قطار سبز (۳)

الان ساعت ۸:۳۶ است و ما از توقف پانزده دقيقه ای در تبريز برگشتيم. قطار قرار بود ساعت ۸:۳۰ حرکت کند ولی هنوز حرکت نکرده. هم کوپه ای های ما هنوز نيامده اند.

الان ساعت۹:۰۵ است و قطار با يک ساعت تاخير، حرکت آرام خود را آغاز کرد. هنوز در تبريز هستيم صدای حرکت قطار مثل آهنگهای راک است!

الان يک کشاورز با کلاه حصيری مشغول به کار است. اينجا زمين های بزرگ را به چند بخش مساوی تقسيم کرده اند و در آن کلم و کاهو کاشته اند. جلوتر يک پل کهنه آجری هم هست که از آن تنها دو قسمت ابتدا و انتها باقی مانده و همه آن خراب شده و به پايين ريخته.

مناظری که الان از آنها عبور می کنيم فقط بيابان است. خشک خشک. البته بوته های سبز کوچکی هم روی خاک ديده می شود.

قطار خيلی آهسته حرکت می کند. مينا می گويد حتی ماشين های عهد بوق هم انقدر يواش نمی روند! هم کوپه ای های ما هنوز نيامده اند. و من خوشحالم که نيامده اند، چون زياد حرف می زنند. آنها با ۱۶ نفر از اعضای خانواده شان آمده اند و همه چيز با خود آورده اند. از حبوبات گرفته تا کره و پنير و گونی برنج!!!!(يک سوپر مارکت کاملآ مجهز!) احتمالآ الان هم در کوپه با ديگر همسفرانشان هستند. من و مينا تنها هستيم و کسی ما را تحويل نمی گيرد!!

گاو و گوسفندهای زيادی در راه هستند. همه آنها لاغرند. قطار هنوز هم آهسته می رود. حوصله همه سر رفته. مينا به فکر رسيدن و برگشتن است و من در فکر چاپ کتاب...

اتوبوس سه برابر قطار سرعت دارد. شايد اگر با اتوبوس می رفتيم بهتر بود. مطمئن هستم که زودتر می رسيديم.

اينجا ايستگاه صوفيان است ولی قطار توقف ندارد. ما الان از زير چهارمين پلی که بر سر راهمان بود گذشتيم. درختچه های مو اينجا زياد هستند. نمی دانم کجا هستيم، ولی هنوز به شهری نرسيده ايم. اينجا يک آبادی دور افتاده است که درختهای نسبتآ سبز آن از پشت پنجره قطار ديده می شود. هيچ موجود زنده ای اينجا رفت و آمد ندارد. فکر می کنم اين درختچه ها همه خود رو هستند.

الان از يک مزرعه بزرگ آفتاب گردان گذشتيم. محو تماشای اين صحنه بودم که به ياد يک تابلوی نقاشی افتادم. تابلويی از يک مزرعه آفتاب گردان. هيچ وقت از نزديک يک مزرعه آفتاب گردان نديده بودم.

کمی جلوتر می رويم. با همان حرکت آهسته.

کشاورزی بيل به دست به سمت جنوب می رود. زمين زراعی بسيار بزرگی را می بينم که شخم زده شده ولی خالی است و فقط يک مترسک کهنه نگهبان آن است. مترسکی که هيچ کلاغی روی آن ننشسته. از هر جا می گذريم منظره تازه ای دارد. الان دوباره به زمين های خشک رسيده ايم. دو بچه ۵-۶ ساله در راهروی قطار می دوند.

الان ساعت ۱:۳۲ است و ما درست يک ساعت و نيم است که در ايستگاه سلماس توقف کرديم. ابتدا وارد صف شديم تا پاسپورتها را نشان بدهيم تا مهر بزنند. صف خيلی شلوغ بود. چند زن ترک پشت ما ايستاده بودند و احتمالآ فکر می کردند اگر با هيکل های تنومندشان به ما فشار وارد کنند، زودتر به جلوی صف می رسند!!

                                                                              ...ادامه دارد

/ 10 نظر / 8 بازدید
Parviz

As soon as I read one, I am looking for the next. The train is so slow that made me also tired. Nice work Mary. Talk to you later. Take care.

دنياي فلش

از اينکه به وبلاگ من سر زدی متشکرم به زودی کارم را شروع می کنم

Ali

عالی! عالی! هيچ وقت از خوندن نوشته هات خسته نمی شم.

Farzam

داستان جالبی است که منو برای خواندن ادامه ترغيب می کند. نويسنده خوبی هستی. اميدوارم کاراتو چاپ کنند.

milad

نويسنده خوبی هستی و خيلی خوب می نويسی. داستانت خيلی قشنگه.

payam

بابا يه ناشر بياد اينو کشف کنه!! اين رفيق ما از دست رفت! آفرين ماری! عالی بود!

.

be nazar man[age mohem bashe]vaghty mikhay ye sahnaro tosif kony,ya yekam behesh balo par bede[valy az vagheiyatdoor nashe] ya inke ye joory ke adam oon sahnaro betoone rahat tar dark kone.vly kolan webloge khooby dary.

farzan

نوشته قشنگی بودیا بهتر بگم سفرنامه ی خوبی ! <منتظر به روز شدنت هستم موفق باشی ....به من هم سر بزن

Asghar nazemi

سلام - امروز باماست . به دنبال فردای که وجود ندارد مباش .