برای باران حیدری
باران من
روزی بزرگ خواهی شد و این نامه را با سواد خود خواهی خواند. سوادی که الفبایش را از جیره خواران پلیدی که برای خود سازمان ساخته اند تا تو را "آموزش و پرورش" دهند می آموزی. همان کسانی که سالها کارشان این است تا هویت را از تو بگیرند. و تو روزی بزرگ خواهی شد, و با سواد خود که تو را از همه آدمیت تمیز می دهد این نامه را خواهی خواند. در میان کاغذهای بی ارزش, داستانها خواهی یافت و از زبان همسایه های بی کار قصه ها خواهی شندید. آن روز با زبانی که از مادر زیبایت, و با دانشی که از پدر قدرتمند ات آموخته ای خواهی گفت که "آن روزها من کودکی بودم..."
کودکی ات را در خیابان های غم انگیز شهر, دیوارهای کهنه و لبریز از شعار, در میان آلودگی زمین و آسمان, لابه لای عکس های عاشقانه ای که پدرت چشمهای تو را ثبت می کرد خواهی یافت و آن روز هنرمندانه چهره تیره این دیار را با دستهای توانگرت نقاشی خواهی کرد. آن وقت به این روزها نگاه کرده...با صدایی رسا, سربلند خواهی گفت که "آن روزها من کودکی بودم..."
باران من,
روزی بزرگ خواهی شد و این نامه را با سواد خود خواهی خواند. آن روز عاشق شده ای. عاشق خاکی که از لگدمال شدن دشمن داخلی خسته شده است. عاشق خاکی که دلباخته کودکانی چون توست, عاشق خاک کهنه ای که ریشه درختان سوخته اش هنوز هم به زمین چسبیده است. عاشق دیوارهای زخم خورده و چهره زشت و پوسیده مردانی که تو را می بینند. و آن وقت به رد سیاه زغال روی خانه های آجری نگاهی انداخته, به خود خواهی گفت که "این زندگی من است."
آری باران من, این خاک توست. روزی بزرگ خواهی شد و پاسخ همه چراهایی که در دل "نسیبه" هست شاید دستگیرت شود. آن روز به او برای صبرش افتخار خواهی کرد. و هر چه در چشمهای زیبایت اشک حلقه زند, شاید جوابی برای پرسش مشترک همه مردمان این سرزمین هنوز هم وجود نداشته باشد. ولی باران من, روزی بزرگ خواهی شد, و آن روز پدرت از آزادی برایت خواهد گفت, مادرت از دعاهای شبانه داستانها خواهد داشت و تو آن روز می فهمی که روزگاری زندان جای آدمهای بد نبود. آن روز, وقتی بزرگ شدی می شنوی که روزگاری در سرزمین تو, زندان چیزی به جز خانه دوم آدمهای نیک, راستگو و مهربان نبود. آن وقت پدرت از آزادی خواهد گفت, و همه چیز برایت معنایی تازه پیدا خواهد کرد. آن وقت به این پرده تاریک تاریخ کشورت نگاهی انداخته, خواهی گفت که "آن روزها من کودکی بودم..."
باران من,
هنگام جنگ, من کودکی بودم. این جنگ توست. این روزهای دلگیر, این شبهای بی پایان, این پیاده روهای پر از برگ های خشکیده, تمام این آب و خاک و خون...تمام این آسمان آلوده از آن توست. باران من, این جنگ از آن توست.
روزی بزرگ خواهی شد. آن روز پدرت امنیت را برایت تعریف می کند و مادرت از تلخ ترین ثانیه عمرش برایت قصه ها خواهد گفت. آن وقت معنی آن بعد از ظهر را که تصویر مرد میانسال چشم سیاه را با دستهای کوچکت بالا گرفتی و خندیدی خوب می فهمی.
آن روز می خواهم صورتت را ببینم. آن روز که با سواد خود نامه ام را خواندی می خواهم چشمهایت را با عکسی که امروز از تو به دیوار خانه ام آویزان است مقایسه کنم. می خواهم از امروزمان برایت بگویم. و اینکه پدرت یکی از مهربان ترین و معصوم ترین مردانی است که تا به امروز شناخته ام.
می خواهم تمام این روزها اصلآ در ذهن پاک تو ثبت نشود و تنها به یادت بماند که روزگاری در این خاک حرف زدن هم جرم بود. روزی بزرگ خواهی شد. آن روز شاید تلخی روزهای امروز به نتیجه ای برسد.
آن روز شاید از این همه سیاهی هیچ به جز روایت مردان و زنان آزاده باقی نمانده باشد. آن وقت به تصویر مُردگان امروز نگاه کرده، قصه همه کسانی را می خوانی که امروز از پدرت می نویسند. آن لحظه با افتخار، با صدایی رسا، سربلند خواهی گفت که "آن روزها من کودکی بودم..."
***
- به آرزوی آزادی هادی حیدری، مردی که اردیبهشت هفت سال پیش مرا برادر شد.
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸۸/٧/٢
شماره شش
"شماره شش" با کفش های سیاه واکس خورده منگوله دارش درازای خیابان پاستور را راه می رفت. هر از گاهی به پشت شانه هایش و آستین های پیراهن راه راه خاکستری اش نگاهی می انداخت و مطمن می شد تا همه بخش های لباسش سر جای خود باشد. به فضای نیمه خالی خیابان پشت سرش نگاهی می انداخت تا مطمن شود همه چیز سر جای خود باشد و هیچ نامردی از جای خود تکان نخورد.
"شماره شش" از برابر دانشگاه علم و صنعت با افتخار می گذشت و نیم نگاهی به دانشجوهای سال دوم, با لبخندی برنامه ریزی شده می انداخت و می گفت: "سلام".
"شماره شش" تازه داشت به فضای شلوغ شهر عادت می کرد و از دیدن این همه "آدمیت" همچنان چشمهایش باز مانده بود. هر چه باشد "شماره شش" اهل "خوار" بود, همان جا که به پایتخت انار و خربزه و گندم می فروخت. همان جا که پنبه های خوبی هم داشت. همان جا که "شماره شش" روزگاری آهنگری می کرد.
***
"شماره شش" سرش را برگرداند تا در آینه لبخند برنامه ریزی شده اش را که آن روز قرار بود تحویل مردم دهد در آینه تمرین کند. و تمام دروغ های واضحی را که از پیش روی پاره کاغذی نگاشته بود با خود برای بار هشتم خواند, مبادا صدایش بلرزد وقتی می خواند.
"شماره شش" از استکبار و ظلم بر جهانیان گفت و تا توانست تاریخ را انکار کرد. مردم برایش دست زدند و به او افتخار کردند. و او به حرفهایش ادامه داد. آخر او اهل "خوار" بود, همان جا که به پایتخت انار و خربزه و گندم می فروخت. همان جا که پنبه های خوبی هم داشت. همان جا که تعداد آدمهایش از آدمهای شهر خیلی کمتر بود. و "شماره شش" از دیدن این همه "آدمیت" هنوز هم تعجب می کرد.
"شماره شش" شاید آن روز می دانست که روزی جهانی در برابر او خواهد ایستاد, و آدمان, اتاقک سپید رنگی که همه را در خود خانه می دهد ترک خواهند کرد وقتی او سخن گوید. "شماره شش" شاید آن روز می دانست, ولی هیچ نگفت. آخر "شماره شش", با شگفتی و حیرت, از سرزمینی برخاست که از نظر مساحت, ششمین تکه زمین کشور است. "شماره شش" آن روز تمام ننگ جهان را بر دوش خود بار زد, و باز هم تاریخ را انکار کرد. ملتش را....انکار کرد. قطعات فلز را که با چکشکاری به شکل های مختلف در می آورد را انکار کرد. انارها را انکار کرد, الیاف سپید پوشاننده گل های پنبه را انکار کرد. ملت را, زبان و فرهنگ و...تاریخ را انکار کرد.
و آن لحظه, گلوله ای بر سینه پیرمردی به جرم سبز پوشیدن فرو رفت.
"شماره شش" از استکبار و ظلم بر جهانیان گفت و لحظه ای که جمله اش به پایان رسید, قلمی شکست. زنی بر زمین افتاد. روزنامه ای در آتش سوخت. کودکی یتیم شد. گنجشک های فرتوت روی سیم های آلوده برق از جا پریدند و شهر من...در آتش خود ساخته همزبان من سوخت...
"شماره شش" از آزادی گفت. و لحظه ای که جمله اش به پایان رسید, دستبدنی آهنین بر دستان یک متهم قفل شد. آن متهم, نویسنده ای همکار من بود. که به جرم یک صفحه قرار بود تا چند ماه دیگر در زندان باشد.
"شماره شش" من نویسنده, تو آهنگر, او کشاورز را انکار کرد. و تمام بدن های بی جان افتاده در گوشه خیابان های شهر را...چشمهایش را بست و انکار کرد. "شماره شش" امروز و دیروز و فردا را انکار کرد. او عشق میان دو مرد را انکار کرد. ملت را, زبان و فرهنگ و...تاریخ را انکار کرد. او مرگ را...انکار کرد.
آنان برای "شماره شش" پله ای ساخته بودند تا از آن بالا رود...و سخن گوید. "آنان" شاید آن روز می دانستند که روزی جهانی در برابرشان خواهد ایستاد, و آدمان, اتاقک سپید رنگی که همه را در خود خانه می دهد ترک خواهند کرد وقتی نماینده شان سخن گوید. ولی "آنان" هیچ نگفتند. و "شماره شش" همچنان سخن گفت.
"شماره شش" از فساد اداری سخن گفت, و از کاهش نرخ تورم نوشت. آن زمان, زنی به نرخ ماهیانه صد هزار تومان خود را به برچسب منشی اداره و ویلای کیش فروخت و خیارشور سه برابر گران تر شد.
"شماره شش" از بالندگی فرهنگ و تقویت تاریخ شعار داد. همان تاریخی که به سادگی آن را انکار کرد...و همان فرهنگی که به سادگی از روی آن راه رفت.
"شماره شش" از بروز شکاف میان مردم و دولت سخن گفت و راه حل پیشگیری از آن. در آن لحظه, پسر بچه های تا دیروز بی غیرت تهران برایش نقشه نابودی می کشیدند.
و آن روز, گلوله های زیادی بر سینه به جرم سبز پوشیدن فرو رفت.
و من برهنه گشتم...
نه لباسی بر تن که سبز باشد یا که سرخ. نه تکه پارچه ای که نماد چپ باشد یا که راست, من برهنه گشتم. پوسته نازک روی تنم به هیچ زبانی سخن نمی گوید. من, برهنه, خسته...زخم تمام مردمم را روی بدن رنگ پریده خود به نمایش می گذارم.
آن لحظه, گلوله دیگری سینه همسایه ام را درید...و من برهنه تر شدم.
آن روز..."شماره شش" با چشمهای بی روح سیاهش از پشت شیشه ای ساختگی به من نگاه کرد.
و من به او گفتم:"شماره شش، طلاقم بده. و پایین بیا از این پله خود ساخته. شاید تاریخ نام تو را در خود ثبت کند. آن روز, شاید دیگر زمانی برای انکار تاریخ برایت مانده نباشد."
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸۸/٦/۱٢
برادر من...بیدار شو
آی آدمهایی که سیاست را دکان خود کرده اید...صدای مرا می شنوید؟
آی آدمهایی که مذهب را بازیچه دست خود کرده اید...صدای مرا می شنوید؟
من شعر نمی گویم.
اینجا کجاست؟
کسی صدای مرا می شنود؟
پرچم من کدام است؟ مردم من کجایند؟ اینجا کجاست؟
این آتش ها, این ماشین های سوخته, قلب های شکسته, سینه های پاره از کجا می آیند؟
من شعر نمی گویم. اینجا کجاست؟
من مسلمان نیستم...ولی هر مذهبی که داری، تا به حال آیة الکرسی خوانده ای؟
آیا می دانی که می گویند یا باید از حزب الله باشی یا از حزب شیطان؟ و راه میانه ای وجود ندارد. اگر از حزب الله باشی هر لحظه خداوند تو را از تاریکی به سوی نور هدایت می کند و اگر از حزب شیطان باشی هر لحظه در حال فرو رفتن در تاریکی های جهالت و کفر هستی. من مسلمان نیستم، ولی ادبیات خوانده ام. مذهب خوانده ام. حزب الله یعنی "دوستدار خداوند"...
من مسلمان نیستم...ولی هر مذهبی که داری به من بگو آیا کشتار همنوع خود یعنی "حزب اللهی" بودن؟ آیا آنکه همنوع خود را می کشد "دوستدار خداوند" است؟
در کدامین کتاب مذهبی خوانده ای که خداوند به کشتار همنوع تو را تشویق می کند؟ در کدامین کتاب مذهبی خوانده ای که خداوند از تو می خواهد همنوع خود را نابود کنی؟ خانه اش را بسوزانی؟ اندیشه اش را بشکنی؟
شهید مرتضی آوینی می گفت که "بسیجی ها دلباخته حق اند و ما دلباخته بسیجی ها. آنان سربازان امام زمان هستد و پیوسته به او..."
خوانده بودم که امام زمان روزی ظهور خواهد کرد. روزی که جهان پر از نادانی و خفت شود. روزی که جهانیان دست بر نابودی همنوع خود زنند و روزی که جهان پر شود از بدی و زشتی و بی عدالتی...
کجاست این امام زمان؟
تا به چه اندازه زشتی و بی عدالتی و جرم و جنایت؟
من مسلمان نیستم...ولی میدانم که حضرت عباس روزی گفت: "آیا قومی را میترسانید که آنها در کودکی مرگ را به بازی میگیرند. پس چگونه خواهد بود در بزرگی؟ و به جای حیوانات جان خود و عزیزترین کسانم را در برابر او فدا میکردم."
به من آموختند که امام زمان برای هدایت انسان های گمراه می آید. وبه لطف الهی پرچم صلح وعدالت بر پا می کند.
کجاست این امام زمان؟
...بردار من...مذهب تو را به بازی گرفته است. دولت تو را به بازی گرفته است. بیدار شو.
برادر من...بیدار شو.
می گویند امام زمان حق است و حقیقت, صبح است و عدالت...
این کدامین حق است و حقیقت؟ کدامین صبح است و عدالت؟ برادر من...بیدار شو.
این کشور توست که به آتش می کشی, این مادر توست که می گرید. برادر من...بیدار شو. آن زن که می بینی همه چهره اش پر از خون است می تواند همسرت باشد. برادر من...بیدار شو.
چه ساخته ای برادر من؟ چه کرده ای؟ تا به کی این همه خفقان؟ ایران ما در حال سقوط است. پایه های فرهنگ ما می لرزد, فرهنگمان, تاریخمان به غارت رفته است...برادر من...بیدار شو.
دستهایت را ببین. چه کرده ای برادر من؟ چه کرده ای؟
امام زمان غایب نیست که ظاهر شود...ما هستیم که غیبت داریم. برادر من...بیدار شو.
من مسلمان نیستم, ولی سجده بر خاکی می کنم که خداوند آن را آفرید. خاکی که بشریت بر آن قدم گذاشته و تاریخ بر آن نگاشته شده است. من روشن ترین لحظه بعد از ظهر را قبله ام خواهم کرد و به تو خواهم گفت: برادر من...بیدار شو.
اذان من صدای خسته پیرمرد کفاشی است که در بازار تجریش چشمهایش را به حراج گذاشته است. من به پاره سنگی باور دارم که دختر پا برهنه فقیری از روی آن راه رفته است. ایمان من همان تکه پارچه خونین مردی است که در گوشه خیابان ماهی دودی فروشد. برادر من...به یادت هست؟
این کشور توست که به آتش می کشی, این مادر توست که می گرید. برادر من...بیدار شو.
بر پیشانی ام نقش مهری است که خطوط سر انگشتان هر یتیم را به خود می چسباند. من به خداوندی حرف میزنم که مرا در دادگاهی تقلبی به جرم نوشتن به زندان نمی افکند. من به خداوندی ایمان دارم که به هر زبان حرف مرا می فهمد, به هر اخلاقی مرا دوست دارد و به هر حساب و کتابی, دوست داشتنش را با من در ترازو نمی گذارد.
من, نه یک ایرانی, نه یک سیاسی...من, هیچ کس. من, روزگاری شاید به تو باور داشتم برادر من...چه کرده ای برادر من؟ چه کرده ای؟
بیدار شو برادرم...بیدار شو. این کشور توست که به آتش می کشی, این مادر توست که می گرید...
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸۸/٥/٢٦
حیوان
جانوری مهره دار از رده پستانداران، راسته گوشتخواران، خانواده گربه سانان...آنکه جثه ای بزرگ دارد، نعره می کشد و شکار می کند. آنکه در روز استراحت کرده و در شب فعالیت می کند، از علفخوارانی چون گوزن، گورخر و سایر سمداران اهلی مانند گاو و گاومیش تغذیه میکند. همان که گاه به انسان حملهور میشود...
"شیر" موجودی با بدنی گندمگون، آرام به طعمه خود نزدیک می شود، و ناجوانمردانه از پشت به او حمله کرده، با چنگال های تیز خود طعمه اش را می کشد.
شیر، موجودی خونخوار و وحشی، نشان ملی سرزمین ایران، نماد جدال های هر روز مردمانی که می اندیشند شیر و خورشید نشان سلطنت پهلوی است، بر رفتارهای هر روز مردم تاثیر می گذارد، آدم می کشد، و معمولآ هرگز شکست نمی خورد.
طرح حیوانات و ستارگان در طول تاریخ بشریت برای تعریف اندیشه های انسانها به کار گرفته می شدند. و تاریخ کشور ما از تمدن های دیگر متفاوت نیست.
ولی ایراد ما کجاست؟
اینجا زن میان سالی بر سر وجود یک حیوان در میان پرچم با همنوع خود جنگ می کند...ناسزا می گوید، توهین می کند...
اینجا مردی بر سر وجود چند حرف ساده در میان پرچم با همنوع خود جنگ می کند...ناسزا می گوید، توهین می کند...
ایراد ما کجاست؟
من به شدت به این سلطنت طلب ها مشکوکم. و به شدت حالم به هم می خورد از ایرانی هایی که بر سر وجود یک حیوان میان پرچمی که باید نماد یگانگی ایرانیان باشد با همسایه خود می جنگند. از نخستین روزی که قلم را به دست گرفتم قسم یاد کردم که به طور مستقیم از هیچ کس ننویسم و نام هیچ شخصیتی را در نوشته هایم استفاد نکنم. قسم یاد کردم که اگر بنا بر توهین و تحقیر باشد، توهین خواهم کرد..محترمانه، بی آنکه نام هیچ کس را بر قلم آورم. قسم یاد کردم که اگر بنا بر تحسین هم باشد، تحسین خواهم کرد...شاد، بی آنکه نام هیچ کس را بر قلم آورم. ولی امروز، برای نخستین بار، قسم روزهای نخست نویسندگی خود را خواهم شکست...
***
جناب آقای...
که هر چه می کنم دستم نمی کشد کاغذم را با نام ننگینت آلوده کنم، آخر چه کسی است قدرت را به دست آدمهایی چون تو دهد؟ تو...و آدمهایی چون تو که همه ساعتهای عمرشان خلاصه می شود در کلاه برداری و دزدی از هموطن...آخر چه کسی است به آدمهایی چون تو اعتماد کند؟
آقای...
شمایی که قرار بود پس از دو هزار و پانصد و شصت و چهار سال "انقلاب هخامنشی" راه بیندازید...کجا رفتید ناگهان؟ چه شد که ناگاه پس از شماردن دلارهایی که نتیجه فریبکاری هایتان بود از شمارش معکوس انقلاب خود دست کشیدید و دیگر هیچ کس شما را ندید؟
جناب...
شمایی که "رجال سیاسی" در کشور نمی بینید، "رجال سیاسی" را برای من ترجمه کنید. به واژه نامه های فراوان در کتابخانه ی نمایشی پشت سرتان نگاهی بیندازید و بگویید "رجال" یعنی چه؟ و چطور شما آنها را اصلآ در کشور هفتاد میلیونی نمی بینید؟!
جناب آقای...
برایم سوال است آیا پیش از انقلاب که در کاباره های پایین شهر تهران رقاصی می کردید هم درآمدتان به اندازه ای بود که امروز هست؟ آن روزها هم به مردم وعده "آزادی" می دادید یا نه؟ برایم سوال است...کسانی که به شمایان پول می دهند، چرا؟ تا شما بنشینید و هر روز ناسزاگویی کنید به هر چه اعتقاد و انسایت است؟ شما چه می دانید از زندگی و اجتماع و سیاست؟
...ایراد ما کجاست؟ آیا ما همیشه مردمانی تحریک پذیر و فرا احساسی بودیم؟
"آزادی سیاسی" یعنی چه؟
آری همه می دانیم که هیچ ایرادی بر رقاص بودن و کارگر بودن نیست. و هر چه باشد جامعه به آدم بی سواد هم نیاز دارد تا پیش رود. جامعه به آدم حمال (کسی که به نوشته علی اکبر دهخدا "بار بر" است و "حمل کننده") هم نیاز دارد. ولیکن کشور به اندازه کافی دکتر و مهندس بی کار دارد که نگرانش باشد...شاید وجود همان یک دسته حمال بی سواد برای مملکت امن تر باشد. آدمهای بی سواد خطرشان کمتر است. آدمهای دزد به راحتی گم می شوند در میان یک گروه آدم پاک و روشنفکر...و دستشان به این سرعت رو نمی شود.
همه چیز می گذرد، و همچنان یک مساله باقی می ماند. شیر، موجودی خونخوار و وحشی، نشان ملی سرزمین ایران، نماد جدال های هر روز مردمانی که می اندیشند شیر و خورشید نشان سلطنت پهلوی است...ایراد ما کجاست؟ و من همچنان به شدت به این سلطنت طلب ها مشکوکم...و مایوسم از آدمهایی که هنوز که هنوز است گردن کج می کنند و مفتخرانه می گویند: "روزی که شاهزاده بیاید..."
مایوسم از آدمهایی که می اندیشند هنوز هم "شاهزاده"ای وجود دارد، حتی بی آنکه پادشاهی وجود داشته باشد. مایوسم از آدمهایی که می پندارند مردمان ایران حاظر اند موجودات خودخواهی چون آقایان...بسیار مایوسم. و بیش از همه از "او" متاسفم که طرفداران خود را نمی شناسد، طرفدارانی که خود را "سلطنت طلب" می خوانند ولی ذره ای از تاریخچه پادشاهی ایران نخوانده اند.
مایوسم از آدمهایی که بر سر وجود یک حیوان در میان پرچم با همنوع خود جنگ می کنند...ناسزا می گویند، توهین می کنند...
مایوسم از ایرانیان این دیار...مایوسم.
از مرد میانسالی مایوسم که آن روز در صف طولانی نانوایی سر صحبت را از سیاست با من باز کرد و گفت که "اگر جنگ شود همه چیز به نفعمان خواهد بود". و من به او گفتم: "اگر جنگ شود شما چه می کنید؟" خندید و پاسخ داد: "من زن و بچه دارم! جنگ و جبهه هم از ما گذشته. اصلآ به قیافه ما هم نمی آید این کارها. ولی بنزین خیلی گران شده است...اگر ایران جنگ شود..." حرفش را قطع کردم و گفتم: "اعتقادات شما بسیار تحسین برانگیز است."
ولی می خواستم بگویم چرا باید جنگ شود؟ چرا؟
چرا ما باید به خود اجازه دهیم چنین اندیشه ای بر ما غلبه کند که حاظر شویم کشور خود را به دست بیگانه بسپاریم، تنها چون می پنداریم که بدون دخالت کشوری دیگر انقلاب نمی شود؟ یا که زندگی ما در این سوی آبها ساده تر خواهد بود اگر ایران جنگ شود؟
آیا ما واقعآ همان موجودات بی هویت و بی غیرتی هستیم که در تاریخ دشمنی شان را می کردیم؟ همان موجودات بی فرهنگی هستیم که در ادبیاتمان آنان را به باد تمسخر گرفته ایم؟ ما واقعآ همان موجوداتی هستیم که نمی خواستیم باشیم؟ به مردمانی که خفت تجزیه کشورشان را آرزومندند تا نرخ بنزین در محل زندگیشان پایین بیاید چه می شود گفت؟ آیا ما همان موجودات خودخواهی هستیم که از آنان دوری می کردیم؟ یا که همان انسانهای ابلهی هستیم که در تاریخمان آنان را به بردگی گرفته بودیم؟
ایراد ما کجاست؟
آن شیر...موجود خونخوار و وحشی، نشان ملی سرزمین ایران، نماد جدال های هر روز همان مردمانی است که می اندیشند شیر و خورشید نشان سلطنت پهلوی است. ولی واقعآ کسی نیست به اینان بگوید که سلطنت پهلوی دوران مرگ شیر و خورشید بود نه آغاز آن؟
من از مردم این دیار بسیار مایوسم. از سلطنت طلب های تقلبی و جمهوری خواهان منفعت پرست مایوسم. و حالم به هم می خورد از دعوای "شیر و خورشید" با "لا اله الا الله". حالم به هم می خورد از او که می پرسد: "پرچم شما کدام است؟" و حالم به هم می خورد آنکه پرچم "شیر و خورشید" را می سوزاند و آنکه روی "لا اله الا الله" راه می رود.
من، مایوسم از دزدان، رندان، دروغگویان، متعصبان، خیانت کاران، وطن فروشان...مایوسم از هر که هر آنچه می شنود باور می کند، و مایوسم از ایرانی که هموطنش را به بازی می گیرد. مایوسم از موجوداتی که چهره ای چون انسان دارند، ولیکن همنوع خویشتن را برای رسیدن به منفعت های خود می بلعند. مایوسم از هزاران موجود دو پایی که "وحدت ملی" برایشان منبع درآمد شده است. مایوسم از موجوداتی که به دلیل شراکت چند عضو به آنان باید گفت "انسان". و هنوز یک نفر نیست برایم "انسانیت" را تعریف کند.
مایوسم از هر که نمی فهمد همزبان یعنی چه، و همچنان به خاطر وجود یک حیوان میان پرچم با همنوع خود می جنگد. مایوسم از هر جمهوری خواه و سلطنت طلب, از هر افراطی مذهبی, از هر کمونیست, از هر مسلمان و مسیحی و یهودی....مایوسم...از انسانیت مایوسم. و هنوز یک نفر نیست برایم "انسانیت" را تعریف کند.
ایراد ما کجاست؟
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸۸/٥/٦
تصویر شکسته قهرمانان من
مبارز, جنگجو, قهرمان.
دلاور, فرشته, شهید.
شهید...
کسی که جان خود را در راه خداوند فدا می کند.
چند روز پیش, تصویر جوانی را دیدم که سینه اش دریده شده بود, پسر جوانی که آنقدر بر صورتش ضربه خورده بود که به سختی می شد از میان آن همه خون چهره اش را شناسایی کرد. پسر جوان دیگری را دیدم که گلوله از پشت سر به میان پیشانی اش وارد شده, چشمهایش دیگر نبود...
تصویر دختر جوانی را دیدم که دستهای خونینش را روی موهای از خون سرخ خود چسبانده بود و فریاد می زد: "بزن...باز هم بزن". تصویر پیرمردی را دیدم, که تمام انگشتانش را رنگ سبز کشیده بود, در میان جمعیت خشمگین, می رفت, فریاد می زد و پیراهن سپیدش پر از لکه های خون بود. تصویر مرد میانسالی را دیدم, که بدن بی جان زنی را که بی دفاع کشته شده بود از زمین بلند کرد و روی صندلی ماشین انداخت. تصویر زنی را دیدم, از برای اعتراض با پیراهن خواب به خیابان آمده بود. و برایش هیچ اهمیتی نداشت اگر تیر بخورد, اگر به زندان بیفتد. تصویر مادری را دیدم, برای مرگ ناجوانمردانه پسر نوزده ساله اش, در برابر زندان اوین اشک می ریخت. پدری را دیدم, که همسرش و دختر بی گناهش را در یک روز از دست داده بود. تصویر مردی را دیدم, بدن برهنه و نیمه جانش رابی رحمانه روی زمین می کشیدند.
شهر من, نانوایی های سنگک فروش, گل فروش های هنرمند, کودکان ورزشکار خیابان...شهرمن, فالگیرهای روبه روی ساختمان دادسرای انقلاب اسلامی, طلا فروش های بازار تهران...شهر من, پسرهای تکدی گر خیابان پاسداران, شهر من, چهار راه دولت, میدان تجریش, بستنی های آلوده, فالوه های پراز مگس...شهر من, تهران من خلاصه می شود در دستهای پسر جوانی که در خیابان سازدهنی می فروشد.
رای من...نه, شهر من کجاست؟
در برابر چشمانم خون و دود و پاره آهن رژه می روند...تصویر همه مردمانی که انگار هر کدام تکه ای از خانواده ام هستند در برابرم با دود می رقصند...و با اندوه خود کلنجار می روم که: چرا هیچ کس برای اینان شعر نگفت؟ چرا هیچ کس برای اینان ساز به دست نگرفت و اشک نریخت؟ چرا هیچ کس برای اینان مجسمه ای نساخت؟ چرا هیچ کس ندید؟ چرا هیچ رییس جمهوری قلبش به خاطر مرگ این همه انسان نشکست؟ چرا؟
امروز جهانیان زن جوانی را بی شک ناجوانمردانه و بی گناه کشته شد نماد آزادی ایران می شناسند. دلم می شکند. همه "او" را "شهید" می خوانند. شهید...کسی که جان خود را در راه خداوند فدا می کند. امروز همه "او" را به عنوان نماد مقاومت ملی ایران می شناسند. ولی آیا "او" همان بود که آن روز برای آزادی وطنش به خیابان رفت؟ آیا "او" همان بود که مشت هایش را گره کرده در میان جمعیت خشمگین فریاد کشید؟ آیا "او" همان بود که شجاعانه در برابر مردی مسلح ایستاد و گفت: "بزن"؟
شهید...کسی که مرگی نمونه در موقعیتی خاص داشته باشد. چنین مرگی لازم نیست که با "طناب و شمشیر و گلوله" اتفاق بیفتد. بلکه اصل این است که چنین مرگی در"میدان مبارزه" واقع شده باشد. آیا "او" در میدان مبارزه به دفاع از آزادی خود و همنوعان خود ایستاده بود؟
مرثیه سرایی ها بس است. ما باید بیش از این بدانیم.
دلم می سوزد برای همه قهرمانان بی دفاعی که شجاعانه سینه خود را آماج گلوله های مخالف کردند. دلم می شکند برای همه آنان که چه دشوار, چه دلتنگ, و چه زود از میانمان رفتند. دلم می شکند, برای همه آدمهایی که چشمهایشان هنوز باز, سینه هایشان فراخ و دستهایشان به آسمان است. دلم می سوزد به حال آدمهایی که یک نفر, تنها یک نفر را نماد این همه جدال سرسختانه ایران می دانند. دلم می سوزد...
به روزگار آدمهایی دلم می سوزد که باورشان همان است که دیگران گفته اند, ایمانشان آنچه است که شنیده اند و افکارشان از چهارچوب قهرمان پرستی و مرثیه سرایی فراتر نمی رود. به روزگار آدمهایی دلم می سوزد که فراموش کرده اند, آدمهایی که خود را و همبستگی ملت ایران را با نام یک نفر, تنها یک نفر می شناسند.
کشور من...ایران من سرشار از مردمان توانمندی است که در عرصه تاریخ برای دستیابی به آزادی جنگیده اند. ایران من سرشار از قهرمانانی است که هیچ گاه سکوت پیشه نکردند. ایران من نه تنها با مصدق ها, باقرخان ها و نادر شاهان معنا می گیرد, بلکه ایران من پر است از مردان و زنان دلیری که هر روز در خیابان ها دستهای خونینشان را به پیکر بی جان همزبان خود چسبانده اند.
نماد ملت من همان پسر جوانی است که در میدان تجریش سازدهنی می فروشد, آن پیرمردی که گوشه بازار تهران با مرغ عشقش به رهگذران فال می دهد. نماد مقاومت ملی کشور من مردی است که همه آدمهای خیابان را فرزند خود می داند, و زنی که تا صبح بیدار می نشیند تا به همسایه زخمی خود پناه دهد. نماد مقاومت ملی ایران تمام مردمانی هستند که امروز برای دنبال کردن یک هدف جان خود را به کنار گذاشته اند.
نماد مقاومت, پدرم...و داستانهایش از "کاوه آهنگر" است. آن کس که به من گفت: "قهرمان ملی کسی است که از ستم کشیدن مردم مظلوم خونش به جوش می آید, و برای باز پس گرفتن حقوق از دست رفته مردمانش به پا خواهد ایستاد و هرگز, دیگر هرگز سکوت نخواهد کرد."
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸۸/۳/٢٦
برادر بسیجی
پاییز سال هزار و سیصد و هشتاد, با زنی آشنا شدم, شاید سی ساله. زمانی که حرف می زد چشمهای سیاهش مات به من نگاه می کرد, لبهای باریکش تکان می خورد وقتی از انقلاب می گفت و چادر سیاهش از روی موهای سیاهتر او هرگز جدا نمی شد. خانم "الله دادیان" صحبت با مرد غریبه را حرام می دانست. نفس کشیدن, بی اجازه "آقا", رهبر, برایش گناه بود. خانم "الله دادیان" قرآن می خواند, و به تک تک آیه هایش معتقد بود. نماز می خواند, روزه می گرفت و می گفت: "اگر خدا بخواهد..." انگار اگر "اگر خدا بخواهد" حتی آسمان هم به زمین دوخته می شود. می گفت: "در زمان غیبت آقا امام زمان, همه ما وظیفه ای داریم". یکی از آنها تلاش برای اصلاح جامعه, تلاش براى برطرف کردن مفاسد اجتماعى, یا همانطور که خودش می گفت, "امر به معروف و نهى از منکر" بود. گاه به من می گفت که "موهای طلایی" ام را زیر مقنعه بهتر بپوشانم. اذیتش می کردم که: "موهای من طلایی نیست"! آنقدر با هم رفیق شده بودیم که به راحتی به او می گفتم: "اگر به جای بینش اسلامی رفته بودید و مدرک هنر گرفته بودید احتمالآ فرق میان قهوه ای روشن و طلایی را راحت تر پیدا می کردید!"
برادرش بسیجی بود, و خانم "الله دادیان" به برادر بسیجی اش افتخار می کرد. به چشمهایش, سپاه پاسداران انقلاب, سازمان "مردان خداپرست" بود. می گفت: "ایمان, یعنی قبول کردن آنکه آقا کمکت می کند." کنجکاو می پرسیدم: "مگر نمی گویند از تو حرکت, از خدا برکت؟" جواب می داد: "دعا کن!" در پاییز هزار و سیصد و هشتاد, حرف های این زن برایم عجیب بود, ولی با وجود این, دوستش داشتم. بیست و دو بهمن که شد, با چشمهای خیس آمد و روی نیمکت رنگ و رو رفته حیاط چند متری, نشست روبه رویم و از درد اینکه "هیچ کس بسیج را نمی فهمد" برایم ساعتها اشک ریخت. برادرش, آن زمان که به جنگ رفت جوان بود. آن روز به من گفت که برادرش هرگز از جبهه به خانه نیامد.
همانطور که اشک می ریخت می گفت: "هیچ کس بسیج را نمی فهمد...هیچ کس یک برادر بسیجی را آنطور که باید در قلب خود جا نمی کند." با خودکار سیاهی که در میان انگشتانم می لغزید روی پوسته سخت نیمکت نقش یک درخت نیمه کاره کشیدم. و پرسیدم: "چه فرقی دارد برادر با برادر؟ مگر نیست که می گویند همه با هم برادریم؟" در سکوت, آنگاه که باز هم اشک در چشمانش حلقه زد, همچون جوانی که انتظار پاسخ پرسش های فراوانش را می کشید, پرسیدم: "بسیجی یعنی چه؟" و او اشک هایش را پاک کرد و قاطعانه گفت: "بسیجی یعنی برادری که از خون خود می گذرد تا همنوع خود آزاد باشد."
***
امروز, "بسیجی", شبانه به خانه برادر من می ریزد و او را بدون وجود هیچ حکم قانونی با خود می برد. امروز, "برادر بسیجی" پاره وجود مرا به جرم اندیشه به زندان می افکند. امروز, "بسیجی", به برادر بی دفاع من در خیابان حمله می کند. امروز, "برادر بسیجی"خواهر مرا از پشت تیر می زند, و او را تنها, در استخر خون سرخش در خیابان رها می کند. امروز, "برادر بسیجی", خانه ام را ویران می کند, برادرم را مجروح, کودکانم را می ترساند. امروز, "برادر بسیجی"رحم نمی کند, ایمان ندارد, آدم می کشد. امروز, "بسیجی"خیابان های شهر مرا با گاز اشک آور می پوشاند, میدان های سبز کشورم را به میدان نبرد تبدیل می کند و هیچ زیبایی را نمی بیند. امروز, "برادر بسیجی"از آن روحیه فداکاری تنها درجهت هدف های کوتاه مدت خود استفاده می کند, به دروغ چهره ای دلسوزانه به خود می گیرد و زن حامله بی گناه را در میان جمعیت بی دفاع آنقدر می زند تا فرزندی که دیگر هرگز متولد نمی شود هم از او متنفر باشد. امروز, "برادر بسیجی"چشمهایش را می بندد, در میان جمعیتی غیر مسلح, با اسلحه آهنینش, همزبان خود را به قتل می رساند. امروز "برادر بسیجی"جنایت می کند, به بهانه دستیابی به سهمیه کنکور برای ورود به دانشگاه, به جذابیت اسباب بازی هایی چون دستبند, بی سیم, گاز اشک آور و اسلحه, به بهانه اندک تمایلات مذهبی, به نام خداوند, به پشتوانه رهبر جنایت می کند. امروز, "برادر بسیجی", بسیج را فراموش کرده است, وطن را, همنوع و همجنس و همزبان را فراموش کرده است. بسیج, یادگار روزهای سخت مبارزه و دفاع بزرگ میهن, با دستهای خون آلوده مردانی که دست به قتل همسایه شان می زنند نابود شده است. امروز, "برادر بسیجی"برادرت را, برادر بیگناه و بی دفاعت را, خواهرت, خواهر تنها و ضعیفت, فرزندت, فرزند جوانت را می کشد. و به بهانه آنکه از کشور خود دفاع کرده است, به نام مذهب, به نام خداوندی که در هیچ کتابی جنایت بر همنوع را تبلیغ نکرده, سر بر بالین می گذارد.
روزی فرا خواهد رسید که مادر یک "بسیجی", به سخنان کهنه پیرمردی می نگرد که "پدر انقلاب اسلامی" ایران بود. زمانی که در سال هزار و سیصد و شصت و هفت به "بسیجیان" گفت: "شما آیینه مجسم مظلومیت ها و رشادت های این ملت بزرگ، در صحنه نبرد و تاریخ مصور انقلابید." و آن مادر, خواهد اندیشید, به تربیت فرزندش, همان "آیینه مجسم مظلومیت", که امروز استخوانهای یک مظلوم را زیر ضربه چکمه خود خٌرد می کند.
اگر برادر این است, اگر برادر کسی است که باعث پایین ریختن اشک های مادرم می شود, اگر برادر همان است که دستهایش آلوده خون برادر دیگری است, من برادری ندارم...
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸۸/۳/۱٤
انتظار نجومی
از فضای انتخاباتی بدم می آید. و از دوستان و دشمنان افراطی بیزارم. غصه ام می گیرد وقتی همکارم، مرد میانسال فرهیخته ای که ده سال از من بیشتر سابقه کار مطبوعاتی دارد از من می خواهد که هفته آینده برای حظور در جلسه "سبز" بپوشم. و قلبم را می فشارد وقتی تمام مردمانی که سالها می پنداشتم روشنفکران کشور بودند، امروز که مرا در پیراهنی سرخ می بینند می پرسند: "کدام سوی ماجرایی؟"
می خواهم بگویم "سرخ رنگ خون است، رنگ انقلاب، مثل جنگ". ولی امروز انگار هر که از جنگ بگوید با دولت همزبان است، و هر که از انقلاب بگوید باید مرد باشد، ریش داشته باشد، یا که زن باشد و چادر به سر کند. انگار "جنگ" شده است واژه ای برای پیدا کردن "دوستداران نظام" یا که "انقلاب" شده است عاملی برای یافتن یک گروه شخصیت های خیالی که در تاریخ مرده اند. دستهایم می لرزد هر بار که می خواهم باورهای حقیقی ام را درباره این روزگار تلخی که ساخته ایم روی کاغذ بیاورم. گریه ام می گیرد وقتی به این می اندیشم که چقدر همه چیز را فراموش کرده ایم، کجا بودیم و به کجا رسیده ایم. و امروز، با اندیشه ساده آنکه اگر "سبز" شویم همه چیز درست خواهد شد، چشم بسته به سوی نمایشی قدم بر میداریم که نتیجه اش هیچ نخواهد بود.
اینکه مردم کشور من در انتظارند تا خداوند برایشان معجزه ای بفرستد بسیار غمگین است، و اینکه آن "معجزه گر" هر بار به چهره ای تازه بدل می شود از آن بدتر. دلتنگی ما و نابودی هر روز کشور ما رنگ دیروز ندارد. به خواب رفتن کشور من دلیل سطحی نگری ها و بازی های مردم من است. آدمهایی که ناخواسته باور کرده اند که آزادی یک شبه به دست خواهد آمد، آدمهایی که فراموش کرده اند ایران برای چه می جنگد، و برای چه باید بجنگد. و آدمهایی که همجنس و همزبانشان را عروسک خیمه شب بازی کرده اند، نشسته اند در بالاترین سکو که قانونی خیالی پشتوانی اش را می کند، و با ظرافت می رقصانند "ضعیفان" را. و مردم من می رقصند. با نوای آرام و زیبای "معجزه گر" می رقصند. به امید آزادی، رفاه، عدالت...به امید آینده می رقصند. "سبز" می شوند، ناگهان عاشق پرچم، کتاب می خوانند، شعر می نویسند، در کافه های شهر بحث سیاست می کنند، آنگاه تمام "گلنراقی"ها و "سعیدی سیرجانی"ها دوباره معنا پیدا می کند، و از روی احساس، گاه اگر بشود در خیابان می آیند و فریادی خاموش می زنند.
امروز، این "معجزه گر" چهره مردی را دارد که به گواه آنکه دست در دست یک زن به خیابان می رود برچسب "آزادیخواه" خورده است. فراموش کرده ایم آزادی چیست؟ فراموش کرده ایم که در کشورمان حرف زدن هم گاه ممنوع است؟ فراموش کرده ایم که تا زبان باز کردیم دهانمان را بستند؟ فراموش کرده ایم آن همه جنگ را، آن روزهای تلخ به زندان افتادن نزدیک ترینهایمان، کشته شدن پاره وجودمان...فراموش کرده ایم توقیف و تحریم و فرار را؟ اینکه مجبور نباشیم ازدواج قانونی مان را به ماموران دولت ثابت کنیم برایمان کافیست؟ اینکه دست یک مرد را در خیابان لمس کنیم، بوسه از یک زن برایمان بس است که ادعای "آزادی" کنیم؟ فکر می کنیم اگر "سبز شویم" همه چیز عوض می شود؟ دیگر زندانی سیاسی وجود نخواهد داشت، دیگر هیچ کس به جرم سخن در بند نخواهد افتاد؟
من امروز با حظور جسمانی خود در "سرزمین آزادی" برای مردمی می نویسم که در مصاحبه ها و حرف های روزمره شان اعلام می کنند که "آزادی، شیشه مشروب باز کردن، دست یک زن در خیابان گرفتن است". من، در کشوری که مدعی آزادی است، دست یک مرد را می گیرم و "آزادانه" در خیابان قهوه تلخ می نوشم. آنگاه، وقتی آن مرد، که هیچ عقدنامه ای که نام من زیر آن نوشته شده به همراه ندارد، دستهایش را روی شانه های من می گذارد و از دوره دانشگاه، دختر همسایه و تظاهرات می گوید. از آزادی می گوید که وجود ندارد، از آرزوهای بر باد رفته اش می گوید، از انقلاب، از جنگ می گوید. و من به شب نامه هایی که "مینا" با تکه تکه هایش مرا بزرگ کرد، با عکس های سیاه و سپید پدر از دوران سربازی، زورخانه و کشتارگاه، از یادگار های مادر و روایت های امروز، و آشنایی او با پدر در گروه های سیاسی می اندیشم. من آزاد نیستم. من در "آزادترین" نقطه جغرافیایی کره زمین هم آزاد نیستم. و شب ها به آرزوی بیهوده آنکه "آزادی مطلق" روزی نسیبمان خواهد شد به خواب نمی روم.
چشم هایمان را باز کنیم...اینجا زمین است. سیاره ای که دایره بودن مطلق آن هم سالهاست زیر سوال رفته، جایی که یک شبانه روز به دور خود می چرخد و همواره چهره ای متغیر دارد. سیاره ای که آدمهایش با هم غریبه اند، و خوبان از بدان چند قدم بیشتر فاصله ندارند. سیاره ای که روزگاری در آن موجودات زنده دیگری نیز نفس می کشیدند، و پیش از تجزیه شدن یک پاره خشکیِ بزرگ به هفت تکه زمینِ تنها همه با هم همسایه بودند. همه شاید حرف دیگری را می فهمیدند، و هیچ کس برای رسیدن به یک هدف، از همنوع خود پله نمی ساخت.
تکامل زمین هنوز ادامه دارد. پوسته زمین توسط فورانهای آتشفشانی در عمق اقیانوسها نوسازی می شود و مدام بر اثر زمین لرزه ها در حال تغییر است. آن تکه خشکی که در جنوب غربی آسیا واقع شده، تکه زمینی که پر از درخت و سرشار از آب است، زمینی که انسانهای هوشمند، هنرمند و متفکر روی آن راه می روند، ایران من انقلاب می خواهد. ایران من، بازیچه دیگری نمی خواهد، دیگر زمانش فرا رسیده تا فریبکاری های سیاستمدارانی که همه از یک ریشه برخواسته اند گریبانگیرمان نشود. ایران من، مردم من، آماده اند، و امروز زمان آن رسیده است که برخیزیم. ما از نوادگان کوروش، در دوران ساخته شدن استوانه سفالین حقوق بشر، از دوستداران نادر، فاتح بحرین، قندهار، خوارزم، بخارا، هندوستان...ما ایرانیان "انقلاب" می خواهیم، انقلابی بی رنگ، بدون دخالت مردانی که سالیان سال است ما را بازی داده اند و به نام عدالت ما را "سبز" و نارنجی کرده اند. ایران، یک عروسک دیگر نمی خواهد. ایران امروز نیازمند یک انسان قاطع است، مردی که به خود و تندیشه خود باور دارد، مردی که از زمین و مردمش برای رسیدن به هدف های شخصی خود استفاده نمی کند. مردی که اهمیت نمی دهد مردمش "سبز باشند یا سرخ، یا که "نارنجی".
چشم هایمان را باز کنیم...اینجا زمین است. حدود ۵ میلیارد سال دیگر ذخایر انرژی خورشید تمام شده و خورشید،سرد، افزایش حجم میدهد. گرمای شدید یخ های مناطق قطبی را ذوب می کند و باعث بالا آمدن آب اقیانوس میشود. سپس جو زمین شروع به تبخیر میکند و گیاهان خشک آتش میگیرند. در چنین شرایطی امکان زندگی در زمین بین میرود. شاید انسان در آینده بتواند قبل از وقوع فاجعه زمین را به جایی دورتر از خورشید منتقل کند.
باید پنج میلیارد سال انتظار کشید؟
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸٦/۱٢/٢٩
آن بالا
آن بالا، آسمان هم رنگ دیگری داشت.
برگ درختان بزرگتر و گیاهان هم سبزتر بودند. آن بالا خورشید از تابیدن خسته نمی شد، و گاه گداری از ابرها بارانی هم می چکید. زمین خیس می شد و خاک جوانه می زد. آن بالا، آسمان هم رنگ دیگری داشت، و در هیچ کتابی خوانده نمی شد که "هر کجا روی آسمان همین رنگ است"، چون هیچ کودکی این داستان کهنه را باور نمی کرد.
آن بالا، مردمان شاخه احساس را رنگ می کردند تا که شاید به بهانه رنگین بودنش به فروش رسد. صبحدم هر همسایه از پنجره به آفتاب سلام می داد و تکه نانی هدیه گنجشک می کرد. روی زمین امامزاده آنقدر دانه باران بود که هیچ کبوتری با دیگری به میدان جنگ نمی رفت.
آدمها می رقصیدند زیر باران، خود را گم می کردند بر پهنای خیس خیابان، و آنقدر خیابان های گرم را راه می رفتند که خورشید هم به خواب می رفت و ماه جایگزین آن می شد.
آن روزها، ماه کامل یک اسکناس سبز میان برگه های "گلستان" می نشاند، و نیمه باریک آن، ناخن پنجه های توانمند خداوند بود. آن بالا نان تازه می پختند در تنور، و می فروختند، ارزان، به نرخ چند اسکناس آجری رنگ که تصویر "فتح خرمشهر"بر آن نقش بسته بود. آن بالا گاهی به بهانه سخن، به جرم اعتقاد۷ مردی را به زندان افکنده و زنی را دست می بستند. آن بالا، قانون برابر عدالت نبود، و هر کس پایه معرفت را روی خطوط ناجوانمردانه کتاب ها آموخته بود. آن بالا، گاهی خبر گم شدن همسایه ات، مرگ برادرت و توقیف انگشتانت آنقدر بی اهمیت بود که برای خالی نماندن عریضه، خبر جنگ دولت های همسایه کمک می شد. آن بالا مردمان به چهار قسمت نامساوی تقسیم می شدند. و شمال و جنوب میزان آدمیت را اندازه می گرفت.
آن بالا، کودکان از دیوار می پریدند تا مرز ساختگی خیابان را بشکنند و پاهای کوچکشان را بکوبند به توپ چهل تکه خاکی. آن بالا، از همان لحظه نخستین توقیف قلم، کودکی آموخت تا هرگز حتی یک قدم هم به پشت سر بر ندارد. جاده طولانی است، و آن بالا بعضی وقتها روزها می شود که انگار جاده هرگز پایان ندارد.
آن بالا همه چیز عوض شده است، شنیده ام آن اسکناس سبز دیگر ارزشی ندارد، و کسی دیگر به اسکناس آجری رنگ نگاه هم نمی کند. ولی تصویر خیابان های پوشیده شده از برگهای سبز و زرد هنوز هم نقش حقیقی آن بالا را به یاد مردمان این پایین می اندازد.
این پایین هوا گرفته است. این پایین همه با حسرت با آن بالا نگاه می کنند، به یاد روزهای بارانی و کودکان مرز شکن. به یاد نقش انگشتان سرخ روی دیوارهای شهر، و کاغذهای نیمه پاره روی خاک.
این پایین زندگی رنگ دیگری است. به بهانه سخن، به جرم اعتقاد...کسی حرف کسی را نمی شنود. این پایین جاده طولانی است، و بعضی روزها می شود که انگار جاده همیشه یک رنگ است.
****
برای تمام آنان که آن بالا، به این پایین می اندیشند، و مردمان این پایین، که قلبشان برای آن بالا می تپد. نوروز مبارک.
سیپنتمندگاه
یسنا چهل و هفت
کسی که در پرتو پاک ترین اندیشه ها،
راه بهترین ها را می پوید،
و زبانش گویای اندیشه ای نیک است،
و دست هایش،
تنها یک اندیشه دارد:
مزدا اهورا، آفریننده، پروردگار و سرچشمه راستی است
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸٦/۱/۱٦
عرفان
به او گفتم عريان شو.
صاف در برابرم ايستاد
و لباس هايش را روی زمين انداخت
قلبش...
همه پاره پاره بود
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸٥/۱٢/٢٩
پايان ديروز، با ارمغانی از دستهای تو
می گفت دلش می خواست مرد باشد. دلش می خواست پياده از کوه بالا برود. می خواست پابرهنه روی سنگ های گرم بدود و از روی جويبارهای سرد خيزی بلند کند. گفت دلش می خواست مرد باشد. می خواست قانون ها را بشکند، خودش قانون بگذارد. می خواست تمام جهت طلوع زندگی را عوض کند. خودش بشود تمام ماهيت وجودی انسان. می خواست قصه ها بسازد، حرفها بگويد، سازها بنوازد. می گفت می خواست مرد باشد. می خواست زندگی اش را پس بگيرد از تمام نامردانی که زندگی را از او گرفته بودند. می خواست غم باران را با دستهای خود بشويد، قدمی روی قلب بازار خوبی بگذارد. می خواست فصل را رنگ کند، قناری را جفت دهد، مسير آب را هم آبياری کند. می گفت دلش می خواست مرد باشد. می خواست با قدم هايش جاده ها را از انقلاب يادآوری کند. می خواست چشمهای هر کودک يتيم را سکه ای از طلا ببخشد. می خواست خلوت دل عاشقان را با سوز صدايش به هم ريزد. می خواست آسمان را با سر انگشتانش پاره کند. می گفت می خواست مرد باشد. می خواست روی دنيا پا بگذارد، ماجرای سخت اندوه را کنار جويبار خاطره ها پنهان کند. می خواست باور سنگين فرهنگ را پشت پنجره بگذارد، تمام ستون ها را با چشمهايش بشکند. می خواست ديگر زندانی نباشد، ديگر هيچ مادری در انتظار فرزندش چشم به در ندوزد. می گفت می خواست مرد باشد. و همه مردان زمين را گرد هم آورد. می خواست همه مردان زمين را از ميدان جنگ بيرون بکشد، همه زخميان تاريخ را درمان کند، همه کودکان بی مادر را مادر شود، و هنوز می خواست مرد باشد. می خواست ديگری پادشاهی نباشد، ديگر استبدادی نباشد که بگويد چرا. می خواست نانوا را گندم ببخشد، بی هيچ درخواست اندکی سکه. می خواست دخترک گدا را لباس نو بر تن کند، مرد ترياکی ميدان قصر را يک جفت کفش دهد. می خواست همه را ببخشد، همه را شاد کند. می گفت دلش می خواست مرد باشد. می خواست هر چه را که هست مزه کند. می خواست تا می تواند بلند بخندد. می خواست بهشت را با چشمهای خود ببيند، و کوير را می تواند باران دهد. می گفت دلش می خواست از آسمان بالا رود و ديوارها را خرد کند. می گفت دلش می خواست مرد باشد، و رنگ فصل ها را عوض کند. می خواست قلمی بردارد و روی ديوارها نقش زند. می گفت دلش می خواست مرد باشد، ولی خودش نمی دانست که همه بشريت را در مشتهای گره زده خود جا داده است. می گفت دلش می خواست مرد باشد. روزی در آفتاب به او گفتم: ای زن. دستهايت کجاست؟
و او با دستهايش، بهار را در کيسه ای برايم به ارمغان آورد.
***
نوروز هزار و سيصد و هشتاد و شش مبارک. همچون سنت سالهای پيشين، سخنی از زرتشت:
برای شهریاری درخشان، برای زندگانی دور هنگام، برای همه خـوشبختیها، برای همه درمـانها، برای پـایداری در برابر جادوان و پریان و «كَـوی»ها و «كَـرَپَـن» های ستم پيشه،برای پايداری در برابر آزار ستمکاران.
فروردين يشت - بخش بيست و نهم - بند ۱۳۵. اوستا
¤ از نوشته های ماری مهرمند مطلب را به بالاترین بفرستید:


