قطار سبز (۵)

الان ساعت ۲:۳۰ است. قطار کم کم دارد حرکت می کند. هوا گرم تر از آن است که بشود فکرش را کرد. هنوز کولرها را روشن نکردند. از زير يک تونل رد می شويم. مينا از کوپه بيرون می رود تا درباره کولرها بپرسد: گفتند الان روشن می کنيم.

هنوز کولرها را روشن نکردند. من و دخترهای داخل کوپه چند دست ورق بازی می کنيم تا گرمای هوا را فراموش کنيم، ولی نمی شود! سه دست بازی کرديم. من بردم. احتمالآ تا دست آخر، کولرها را هم روشن می کنند!

                                                ****

هفت دست ورق بازی کرديم. شش دست را من بردم. تنها کسی بودم که پيش از بازی کری نخواندم!!

هنوز هم کولرها را روشن نکردند.

يکی از کارمندان قطار در راهرو است. می پرسيم که قطار چرا انقدر آهسته می رود؟

می گويد: خب ديگه!

مينا می گويد: اگه پياده می رفتيم که زودتر می رسيديم!

می گويد: صلاح کار خود خسروان دانند!

جواب نمی دهيم. من و کيميا، يکی از دخترهای داخل کوپه، پرده های سبز نزديک پنجره مان را می کشيم تا آفتاب به داخل کوپه نيايد. تا الان از ۱۲ تونل گذشته ايم و اين پانزدهمين تونل است. کولرها را روشن کردند چون حرکت قطار تندتر شده. داخل کوپه زياد تاريک نيست و نور آفتاب از لای پرده سايه قشنگی درست کرده. مينا روزنامه همشهری را که مال ديروز است می خواند. امروز هم مثل روز گذشته نهار را با بدبختی خريديم. جوجه کباب، برنج، ماست، سوپ و نوشابه. من جوجه کباب و سوپ خوردم. جالب است که هيچ چيز اين قطار آن طور که بايد باشد نيست!

  1. بليت ما همراه با غذا بود ولی ما اينجا غذا را می خريم. با قيمت سه برابر.
  2. خبری از رستوران مجللی که در کاتالوگ قطار معرفی شده بود نيست.
  3. کوپه ها کاملآ با عکسی که در کاتالوگ چاپ شده اند مغايرت دارند.
  4. وضعيت کولرها نا مشخص و هوای داخل قطار غير قابل تحمل است.
  5. بر خلاف آنچه به ما گفته اند، حرکت قطار به طرز وحشتناکی آهسته است.

تا الان از زير ۱۸ تونل گذشته ايم.

                                                ****

۹ دقيقه مانده به ۵ بعد از ظهر و ما در مرز ترکيه هستيم. قطار هنوز هم آرام می رود و توقف ناگهانی می کند. يعنی ۳ دقيقه توقف و ۲ دقيقه حرکت. ولی هنوز توقف کامل نکرده ايم. زمين ترک خورده و پرچم قرمز ترکيه در همه جا افراشته شده. چند تا از مردان نظامی ترکيه با لباس فرم نظامی ايستاده اند.

الان ساعت ۶:۱۶ است. ما از ساعت ۵:۱۷ اينجا هستيم. خيلی ما را معطل کردند.

وارد اتاق کوچکی می شويم که بايد پاسپورت ها را بدهيم. خيلی شلوغ است. مينا جلو می ايستد تا اگر اسمش را صدا زدند پاسپورت را بگيرد. من هم می روم بنشينم.

صندلی ها سه تا است. البته سه تا هم پشتش است. از سمت راست که بشماريم من روی آخرين صندلی نشستم. يک لحظه برگشتم تا پشت سرم را ببينم، زنی که پشت سرم نشسته گفت: خسته نباشی خانوم!

تعجب کردم که چطور مرا می شناسد که فهميدم اين، همان زنی است که در ايستگاه سلماس درباره داستانم پرسيد. می پرسد: ترکی بلدی؟ می گويم: تقريبآ. حرفها را می فهمم ولی خوب حرف نمی زنم. می پرسد: استانبول می ری؟  می گويم: نه. آنکارا. شما چی؟ می گويد: من استانبول ميرم. برادرم اونجاست. می گويم: آهان!

                                                ****

می گويند افرادی که چمدان به بار داده اند بايد بروند و بارنامه را نشان بدهند. مينا دارد جلوتر می رود. از اينجا تا واگن آخر که واگن بار است خيلی راه دراز و سختی است. زمين پر از سنگهای ريز و درشت و خاک است. پيش از اينکه بقيه مسافرها بخواهند بارنامه بياورند، مينا به واگن آخر رسيده و برگشته!

اينجا يک پليس هست که مدتی است زوم کرده روی مينا!

مينا هر از گاهی به سمت من بر ميگردد و می گويد: تو نمی خواد بيای.

ولی من دنبالش می روم. به پايش نمی رسم چون تقريبآ می دود و من هم حوصله دويدن ندارم! چند نفر از مسافرها، کيلومترها پشت سر ما راه می روند و بارنامه هايشان را در دست گرفته اند. آنها هم به پای مينا نمی رسند!

پانزده دقيقه بعد:

تمام اين راه پر از سنگ و خاک را برگشتيم!! به مينا گفتند که چون فقط يک ساک به بار داده لازم نبود بيايد اينجا! اين يعنی نهايت حال گيری!!

پليسی که زوم کرده روی مينا، هنوز هم دنبالش می گردد! ما در کوپه هستيم و از پنجره راهرو می توانيم بيرون را ببينيم. پليس همچنان روبه روی کوپه ما رژه می رود و از بيرون، به داخل کوپه نگاه می کند!

کيميا می گويد: مينا جون بيا يه خداحافظی ازش بکن که دلش نشکنه!

مينا می گويد: ...ترک پدر سگ حمال!!

                                                ****

از الاغ هم يواش تر ميره! اين جمله را همه می گويند. اعصاب همه خرد شده.

ساعت ۹:۳۲ است و ما در ايستگاه توقف کرديم. به ما گفتند که دوباره حرکت می کنيم و به طرف اسکله وان  می رويم. نيم ساعت گذشته ولی هنوز حرکت نکرديم. هوا خيلی گرم است و چون قطار هنوز راه نيفتاده کولرها هم خاموش است. ما با روزنامه همشهری بادبزن درست کرده ايم و خودمان را باد می زنيم. حالا بهتر شد!

بچه ها داخل کوپه لباس هايشان را عوض کردند و بعد از اتمام عمليات هفت قلم آرايش (!) رفتند به کوپه بغلی، پيش اعضای خانوادشان.

به طرف اسکله وان به راه افتاديم. می گويند يک ربع تا بيست دقيقه راه است.

ما از داخل کوپه مان مردم را می بينيم که به طرف واگن يک می دوند. از يکی از مردها می پرسيم: اينا کجا دارن می رن؟!

می گويد: به واگن يک. می پرسيم: مگه واگن يک چه خبره؟! جواب می دهد: می خوان وقتی به اسکله رسيديم زود بروند جا بگيرند.

و رفت که جا بگيرد! ما هم می رويم. چون همه رفته اند.

                                                                              ...ادامه دارد

/ 7 نظر / 14 بازدید
nafses

سلام از وبلاگ زيباتون لذت بردم اگر وقت کردی به ما هم يه سری بزن !

sepehr

واگن يک چه خبره؟! دلم می خواد بدونم...

Ali Pahlevan

اين خواننده پر و پا قرص وبلاگت اومد!! زودتر بنويس که خيلی جالب شده. جالب تر شده.

payam

خيلی هيجان انگيز شده. زود باش بنويس! منتظرم.

farzam

خيلی هيجان انگيزه! عجب سفری!

amirhesam

داستان های قبلی بخونم .....حتما نظر مو ميگم

nima

هنوزم منتظر باقيش می مونم و بازهم جالبه . سری هم به من افسرده بزن !