مکزيک، آبادان، تهران

خيلی وقت بود که آن گلهای سرخ را اين طور نديده بودم. همه شان را در يک دسته گرد هم آورده بود و دورشان را زرورقی بی رنگ چسبانده بود، طوری که قطره های ريز آب را می شد روی آن ديد. ساده، بی هيچ روبان قرمز و صورتی و آن سيم های دردآور که به طور معمول دور ساقه هايشان محکم می بندند. و زيبا، درست مثل گلهای سرخ آن مرد گل فروش در ميدان ونک، که يک روز پنجاه شاخه گل از او خريدم. و هرگز برق چشمهايش را يادم نمی رود که از درون به من می گفت تنها مشتری گلهايش هستم.

و تنها تو می دانی که آن روز با چه رنجی آن شاخه های بلند گل سرخ را از ميدان ونک تا پاسداران آوردم. و هرگز چهره آن مرد را در تاکسی فراموش نمی کنم، و چهره همه آن آدمها را در خيابان که در دل می گفتند: عجب مرد دست و دلبازی است که اين گلها را به اين دختر هديه کرده! و گاه هم لبخندی شاد می زدند و از چشمهايشان واضح بود که می گفتند: عجب دختر خوشبختی!

و تنها تو می دانستی که من اين گلها را برای چه کسی خريدم. آری تنها تو می دانستی که هيچ مردی به اين اندازه دست و دلبازی پيدا نمی شود! آن روز هرطور که بود آن گلها را به خانه بردم. و حالا در اين بيابان، من در اين اختراع کهن بشری نشسته ام، دوربين عکاسی در دستانم می چرخد و اين  اختراع کهن بشری به او نزديک و نزديکتر می شود. به سوی همان مردی که دسته گلهای سرخ را به زيبايی گرد هم آورده بود و دورشان را زرورقی بی رنگ چسبانده بود. اکنون هيچ تفاوتی وجود ندارد که اين مرد اهل مکزيک است و او اهل کردستان، آبادان، آذربايجان....اکنون تنها آن گلهای سرخ اهميت دارند که دانش ژنتيک و محدوده جغرافيايی آنها را با هم دشمن نمی کند. و دوربين همچنان در دستانم می چرخد. ثانيه ها به تندی می گذرند و لحظه ها بيشتر از هميشه ارزش دارند. اين تکه آهنی که رويش نشسته ام با سرعت مناسب برای عکاسی حرکت می کند. دکمه را فشار می دهم، و شاد برای گل فروش دست تگان می دهم، سپس به دوربين نگاه می کنم و...

فيلم در دوربين نچرخيده بود...

 

ـ برای مرداد گرم تهران، گل فروش ميدان ونک و همپای خيابانگردی های من.

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدعلی

خانم مهرمند سايت شما در ايران فيلتر شده است و صفحه پيام ها هم به زحمت باز می شود.من از ابادان هستم و فقط يک باز تهران رفتم و ميدان ونک را نميشناسم ولی نوشته شما من را به تهران برد و من خوشحالم چون که تهران را خيلی دوست دارم.ارادتمند شما،محمدعلی فدايی

Mosatafa june mamanesh

آفرين بابا يه چيزی هم در مورده انتخاباتايران بگو چيز خوب نه بگی شرکت نکنين باز

sepehr

سلام .... وبلاگ قشنگی دارين ... به منم سر بزنين :D ( ببين اينقدر نديدمت که ديگه يادم داره ميره که ميشناسمت)

Arash

خانم مهرمند اين نوشته شما را که خواندم تصوير آن مرد گل فروش امد جلوی چشمهايم. اين گلفروشهای خيابانی زيباترين گلها را در دستهايشان دارند و کسی خريدارشان نيست.

Arash

به نظر من اين نوشته شما بسيار متفاوت با نوشته های دیگرتان بود که خیلی از عمق و فلسفه وجود انسان سخن برده می شد و انسان را با درون خویش اشنا می کرد ولی با وجود اين زيبايی خاص و سادگی لفظ مطبوع و دلنشينی را در برداشت که خواننده را هوشيار، شاد و در عین حال غمگین می کرد. خوشحالم که هنوز هستيد و می نويسيد.با اميد حظور دوبارتان در ايران.

بامداد

گلها مرز را نمی شناسند درست گلها بی هيچ توقع زيباييشان را به نمايش ميگذراند درست ولی آدمها چه؟ گلها را ميچينند و به زنجير ميکشند و آخرش هم که ديگر خودت ميدانی که چه آسان زير پا له ميکنند ولی آن مرد آن زن يا دخترک فرقی هم نمي کند طراوت را به بيابان هديه می کنند و لبخندی ساده را بر لبان خود دارند و لی با آن همه درد مانده بر دلشان شادند که شايد اين گلها به دستان پر از مهری در همين گوشه و کنار نميدانم کدام کوچه شهرمان برسد

zemestan

bad az modatha bargashtam,va didam ke hanoozam inja mishe neshoonehayi az toro peida kard. Roozi ke bejonbad nafase bade bahari,bini ke golo sabze karan ta be karan ast

.

به رفسنجانی رای بديد

maryam

وبلاگت خيلی جالبه......................پيشم بيا...