قطار سبز (۴)

تمام شد!

پاسپورت را گرفتيم و رفتيم بيرون. چقدر شلوغ بود!

آفتاب خيلی زياد است ولی هوا گرم نيست. من و مينا جايی در سايه پيدا کرديم و نشستيم.

الان يک گروه ( دو مرد و دو زن ) آمدند و کنار ما نشستند. حدود ۵۵-۶۰ سال دارند. قيافه و تیپ عجيبی دارند. مردی که کنار من نشسته خيلی چاخان است! با آب و تاب تمام تعريف می کند:

« جوون که بودم...مثل اين جوونای امروزی نبوديم که يه استکان عرق می خورن بی هوش می شن! ما سه ليتر مينداختيم بالا، انگار آب خورديم!! يه بار با رفقا وقتی ديديم حوصله نداريم و بيکاريم، گفتيم بريم يه جای خوب! يکی از بچه ها گفت بريم شمال. گفتيم نه بابا، شمال کيلو چند؟! بزن بريم خارج از کشور! آقا خلاصه بعد از يه مدت يکی کار ما رو درست کرد که بريم يونان. بهمون گفتن که بايد تحمل داشته باشين چون سفر سخته و اينا! ما هم که جوون بوديم، نه مثل اين جوونای امروزی...گفتيم آقا بريم! ما آماده شديم برای سفر. بطری های سه ليتری عرق هم که شده بود خون ما!! بايد می برديم! کلی بار کرديم. وقتی رسيديم پيش طرفی که قرار بود ما رو رد کنه، يارو گفت که اين همه بار رو که نمی شه ببرين. ما گفتيم می بريم! خلاصه از راه کوه و کمر رفتيم يونان. قاچاق. آقای ما هم گفته بود هر جا می ری برو، ولی بعدش که بر گشتی به من بگو که اطلاع داشته باشم!! »

آنها بعد از مدتی خالی بندی و تاييد يکديگر از اينجا رفتند. و حالا يک زن و مرد ترک که سر و وضع کثيفی دارند کنار ما نشسته اند. با خودم فکر می کنم که در سفر چقدر ادمهای عجيب می بينم! آدمهايی که هر کدام از زندگی استدلالی دارند و همه آنها برای من جالب هستند. همه آنها با تمام استدلالها، عقايد، خاطرات و حتی خالی بندی ها! زندگی هر انسان يک داستان بزرگ است. خدايا...به من عمر پانصد ساله بده!

زنی از من می پرسد: چی می نويسی؟

جواب می دهم: داستان سفر.

- هميشه می نويسی؟

+ بله.

- پس نويسنده ای؟!

+ اگه بشه اسمم را گذاشت نويسنده...بله. البته با وجود مردان بزرگی مثل ويکتور هوگو و زنان بزرگی مثل اوريانا فالاچی، فکر نمی کنم بشه اسمم را نويسنده گذاشت. البته اگر منظورتان از نويسنده کسی است که چيز می نويسد و چاپ می کند، بله، من از آن نظر نويسنده ام!

- آفرين! از ما هم بنويس!

                                                ****

يکی از درهای قطار را باز کردند و گفته اند که همه بايد از همين در وارد شوند. ما آمديم همانجا که پاسپورتها را چک کردند. (پاسگاه مرکزی يگان انتظامی راه آهن ايران- آذربايجان غربی)

کنار در قطار اجتماع بزرگی از مردم ايستاده اند و قرار است که اين همه انسان از همين يک در وارد قطار شوند. با گوسفند ها هم چنين رفتاری نمی کنند. ما منتظريم تا افرادی که کنار در جمع شده اند وارد قطار شوند. وقتی خلوت شد ما هم می رويم.

                                                                              ...ادامه دارد

/ 6 نظر / 8 بازدید
.

agar oriyana falachy ro be onvane yek journalist hesab konim,besyar chire daste valy be onvane nevisande,fekr mikonam virginia volf ya agatha cristy az oon nevisandegan be htary bashan.matlab kheily jaleby neveshty.

Dr.A.S... Leo

ميبينم که شما هم سفرنامه مينويسين! اونم به ترکيه! منم دارم راپورتای سفر به بمو مينويسم! بهم سر بزن!

فرزان

سفر نامه ی خوبی رو داری ادامه ميدی...فقط يه ذره بيشترش کن ...به من هم سر بزن يه نقد فيلم نوشتم

farhad

salam be mari khanome gol va golab in dastane akhari ke neveshti khaili ba maze boood sharmande ke man dir omadam pishet akhe tze az abo gel dar omdam vase hamin khoshhal misham bazam biay shab bekhir

علی

سلام.چند وقتی بود فرصت کم داشتم.هنوز قطار ۳ و ۴ زا نخوندم.الان ميخوام بخونم.تا بعد...