يک کيسه چیپس

يک کيسه چیپس را در يک بعد از ظهر خنک پاييزی،‌ آن زمان که گنجشک چه چه، و پسر همسايه عرعر می کرد، در خيابان خلوت، در راه يک لقمه نان بر دست گرفته و بر باريکِ زرد رنگ دندان زدم.

پسر همسايه طوطی اش را خورد و برای هميشه ساکت شد. سيب از دست تو افتاد به خاک، و آن لحظه بود که فهميدم چه کرده ام. من، آغاز يک حرکت سياسی بودم و خودم نمی دانستم. من؟! فکر می کردم يک کيسه چیپس، فقط يک کيسه چیپس است، نمی دانستم جناح چپ و راست و شمال غربی هم دارد! خواستم بروم وسط خيابان، کيسه چیپسم را قهرمانانه بالا بگيرم و فرياد بزنم: "آقايان! بگذاريد چیپسم را بخورم! من سياسی نيستم! از اين کارها هم منظوری ندارم جان شما!" ولی ديدم جامعه زنان دلخور می شود و حتی مادرمان نيز خواهد گفت که به جنس خود بد کرده ام. پس خواستم بروم وسط خيابان کيسه چیپسم را قهرمانانه بالا بگيرم و فرياد بزنم: "خانم ها! بگذاريد چیپسم را بخورم! من...!" ولی پيش از آنکه رشته افکارم را به عمل درآورم ماشين پست از انتهای خيابان آغاز کرد به بوق زدنی گوشخراش. خواستم بازگردم، خشمگين نظری بر او بيندازم و بگويم: "بی ناموس! در مملکت خارجه هم دست از اين بوق زدن ها بر نمی داری؟!" که ديدم پستچی مهربان آمده است. کيسه چیپس را رها کردم و به سمت اتومبيل سياهش دويدم. نگاهی به هيکل لاغر اندامم انداخت و گفت: "ای نويسنده زپرتی! تو با آن قيافه مشکوک و آن يقه تابلوی کت قهوه ای ات کاملآ واضح است که فکری در سر داری!" گفتم که: "کدام فکر، پستچی مهربان؟! من فقط منتظر رسيدن پاسخ وام دانشجويی ام هستم!" و او خشمناک پاسخ گفت: "از کيسه چیپست معلوم است! ای سياسی بدبخت! برو دنبال کاری که خرج فرزندانت درآيد!" آمدم بگويم: "کدام فرزند، پستچی مهربان؟!" ولی او پايش را گذاشت روی گاز و رفت. دست کردم در صندوق پست، و در ميان انبوه آگهی ها کاغذی ديدم به رنگ گلهای بنفشه، روی آن نوشته بود: "قلم به دست مزدور"! کاغذ را در جيب گذاشتم و انديشيدم: اين جمله بسيار قديمی شده است! ديگر کسی از اين حرفها نمی ترسد!

قدم در کوره راه تقدير نهادم و در ورودی خانه را با صدای جيرجير هميشگی اش بستم. کيف خاکی رنگ پر عظمت خود را روی صندلی چوبی گذاشته، کاغذهايم را بر ميز افکندم و به آغاز صدای دلنشين قهوه جوش که در سکوت خانه ام زارت زارت می کرد گوش جان سپردم. آنگاه پرده کرکره های بی قواره را کنار زده، بار ديگر انديشيدم پرده کرکره هم عجب اختراع نالطيفی است. و فنجان بزرگ قهوه ام را روی ميز گذاشتم، قلم به دست گرفته و روی کاغذ نگاشتم: "دولت امروز بايد بستری از اعتماد..." و پيش از آنکه ادامه اش را بنويسم متوجه حرکت مداوم جسمی سرخ رنگ بر فراسوی پنجره رو در رويم شدم. همسايه ام، مرد قاتل درختان، برايم پرچمی طراحی کرده است که روی آن نوشته های مبهمی نشان می داد: "از بهر نان، يا کفر جان؟" برخواستم، کاغذی بزرگ برداشته، روی آن نوشتم: "خاک بر سر بی هنرت"! و در برابر پنجره با خشم تکان دادم. پرده را تاريک کرد و رفت. هيچ هم نگفت. می دانستم که دوباره باز خواهد گشت، پس برای بدست آوردن لحظه ای آرامش، بساط نويسندگی را برای بار دوم جمع کرده، در کيف خاکی رنگ پر عظمت خود نهادم و به سوی معبدگاه هميشگی ره توشه کردم. تا کتابخانه دويست و هفتاد و هشت قدم راه بود. کاغذهايم را روی ميز هميشگی ام در کافه کتابخانه گذاشتم، قهوه ای ديگر سفارش دادم و بار ديگر قلم بدست گرفته، روی کاغذ نگاشتم: "دولت امروز بايد بستری از اعتماد..." ناگهان صدايی همچون نوای چرخ گوشت در چرخِ گوش چپم پيچيد. آن زمان بود که ديگر بار انديشيدم که تلفن همراه هم عجب اختراع ناجوانمردی است. پاسخ گوی او گشتم. سردبير از جريان مصاحبه ديروز و ستون هفتگی و غيره پرسش ها داشت فراوان. و من به ناچار، تا توانستم درجه فشار حنجره را پايين آورده، بدون جلب توجه اطرافيان، در سکوت مطلق کافه پاسخ گوی او شدم. جلسه پرسش و پاسخ مطبوعاتی که خاتمه يافت بار ديگر انديشيدم که چرا اين سردبير هم مرا در روز تعطيل هم رها نمی کند؟ با تفکر اين که ديگر به آرامش رسيده ام قلم روی کاغذ گرفته و نوشتم: "دولت امروز بايد بستری از..." که مرد چشم بادامی، که ميزی با من همسايه بود با نگاهی وحشت زده زمزمه کرد: "ای قهوه نوشِ مطبوعاتی! روزنامه نگار آس و پاس! نويسندگی می کنی؟! ستارگان گفته اند هفتم اين ماه روزنامه نگارانی چون تو در آتش خواهند سوخت!" با نگاهم به او فهماندم: "بی خيال ما! ستاره شناس!" و با اين انديشه که تا سه نشود، بازی نتوان نمود، بساط نويسندگی را باز هم در کيف خاکی رنگ پر عظمت خود نهاده و رفتم. در راه، آنتوان را ديدم با کاغذهای لوله شده اش که گفت: "چند روزنامه نگار را در ليست سياه گذاشته اند، وبلاگ نويس ها را هم می گيرند، مواظب خودت باش!" و دنباله اش آمد که: "ما می خواهيم برويم ايران، دست از سياست بردار! می آيند می گيرندت!" و من آهی کشيده، پاسخ گفتم: "دکتر! کسی نمی آيد مرا بگيرد! کسی اگر بخواهد زن بگيرد می رود يک زن پولدار می گيرد يا يک زن بی کار تا برايش پنج بچه پس بيندازد. کسی مرا می خواهد چه کار که بيايد بگيرد؟! اصلآ نمی دانم دنيای امروز چرا اينقدر بگير بگير شده است!" در خانه، به جستجوی لحظه ای عاری از سياست، روزنامه و چیپس، کاغذها را روی ميز نهاده، با خودکار سیاه همچون شب نگاشتم: "دولت امروز بايد بستری از اعتماد و..." که ناگهان مينا، با هيجان خود را انداخت روی مبل، کيسه چیپس در دست، جعبه جادو را روشن نموده و گفت:

"فوتبال شروع شد، بيا چیپس بخور!"

/ 9 نظر / 7 بازدید
آليوشا

اين مطلب، اوج نوشته‌هايی است که اخيرا انتقاد من نسبت به آن‌ها برانگيخته شده است. اما به خاطر مفصل‌بودنش، مشروح انتقادم را در صندوق ای‌-‌ميل‌ات دريافت خواهی کرد...

M A

سیاسی میشوی برای چه ؟ اصلا فرق سیاسی و اجتماعی چیست ؟ اصلا چرا اجتماعی ؟! فرق سیاسی و فرهنگی چیست ؟ کدام تمیزتر است ؟ کدام پول توش بیشتر است ؟ کدام بیشتر حال میدهد ؟ اصلا نخواستم، برو سیاسی شو کار فرهنگی بکن فقط جامعه رو خراب نکنی D:

Anti Feminism

خيلی مزخرف می نويسی ديوووونه!

Varand Musesian

شاهکار بود مثل هميشه.من که خيلی لذت بردم مخصوصآ بخشی که از همسايه قاتل درختها نوشته ايد که هم غمگين بود هم خنده دار.ارزو می کنم تا هيچ کس در هر شغلی که دارد ناچار به انجام هيچ کاری که دوست ندارد نشود. نوشته های شما این را به من ياد داد که زندگی يعنی جنگ و شکست و پيروزی.نوشته های شما و شخصيت خودتان خيلی چيزها به من ياد داد.

من

عالی بود... موفق و شاد باشيد

شهاب

کی ديگه جرات می کنه بره چیپس بخوره ؟!

محمد

خسته نباشید. من عاشق این سبک داستانها هستم. از خواندن مطلب تان بسیار لذت بردم بخصوص از قسمت دیدن و صحبت با پستچی. امیدوارم همیشه موفق و تن درست و پر انرژی و پویا باشید.

بكتاش آبتين

يه روز يه چیپسی بود که خيلی با حال بود .اولش همه تو تلويزيون ازش تعريف می کردن ( به به عجب سری ، عجب دمی ، پايی ) بعد از گذشت زمانی و با بالا گرفتن مسئله ی صلح آميز انرژی هسته ای يهو يه آقايی از پرسنل قديمی( لاري جو نی ) پريد وسط معرکه که آقايون و خانمها چیپس چی چيه میدین به این طفل معصوم ها !می خواین بچه هاتون سوسول بار بیان ؟ به بچه هاتون شير بدين بخورن !بعد شروع کردن به تبليغ برای شير که جگر بچه های اين نسل حال بياد و جيگر شير داشته باشن ! خلاصه جونم واسه تون بگه .... خانم تو رو خدا نزن اون کانال داریم سخنرانی می کنیم ! بابا چیپس و شير و وللش ، يکی استاد اسدی رو بچسبه !!!