهايم می نويسد حرفه ام همين باشد. با خود قسم ياد کردم که هرگز از قلم برای تخريب سود نجويم، و هنوز که هنوز است اين قلم زبان و زندگی و سلاح من بوده است. ادبيات پارسی را تا بوده است خوانده ام، مذهب و خداپرستی را تا نوشته اند می شناسم، و هر روز را با اميد کمک به رهايی يک انسان از نابودی و جهالت از بستر خود برخواسته ام. مردمان شريفی را می شناسم که تنها روزگارشان همين بوده است. از دوستان و همکاران خود سخن می گويم، آنان که بسيار پيش از من به اين قلم قسم ياد کرده اند. از آن مردمان شريفی سخن می گويم که اينک جاهلان مزدور نام برده شده اند. همان مردمانی که در زلزله و آتش سوزی ها عکاسی کرده اند، در جبهه جنگ در برابر دشمن، به دفاع از خاک خود ترکش بر وجودشان نشسته است، همان مردمانی که از جنايت ها گريسته اند، از انقلاب ها نوشته اند و فريادهايی را به ترسيم کشيده اند. از همان مردمانی می گويم که قلم و سخن تنها راه دفاعشان از خاک ميهن بوده است، و از همان مردمانی می گويم که سخنان سياستمداران بزرگ تاريخ را روی کاغذ نگاشته اند. از مردمانی می گويم که اکنون به جرم سخن گفتن، و تنها سخن گفتن، در پشت ميله های اسارت، چشمهايشان به روزشمار آزادی بدل شده است. آقای شاهرودی، برای شما می نويسم، که شاید این نامه را نیز همچون آنان که برایتان نگاشته ام نخوانید. تنها خواسته من از شما یک خبر ساده از وضعیت یک آدمیزاد به چشم شما گناهکار است، تا بدانم که هنوز هم نفس می کشد. گاه می شود زمان نوشتن قلم ناگاه می ایستد، آنوقت لحظه ای می اندیشم و آرزو می کنم که مفهوم "اشد مجازات" همان ممنوعیت شش-هفت ماهه فعالیت باشد. هرچند که به درستی می دانيد اين ممنوعيت ها چه خراش عميقی بر وجود يک انسان بر جای می گذارد. آقای شاهرودی، کدامين فطرت يگانه پرست به اسارت يک انسان اصرار می ورزد؟ کدامين قلب آگاه و معتقد راضی به دست بستن يک هنرمند می شود؟ در کدامين کتب مذهبی و تاريخی قانون برای اسارت همنوع نوشته شده است؟ يک صفحه، نه يک خط از آن احکام را به من نشان دهيد تا بياموزم. يک خط از قانون به اسارت کشيدن يک انسان به جرم سخن گفتن را به من نشان دهيد تا من هم ديگر سخن نگويم. آقای شاهرودی، کدامين انصاف بشری به رنج يک موجود ديگر اجازه می دهد؟ کدام نسخه از دفتر دينداری برای سکوت يک بی گناه قانون تعيين کرده است؟ و کدامين مجلس قانونگذاری است که متفکر را به جرم انديشه به زندان می افکند؟ آقای شاهرودی، از مانا نيستانی می نويسم و ديگر مردان بزرگی که به چشم روزگار بی رحم خُرد آمده اند. از مانا نيستانی می نويسم که به عنوان يک موجود آرام و صلح طلب، سالهاست که می شناسمش. شايد يک قلب مهربان و زبان آرام جايگزين يک ذهن محافظه کار نشود، وليکن از او می نويسم که ملتی فراموشش کرده است. آخر اين کدام روش اصلاح يک انسان است؟ مانا نيستانی، اين مرد به چشم شما گناهکار و تفرقه انداز، پيش از هر چيز ديگر يک انسان است، يک مرد که به جرم ترسيم يک حشره دارد به ندرت از برگه های داستان جامعه ما پاک می شود. دينداری شما تا کجا به اسارت او اجازه می دهد؟ به من بگوييد تا بدانم، و ديگر هيچ نخواهم گفت اگر برحان ببينم. آقای شاهرودی، آمده ام تا دانش حق را بخوانم. آمده ام تا بياموزم. اينجانب سرسختانه بر اين باور ايستاده ام که خداوند هر انسان را از برای دليلی روی اين کره خاکی فرستاده است، هر کس ماموريتی دارد، و هر کس آمده است تا جاده ای بسازد و برود. آن زمان که پرسيده شود چه ساخته ايد، چه پاسخ خواهيد داد آقای شاهرودی؟ حتمآ بسيار ساخته ايد. آيا زمان آن نرسيده است که چند آجر ديگر هم روی آن بنای بلند طلايی برج آخرت خود بگذاريد؟ اين را نمی گويم که انسانيت را يادآوری کنم، که هر چه باشد در برابر توانايی و مقام شما، اکنون من همان جوان خام روزنامه بدست بيش نمی نمايم. می گويند "قدرت" چشم ها را می بندد و گوش ها را کر می کند. شايد به همين دليل است که روزنامه نگار هرگز در پی دستيابی به قدرت سياسی نمی رود. چرا که اگر گوش و چشم روزنامه نگار هم بسته شود بر سر جامعه چه خواهد آمد، و عنصر اصلی اطلاع رسانی چه خواهد شد؟ بار ديگر از مانا نيستانی می گويم، که حتی خداوند هم گواهی می دهد که از سياست به دور است، و هرگز در طول فعاليت شانزده ساله مطبوعاتی خود فعال سياسی نبوده و تا به آنجا که می دانم به اين کارعلاقه ای هم نشان نداده است. پدرش، منوچهر نيستانی اهل کرمان بود. شهری که در سال ۱۱۸۷ زير سم اسبان ترکان متجاوز نابود گشت و تا ساليان متمادی زير سلطه ترکان سلجوقی قرار داشت. اکنون ترکان با کرمانيان، تهرانی و کرد، آبادانی و گيلانی با هم هيچ دشمنی ندارد. اگر هم اندکی پای خود را فراتر از مرزهای وطن خود بگذاريم به وضوح می توان مشاهده کرد که همان يونان، يا حتی جهان عرب که عامل نابودی فرهنگ ما، در آتش سوختن کتابخانه هايمان و کشتار زنان و مردان پاک ايرانمان شده اند اکنون با ما مخالفت و دشمنی ندارد. چرا که روزگار ديگر روبه تغيير و پيشرفت است، دشمنی های قومی و قبيله ای ديگر معنا ندارد، و هر انسان معقول به اين امر يقين آورده است. چند روز گذشته يکی از خواننده هايم که بر حسب اتفاق اهل آذربايجان است برايم نامه ای تنظيم کرد که در آن آمده بود: "اعتراض به اين کاريکاتور اعتراض به مانا نيستانی نيست، بلکه اعتراض به فضايی است که از زمان جنگ هرات در ايران بوجود آمده است". شما به من بگوييد نقش مانا نيستانی در جنگ هرات چه بود؟ نقش ديگر روزنامه نگاران را در جنگ مغان چطور می شود توجيه کرد؟ آيا همين "روزنامه نگار" بودن کافی است تا بار هر چه جنگ و اختلاف است بر خانه ذهنمان آوار شود؟ آقای شاهرودی، اگر مساله امروز ما بر سر لشکرکشی تيمور، ايلخانان مغول، تصرف بغداد و جنگ هرات است، و ما هنوز به خاطر آن مردمان را به زندان می اندازيم، بسيار از زمانه دور گام برداشته ايم. آقای شاهرودی، اين امر واضح بايد قانونآ ثابت شود که مانا نيستانی، و هيچ روزنامه نگار سياسی و غير سياسی موافق يا مخالف دولت جمهوری اسلامی نقشی در تفرقه اندازی تاريخی در ميان قبايل ايران ندارد و نخواهد داشت. اگر می انديشيد که يک روزنامه نگار تا به اين اندازه قدرت دارد که با يک خط نوشته يا طرح خود جامعه ای نه، کشوری را به تفرقه بيندازد بگوييد تا بدانيم و به توانايی خود مفتخر باشيم، شايد بشود از اين قدرت برای سازندگی استفاده کرد اگر تا به اين اندازه کارامد است. آقای شاهرودی، روزگار به سرعت می گذرد. روزهای بسياری را در انتظار گذرانده ام. روزهای بسياری را فراموش کرده ام که در کدام خيابان راه می روم و به کدام زبان سخن می گويم. در زمان کودکی، تنها خواسته ام انتشار مقاله هايم بود. امروز، بسياری معتقدند که من هر چه می خواستم بدست آورده ام. وليکن هنوز يک نقطه از وجود من خالی است، که شايد در اميد کرم شما آن هم ناپديد شود. اکنون تنها خواسته من آزادی مردی است که فراموش شده است. موجود دوپايی که هيچ کس از او نمی گويد. مردی که قربانی تخلف تاريخ شده است و تاوان اشتباهات وطن فروشان قرن دوازدهم را در سال هزار و سيصد و هشتاد و پنج، در زندان اوين پس می دهد. آقای شاهرودی، بگذاريد شما عامل آزادی مانا نيستانی باشيد. بگذاريد مانا نيستانی آجری باشد، خبری باشد برای يک لحظه آرامش انديشه افرادی که دوستش دارند. اگر مانا نيستانی دشمن و تفرقه انداز است، اگر روزنامه نگار جنايت کار است، بگذاريد دشمنانتان بياموزند. رسم است در آيين پهلوانی پيش از آنکه خنجر را در سينه کسی فرو کنند در چشمهايش می نگرند. شما، مرد ميدان رزميده دست، نفست را رخصتی کن.

 

با احترام،

ماری مهرمند

پاييز ۱۳۸۷

/ 9 نظر / 11 بازدید
یاسمین

تو را به خدا ننویس می باشد، غلطه حالا بقيه اش هيچی

آبی آسمونی

خانم مهرمند عزيز بسيار خوشحال شدم که دوباره دست به قلم برده ايد و اين بار باز هم برای يک امر بسيار پر اهميت که تقريبآ فراموش شده است.نامه شما برای شاهرودی مقاومت شما و قدرت جذاب قلم شما را بار ديگر اثبات می کند.شما که هيچگاه اهل مکتب تفکيک نبوده ايد را هميشه ستوده ام.اگر هم بنا بر ازادی مانا نيستانی باشد به خاطر همين دست نوشته ها و نامه ها خواهد بود. در این راه برايتان ارزوی موفقيت دارم.

بيلی و من

سلام نمی شود به اين مطلب شما لينک حداگانه داد. هنوز درستش نکرده ايد.

علیرضا

سلام خانم مهرمند خوشحالم که می نویسید هر چند با فاصله. با ارزوی موفقیت برای شما

شهرام

سلام خانم مهرمند عزيز دست شما درد نکند که زديد به مرکز خال.دست شما را بايد بوسيد که قلم طلاييتان را به مصرف خير برده ايد.دست شما درد نکند.آزادی مانا نيستانی را انسانهای آزاده ای چون شما خريده ايد.دست شما درد نکند.زبانم را بند آورده ايد.

علی

ماری جان سلام.عجب چيزی نوشتی دوست عزيز خوب خودم.کاش که وقتی به دستشان رسيد به نتيجه ای برسد.می دونم که چقدر زحمتش را کشيدی.خيلی دوستت دارم و خوشحالم که می شناسمت.بهت افتخار می کنم چون انسان بزرگی هستی و قلب تو رو هيچ کسی توی اين دنيا نداره.خدارو شکر که ديشب رو رفتی و يک هوايی می خوری.مراقب خودت باش و مرسی که به فکرم بودی و اين همه راه اون شب اومدی بيمارستان.دمت گرم عزيز جون،قلمت را مثل هميشه خيلی دوست دارم.می بينمت به زودی.اميدوارم که مانا هم به زودی خلاص بشه.

علي

سلام.مرا که به خاطر داری. نامه ات را خواندم.درد و رنجی که داری از حرف حرف آن ميباريد.گرچه گاه جز نوشتن راهی نيست اما چگونه با موجوداتی که زبانت را نمی فهمند سخن ميگويی.اينها که برايشان ميخوانی ياسين است دوست من. راستی من زنده ام!!

Nikahang Kowsar

ای تنبل!

عليرضا

سلام دوست گل اقایی عزیزمیدونی وب بسیار جالب و جذابی داری و مطالب خوبی در ان قرار دادی اگه خواستی به کلبه گل پسری من هم سر بزن خوشحالم میکنی خوب تا بعد [بدرود]