مرز بازرگان (۳)

در شهر ميانه:

اينجا هتل خيام است.

تمام مسافران خسته هستند. زمين هتل خيام از سنگ های سپيد و کرم رنگ پوشيده شده و فرش قرمز رنگ بزرگی تمام سالن هتل را پوشانده است. چند دقيقه پيش شام خورديم. ساندويچ مرغ با نعنا. خوشمزه بود. پس از شام، با مينا رفتيم تا کمی قدم بزنيم. ولی خاک در چشم مينا رفت و هنوز هم درد می کند.

***

اکنون ساعت ۹:۲۵ شب است. ما از ساعت دو بعد از ظهر تا حالا در راه هستيم ولی من هيچ احساس خستگی نمی کنم. ما از روستای آپاچی و شهرهای تبريز و مرند هم گذشته ايم و اکنون در مرز بازرگان هستيم.

هوا تاريک است و هيچ چراغ روشنی ديده نمی شود. من از پنجره به تاريکی بيرون خيره شده ام و در سياهی، در جستجوی نقطه روشنی می گردم. شايد نوری، هر چند کم سو، به من بگويد که کجا هستيم. در اين تاريکی، به سختی اتاقکی می بينم که دو سرباز در آن قدم می زنند. نمی دانم به کجا می گويند "مرز"، ولی هر چه هست، به نظر می آيد اينجا "مرز" باشد. اتوبوس توقف می کند، درها باز می شوند و جمعيت زيادی از مردان به داخل اتوبوس هجوم می آورند. نمی دانم اينها اينجا چه می خواهند. هر چه هست، همه تعجب کرده اند. هر لحظه که می گذرد تعداد آنها زيادتر می شود.

***

دلار...دلار...لير ترکيه...ريال...دلار...

دلار فروش ها. آنها همه جا هستند! مينا می گويد اينها مثل دزدهای سر گردنه می مانند!

چند دقيقه ای که گذشت، دلار فروش ها را به زور از اتوبوس خارج کردند. ولی پيش از اينکه به حرکتمان ادامه دهيم، پليس های مرز ما را متوقف کردند. همه از يکديگر می پرسند چه شده است. ولی هيچ کس نمی داند. اينجا همچنان همان تاريکی حکم می راند. و تنها نوری که در فاصله نه چندان دوری سو سو می زند، چراغ نفتی اتاقک سربازان است. صدای آدمهای اطراف می آيد که می گويند: "اينجا مرز است ديگر". و ديگران که با اضطراب می گويند: "پس چرا حرکت نمی کنيم؟"

هر کس به نوعی ترسيده است. و شايد همين ترس،‌ اينچنين سکوت سنگينی را به ارمغان آورده.

لحظه ای که گذشت، راننده اتوبوس و کمک راننده اش به اتوبوس بازگشتند. ولی به جای اينکه مستقيم به سمت مرز بروند، دور زدند.

 

                                                  ادامه دارد...

/ 9 نظر / 5 بازدید
mina

mary jan safarhaye ziadi ba man dashti khandeh va geryehaye ziadi ba ham dashtim.tajrobehaye ziadi ra baham kasb kardim,gahi raftan be gozashteh tars avar va gahi shadi bakhsh ast .be har soorat ba ham boodan ra ba hich chiz dar donya avaz nemikonamva omidvaram baz ham safarhaye bishtari ba ham tajrobeh konim

Mehdi

خيلی قشنگ و هيجان انگیز بود. من که واقعآ لذت بردم. آنجا که گفته بودی جمعيت زيادی از مردان به داخل اتوبوس هجوم می آورند من خيلی ترسيدم! دمت گرم خانم مهرمند. منتظر ادامه هستيم.

علی

سلام ماری جان.متاسفانه اينقدر عجله و کارهای ناتمام دارم که فرصت نميکنم بلاگت را بخوانم فقط برای خداحافظی آمدم چون از ۲ روز ديگر عازم سربازی(۲ ماه آموزشی در کرج) هستم. از پس از آن بی خبرم.فعلا...

كوروش

طرز نوشتنت آدم رو پای مانيتور ميخکوب ميکنه. كم، گزيده و پر از هيجان. راستي چاقوي 8 هزارو هفتصد تومني رو خريديد يا نه؟ (براي مخاطب مهمه كه بدونه مخصوصا مخاطب فضولي مثل من D: )

khaldarha

وب باحالی داری.به منم سر بزن.(شاد باش)

ATENA

vay mary jan in ghesmatesh kami hayejan angiz bood baz ham edame bede bi sabrane montazere edameash hastam

sepehr

سلام ... چطوری ... بابا مارو که ديگه شما قابل نميدونين ميرين با الکس و ديويد و جک و اينا حرف ميزنين .... منتظر ادامه داستان ( نوشته )هستم ....

سارا

منتظر بقيه اش می مونم

اکبر

بسيار زيبا و هيجان انگيز است. منتظر ادامه هستيم خانم مهرمند. از آبادان برايتان می نويسم و هميشه نوشته هايتان را می خوانم.کاش باز هم اينجا بوديد و در گل آقا نوشته هايتان را می خوانديم.نمی دانم چرا گل آقا به آبادان نيامد و گرنه من شما را ملاقات می کردم و از شما سوالی دارم که بپرسم.اميدوارم زودتر به ايران بياييد و به آبادان هم سری بزنيد.اينجا در آبادان خيلی ها شما را دوست دارند ولی خيلی از آنها کامپيوتر ندارند.